تبلیغات
کابین آرتمیس - یه چیزی تو مایه های معرفی!

سلام و درود بر تمام دورگه های شجاع و جنگجو

اینم اولین پست بعد از مدت ها...

این پست معرفی هستش و همینطور هم قسمت اول داستان ورودم به کمپ

امیدوارم که خدایان و نیمه خدایان عنایتی بکنن و مورد پسندتون واقع بشه

خب دیگه مثل همیشه ادامه مطلب

پدران و مادران و عمو و خاله و عمه و دایی هاتون نگهدارتون!!

 


من کارا انریکو هستم 15 سالمه وتا همین چند وقت پیش 5 سال بود که  در رم به همراه مادرم و ناپدریم و البته یه برادر به اسم کارلو زندگی میکردم...تا اینکه خب یه جورایی شد که سر از یه جایی در آوردم به نام کمپ دورگه!واو چه هیجان انگیزه نه؟

خب از اول اول اول براتون میگم مادربزرگ من ایرانیه وپدربزرگم ایتالیاییه تا اونجایی که من میدونم مادرم وقتی خیلی جوون بوده به همراه خونوادش یه سفری به کشور همسایه اشون یونان میکنه و در اونجا با پدرم که بومی اونجا بوده آشنا میشه (مثل اینکه پدرمم اولین بار مادرمو توی ساحل دیده بوده...خودتون تصور کنید چقد عشقولی :/ ...خو مادر من خودت یه ساحل به این خوبی تو کشورت ور دستته پاشدی رفتی اونجا چیکار؟ کار دست پسر مردم دادی -_- ) خلاصه چن وقت بعدشم ازدواج و از این چیزا :/

مادرم وقتی که حامله بوده به کشور مادرش ینی ایران سفر میکنه(خب اینجا یه توضیحی بدم که مادرم عاشق مسافرته و حتی در اون وضعیت بارداریش هم پا میشه میره اونجا...اینم از اون کاراش -_- ) و عاشق اونجا میشه (وطن فروش :/) و در یک حرکت یهویی  تصمیم میگره که اونجا بمونه من هم متولد ایران میشم.


به هر حال این میگذره و به گفته مادرم وقتی من 7 ماهه بودم پدرم مجبور میشه برای کارش به یونان برگرده ولی...هواپیمایی که پدرم درش بوده و با اون قصد ورود به آتن رو داشته وقتی میخاسته فرود بیاد دچار نقص فنی میشه و...

از وقتی که من یادم میاد بیشتر تابستونا رو تو سواحل مدیترانه ای کشور چکمه ای بودم و با گاهی هم که با اتفاقای عجیبی رو به رو میشدم  که بلافاصه به ایران برمیگشتیم ( :/  الان دلیلش رو فهمیدم که ای کاش هیچ وقت نمیفهمیدم!خب میشه گفت جزو همون قسمت هیجان انگیزشه نه؟).گاهی هم مادربزرگم به همراه پدربزرگم به وطن واقعیش میومد.

 تو این رفت و آمد ها بار دیگر مادرم کار میده دست پسر مردم...درواقع پسرعموش.آخرین برگشتم به ایران 4 سال پیش بود که بعد از قضیه ازدواج هول هولکی مادرم و پسرعموش  واسه برداشتن وسایل مجبور به برگشت شدیم.

خب زنذگی نامه گفتم جا معرفی نامه :/

خیلی رفتم اول نه؟

خب حالا میرسیم به این هفته پیش

خب...اون روز مثه همیشه از خواب بیدار شدم!!(این یکی عجیبه)ولی یه چیزی مثه همیشه نبود اونم خوابی بود که دیشب دیده بودم و اصلا نمیتونستم به یاد بیارمش حس خوبی نسبت بهش نداشتم و فکرمیکردم چیزی کم دارم.به شدت آزارم میداد همینطور که به سقف خیره شده بودم تخت تکون خورد...

.

.

.

بعله...آقا دادش هم داشتن بیدار میشدن (خدایی یه لحظه فکر فکر کردبن هیولا اومد...خخخخ نه بابا مگه من بچم هیولا زیر تخت باشه؟)

تخت ما دو طبقه بود و من بالا میخابیدم . با یه حرکت سریع از تخت پایین پریدم و تقریبا با جیغ و داد گفتم:  !!piccolo Buogiorno (صبح بخیر کوچولو). 

 بیچاره کارلو چسبید به سقف و منم کف اتاق از شدت خنده ولو شده بودم.(کاش کل روزم به این خوبی پیش می رفت)

چیزی زیر لب گفتو از تختش پایین اومد و یکی کوبیند تو ساق پام :/ (داداش وحشیه ما داریم؟) منم یه جوری رفتار کردم که اصلن درد نگرفته!کاملا بیخیال رفتم موهای قهوه ایمو که کمی تیره تر از مال مامانمه دم اسبی بستم و کش و قوسی به بدنم دادم تا چند لحظه پیش که داشتم کارلو رو اذیت میکردم کاملا قضیه خابم رو فراموش سعی کرده بودم اما دوباره به یادش افتادم دوباره سعی کردم به یاد بیارمش ولی بازم موفق نشدم.(هی من کم حافظه نیستم فقط بخش "خردمند" مغزم علاقه ای به یاد اوری هیولاها نداره!)

ازپله ها پایین رفتم با فکر اینکه خب حالا تو روز تعطیل وقتی هیچ مدیر مدرسه یا معلمی نیس که بخاطر (اوممم خب بنظرم بهتره از این قسمت خرابکاریایی که تو مدرسه میکنیم بگذرم!)

فرانچسکو ،که ناپدریم باشه، داشت از خزعبلاتی که تو روزنامه درمورد انتقاد نویسنده از سخنرانی پاپ کرده بود ،ایراد میگرفت!

پوووف موضوع قحطیه؟به هرحال داره روزنامه میخونه ینی صبحانشو تموم کرده...ینی میشه باهاش درمورد اینکه امروز بالاخره قراره کجا بریم حرف زد. :دی (عای عم موقعیت شناس مثلا)

سر میز صبحونه سعی کردم فکرم رو به چیز دیگه ای منحرف کنم (چقدم موفق!) از فرانچسکو پرسیدم امروز کجا میریم؟ (ما آخر هفته ها یا میریم ساحل یا خرید یا واتیکان¹)

-هر جا که تو و کارلو بگین!(وااااو!چه خوش اخلاق شده امروز!)

کارلو: خب فکر کنم کارینا و برنو (دوستاشن)امروز میرن ساحل

 اه لعنتی من با این بچه همیشه دعوا دارم این فسقلی پررو همیشه مخالف منه!

اصلا حوصله ی بچه ها و صد البته کل کل با کارلو رو نداشتم...از طرفی تو ساحل به من بد هم نمیگذشت پس موافقت کردم.

سری تکون دادم و گفتم:اممممم به نظر من که خوبه منم هوس شنا کردم.

صبح خوبی بود البته بدون سه تا بچه که از سرو کولت آویزون شن!!!!

به هر حال شنا که خوب بود همیشه اینو دوست داشتم و ازش لذت میبردم واقعا حس خوبی بهم میداد! به اصرار فرانچسکو چن تا قایق تک نفره گرفتیم و به آب انداختیم قصد داشتم بعد از پارو زدن ساعتی تو قایق بمونم و آفتاب بگیرم...نزدیکای غروب بود که دیگه ساحل یه خط شده و بود آدمای توش چن تا نقطه...به مادر گفتم که میمونم از اونجایی که به شنا و نجات غریق من اعتماد داشت اجازه داد  و همراه بقیه رفت تو قایق دراز کشیدم  به افق خیره شدم به دوباره به فکر خاب نامعلومم رفتم.

نمیدونم چن مدت تو فکر بودم که متوجه شدم اب های اطرافم تکون های غیر عادی میخورن نشستم و حباب های تقریبا بزرگی رو روی سطح اب دیدیم کم کم داشت ترس ورم میداشت که...نسیم خنکی به صورتم خورد  حس کردم بهم دستور داد "پـــــارو بــــــزن"

خب اینم از اولیش :)

پ.ن:
1: واتیکان کشوری مستقل در خاک ایتالیا و در مرکز شهر رم قرار داره این کشور جمعیتی  800 نفره داره و وسعتش 2
͵3 کیلومتره و تنها یک خیابان داره و من عاشق موزه هاش هستم.(اوممم البته میدونم با اون یارو پاپ معروفه ولی موزه های عصر رنسانس عالـــین!)

Καρα Ενριξο




طبقه بندی: داستان های کارا انریکو، 
برچسب ها: اردوگاه دورگه، کابین آرتمیس، شکارچیان آرتمیس، داستان های کارا انریکو،  

تاریخ : دوشنبه 15 تیر 1394 | 02:09 ق.ظ | نویسنده : کارا انریکو | شکارچی
.: Weblog Themes By BlackSkin :.