تبلیغات
کابین آرتمیس - با زشت ترین مار دنیا چشم تو چشم میشم!
درود بر همه دورگه ها:)
اوضاع خوبه و اینا؟ این قسمت دومه که امیدوارم مورد پسند واقع بشه:)
اگه زحمتی نیس برین ادامه


نمیدونم چن مدت تو فکر بودم که متوجه شدم که بادی نمی وزه ولی اب های اطرافم به دلیل نامعلومی دارن تکون میخورن به سرعت نشستم تا دلیل این تکون ها رو بدونم و با حباب های تقریبا بزرگی رو روی سطح اب مواجه شدم تا اونجایی که من میدونستم و از کلاس های زیست شناسی به یاد داشتم توی آب های اطراف ایتالیا هیچ موجودی نمیتونست حباب هایی به این بزرگی به وجود بیاره! حس ترس به عنوان هشداری تو تمام وجودم پخش شد که ناگهان...نسیم خنکی به صورتم خورد که حس کردم که داره بهم دستور میده"پـــــارو بــــــزن"

باید به سرعت پارو میزدم و برمیگشتم حتی لحظه ای وقفه میتونست باعث مرگم به خاطر چن تا حباب بشه پس وقتو تلف نکردم!

حس کردم فقط اون حس ترس که در اثر آدرنالین داشت تبدیل میشد به یه انرژی ناگهانی داره بهم دستور میده!سعی کردم از اون انرژی نهایت استفاده رو بکنم تا از چیزی که نمیدونم چیه فرار کنم!با خودم گفتم این انرژی حتما چیزی مثل آدرنالینه که باعث میشه از مغزم دستور نگیرمو بدنم کار خودشو بکنه...قبلا چیزی رو شبیه این تجربه کرده بودم ͵ خب من تقریبا به اندازه پسرا تو مدرسه دعوا میکردم به دلایل مختلف و اکثر اوقات نیرویی مثل این از درون ناحیه شکمیم و پلهو ها و همینطور کمرم شعله میکشید و به بازو ها و مشتم میومد که...بعدشم با نصایح و نامه های مدیر عزیزم (-_-) روبه رو میشدم!

دستام بی معطلی به سمت پارو ها حمله ور شدن و احتمالا از رو احمقی محض به جای اینکه پارو رو به سمت جلو بچرخونم تا عقب برم و امیدوار باشم که به ساحل نزدیکتر بشم تا شاید تو آب های کم عمق تر اون موجود دیگه دنبالم نیاد ͵ به سمت

.از ترس تا مدتی که همچنان با نفس نفس زدن بی وقفه ام پارو میزدم ،برنگشتم تا نگاه کنم و علت ترسم رو بفهمم...

واقعا متوجه نشدم چند وقته دارم که پارو میزنم.کم کم داشتم درد خفیفی تو بازو هام و ساعدم حس کردم که به مرور زمان بیشتر شد.

سعی کردم به خودم امید بدم : تو که نمیخوای خودتو ببازی؟درسته تو خسته شدی ولی اون موجود حباب زا هم همینطوره!زود باش به راهت ادامه بده بالاخره که به جایی که میرسی ولی اون بخش مغزم میگفت اره جایی که بهش ممکنه برسی شکم اون موجود حباب زاست!دورو برم تا چشم کار میکرد آب بود و منم فقط یه دختر با چن تا تیکه چوب که شکل یه قایق شدن ، هستم...

ولی حدس بزنید اون موقه به چی پی بردم؟اینکه اونقدر احمقم که خودمو با فکرای احمقانه درگیر کردم تا هیولاهه بتونه بهم نزدیک شه!!

سعی کردم سریعتر پارو بزنم تا بازم فاصلمون بیشتر شه...تو آخرین لحظه ها داشتم فکر میکردم که چقدر مسخره ممکنه بمیرم:)و بووووو!! یه سایه روم افتاد و بعدم کل هیکلمو اون چیز ، خیس کرد!!!

پس نقشه اش این بود...اه این لعنتی میخواست منو زجر کش کنه حالا حتما باید میدیدم چجوری داری با اون دندون هات  استخونامو خورد میکنی؟

قبلا تو تلوزیون مار هایی دراز تر از این هم دیده بودم ولی این یکی خیلی پهن بود انگار همین الان یه کرگدن قورت داده بود.

بنظرم طولش حدود 4 متر یا یکم بیشتر بود وقطری حدود2 متر داشت و یه شکم ور قلمبیده که انگار از قسمتای دیگه بدنش کم رنگ تر بود به علاوه چهار تا باله که به نسبت جثه اش خیلی کوچیک به نظر میرسدن مثل دو تیکه اضافه از کنار پهلو هاش و کمی بالاتر از قسمت کم رنگ شکمیش بیرون زده بودن وقتی یکم به باله ها دقت کردم سوراخ های نسبتا درشتی رو دیدم که حدس زدم باید از همینا حباب ها بیرون بیاد و یه جورایی این باله ها اندام تنفیسیش بودن! در کل میتونست تو گینس به عنوان بد قواره ترین مار دنیا ثبت شه.

تو نیم ثانیه که من داشتم کل هیکل زشت اون مار حباب زا رو آنالیز میکردم اونم هم بیکار نموند و با سرعت نور چرخید و به طرفم برگشت. تونستم سرشو که حتی زشت تر از بدنش بود رو ببینم.

شاخ های قهوه ای رنگی داشت که طول زیادی نداشتن و طعمه هاش قطعا از اونا نمیترسیدن بلکه از دهن بی لبش میترسیدن که باعث میشد دندون های درازش خودنمایی کنن و طعمه بی چاره رو از ترس سکته بدن و در نهایت کا رو واسه این هیولا آسون تر کنن.!

لحظه ای بهش خیره موندم و به چشم های کاملا سیاهش نگاه کردم که تقریبا نمی شد  از رنگ بدنش تشخیصش چشم هاش کاملا مات بودن و هیچ درخششی نداشتن مثل اینکه کور باشن و متوجه شدم که اون اصلا به من نگاه نمیکنه بلکه قصد داره بدنش رو دوباره به زیر اب فرو ببره و با یه حرکت سریع به احتمال زیاد از زیر قایق حمله کنه!

اوه نه لعنتی پس قصدش از این پرش فقط متوقف کردن من بوده نه زجر کش کردنم...

باید وقتی دیدمش میفهمیدم این هیولا نه حس شنوایی خوبی داره نه بینایی چون اون یه هیولای آبیه و اینا به دردش نمیخوره پس فقط با لامسه اش از محیط اطرافش ادراک داره!و فقط خدا میدونه که از کجا این فکر ها درمورد یه هیولا به مغزم که تقریبا از ترس قفل شده بود ͵ رسیده بود.

نمیخاستم دوباره غافل گیر بشم پس به سرعت بلند شدم و دست هامو صاف کردم و قایق لرزان زیر پام رو سکوی پرشم کردم و تا جای که میتونستم خودم رو به سمت جلو کشیدم...

آب...حس آزادی بهم میداد و کمی از ترسم رو کم میکرد ولی باعث نشد هدفم رو که فقط و فقط فرار بود فراموش کنم.

اون نیرو که تا لحظه ای پیش کاملا تحیل رفته بود انگار با حس کردن خنکای این آب دوباره جون گرفت.تمام انرژیم رو واسه زنده موندن به دستام و پاهام منتقل کردم و شروع به شنا.

تا چندین دقیقه مثل ادمای ترسو حتی یک لحظه هم برنگشتم تا ببینم اون هیولا کجا رفته.فقط به دو چیز فکر میکردم اولیش فرار و دور شدن از اون مار بود و دومیش هم اینکه تا کی میتونم نفسم رو توی این عمق بدون کپسول اکسیژن حبس کنم؟شاید وقتی از اینجا جون سالم به در میبردم واسه طولانی ترین نفس حبس شده زیر اب بهم جایزه میدادن! (:/ چه فکرایی اونم تو این موقعیت!)

تا اینکه سایه ای رو بالای سرم حس کردم یه لحظه از حرکت ایستادم هم خودم و هم قلبم!با خودم گفتم اوه دیگه تموم شد! منتظرش شدم تا بیاد و کارمو تموم کنه ولی وقتی بالای سرم رو نگاه کردم تیکه ای از اون قایق بود!که به لطف مار عزیزمون تیکه تیکه هم شده بود!

جرئت کردم و پشت سرمو دیدم. اوه عالی شد حالا اونم داشت دقیقا پشت سرم میومد!دوباره تعقیب و گریز!

بازم به شنا کردن با سرعت بیشتری ادامه دادم ولی یه لحظه به فکرم رسید که : هی صبر کن تو باید اونو با حرکتات گیج کنی احمق اون فقط حرکات رو حس میکنه(تادا و اینم از اون کارای ژلبکی که منتظرش بودین!)!

انگار شانس بهم واسه زندگی دوباره رو کرده بود چون دیدم فقط چند متر جلو ترم یه تیکه سنگ گنده وایساده و میگه :چرا معطلی بیا اینجا پشت من قایم شو دیگه.!

یکم تو او مسیر جلو رفتم بعد به چپم و بعدم هم بالا رفتم وقتی به سمت راست و پایینترم شیرجه میرفتم سعی  کردم با هر مقدار قدرتی که واسم مونده بود مقداری اب به چن متر اونور ترم هل بدم و امیدوار باشم هیولا مسیر حرکتم رو گم کرده باشه!اخرین حرکتم شیرجه ای نرم به پشت سنگ بود و به محض اینکه لمسش کردم محکم گرفتمش و  فهمیدم که فقط یه تیکه سنگ گنده نبوده!یه صخره مرجانی کوچیک بود صخره های مرجانی معمولااز این بزرگتر هستن!هوووف حالا فقط مهم  این بود که او سیاه اکبیری از اینجا بره نه جنس و اندازه این صخره!!

از ترس بازم از جام تکون نخوردم.یه حرکت کوچیک میتونست اینهمه زحمتو به فنا بده... دقیقا وقتی که میخاستم اون صخره رو ول کنم و یه نفس راحت بکشم از گوشه چشم چپم یه چیز سیاه بزرگ دیدم که با نا امیدی به دور خودش میپیچید و دنبال من میگشت ولی بالاخره کاملا باور کرد که من زیر پوسته اقیانوس فرو رفتم و راهشو کشید که بره!(اینجاست که میگه در نا امیدی بسی امید است!)

با ترس و با فکر اینکه ممکنه بازم اون بیاد دنبالم یا نه انگشتامو از روی صخره مرجای جدا کردم و به سمت سطح آب شنا...
برچسب ها: اردوگاه دورگه، شکارچیان آرتمیس، کابین آرتمیس، داستان های کارا انریکو،  

تاریخ : چهارشنبه 31 تیر 1394 | 03:50 ب.ظ | نویسنده : کارا انریکو | شکارچی
.: Weblog Themes By BlackSkin :.