با سلام:خب اینم از فصل پنجم.فقط یه لطفی کنین و بخونین دیگه.چون وقتی مدارس شروع میشه شاید نشه کار خاصی انجام داد!


لرزه به تنم افتاد.بطرز احمقانه ای مات و مبهوت فقط جلو رو نگاه می کردم.بدون هیچ تفکری....سرباز وقتی دید حرکت نمی کنم ,جلو امد و من را زیر بغلش زد و با خودش برد!انگار میخواست یک گونی سیب زمینی را از زمین بلند کند!من هم هیچ مقاومتی نکردم چون می دانستم که بی فایده ست.در حین اینکه من را می برد به اطراف خوب نگاه کردم;همه جا خیلی منظم و سازمان دهی شده بود. ( البته جایی هم که تحت کنترل ارتش باشد, نباید کمتر از این ازش انتظار داشت,معلوم بود که همه جا با یک سیستم مرکزی کنترل میشود).داشتم به اینکه این گروه مافیایی دقیقا چه ربطی به ارتش سری روسیه دارند فکر می کردم که مرد ایستاد و به یک دربسته رسیدیم.سرم را بالا بردم و نگاهش کردم.صورتش خیلی جدی و بی حرکت بود.توجهم جلب شد و جلو را نگاه کردم;قفل در با اثر انگشت کار میکرد.در  اتاق باز شد;همه جا تاریک بود و من فقط یک چراغ روشن را دیدم.اتاق خیلی ساکت بود .کمی تکان خوردم تا دستم هایم را ازاد تر کنم,سرباز من را با تمام قدرت فشار میداد;مرد سرباز من را محکم روی صندلی نشاند و بعد ادای احترام نظامی کرد و بیرون رفت.همینطور که سعی میکردم اطرافم را خوب ببینم که یکدفعه نور چراغ در صورتم پخش شد و مردی که کلاه لبه داری سرش بود را دیدم.خیلی قاطع,کاغذ و خودکاری رو به سمتم هل داد و گفت:هر چی لازمه رو بنویس.
چی...چی رو باید بنویسم؟!
بچه!من با خیلی کله گنده تر از تو سر و کار داشتم.بنویس...
باور کن نمی دونم باید راجب چی بنویسم.حتی نمی دونم واسه چی اینجام ؟!!
پدر و مادر که داری.راجب اونا بنویس.
ندارم....
ببین.من وقت ندارم واسه چرت و پرتای تو...
نمی دونم پدر و مادرم کین(دروغ هم نمی گفتم,حتی به مادرم هم شک داشتم با اینکه شباهت زیاد چهره ما,زبانزد همه بود).من یه دختر بدبختم که جلو چشمام یه دختر بدبخت تر از خودمو کشتن و بعد زدن سرمو داغون کردن بعدم فرستادنم بین یه مشت مافیایی و خلافکار,حالا هم یکی شارلاتان تر از اونا داره سین جینم میکنه.ولم کنین میخوام برم!/با خشم,چشمانم را بستم و با خستگی سرم را به لبه ی میز تکیه دادم. 
جدا؟بزار یه جور دیگه بهت بفهمونم.که بیشتر ازینا باهامون اشنا بشی.داد زد:گروه بان....
با اشفتگی و خستگی گفتم:معلومه داری چیکار میکنیییی؟...گفتم,گفتم که هیچی نمیدونمممم....
واقعا هیچ ایده ای نداشتم که چکار کنم و حتی  نمیتوانستم راجب اتفاقی که قراره بیفته حدس بزنم . ناگهان یک نفر با قدرت بازویم رو گرفت طوری که صندلی و میز با هم پرت شدند بطرز احمقانه ای, گنگ بودم و فقط درد سرم و زانویم که به میز خوره بود,حس میکردم.و در عرض چند ثانیه من را به اتاق دیگری برد . همه جا ساکت بود ولی زمزمه های زیادی در ذهنم بازی  و اختشاش می کردند.کلافه و گیج بودم و از طرفی هم بابت مرگ النا احساس گناه میکردم.گرچه خیلی نمی شناختمش ولی باز هم در مرگش دخیل بودم; همین طور که بطرز احمقانه ای سعی می کردم تمرکز کنم و خودم را ارام کنم, صدای پای یک نفر امد . صورتش را تا نیمه پوشانده بود تا شناسایی نشود.
اتاق خالی خالی بنظر میرسید;و صدای نفس های نامنظم من و مرد سکوت را به طرز دلهره اوری می شکست.بعد دوباره همان گروه بان من را روی صندلی نشاند و بعد با زنجیر فلزی مرا محکم به صندلی بست ; اینقدر محکم بسته بود که جای کافی برای نفس کشیدن نداشتم,خیلی تنگ نفس می کشیدم. ارزو میکردم که یکدفعه از این کابوس مسخره بیدارم شوم ولی همه چیز به طرز احمقانه ای واقعی بود;هم زمان که با تردید به اطرافم نگاه می کردم .غریزه ام بهم میگفت که این همان کار اگاه اتاق قبلی است.البته غریزه ام مثل همیشه درست می گفت.مرد با غرور کاذبی کلاهش را برداشت , منم با زل زدن بهش, اب دهانم را با زحمت قورت دادم.
با صدایی صاف و یکنواخت گفت:می دونم که اسمت زودیاکه..خوب بگو ببینم پدر و مادرت کجان؟
باز هم همان سوال,با عصبانیم گفتم :گفـ...
نه بزار اینجوری بپرسم;انتونی کو کلاس کلان و سلنیا پلانتاگینیت کجان؟می دونم که خوب می شناسیشون!
با حسی توام با ترس و خشم گفتم:اگه این سوالو دیشب ازم میپرسیدی جوابشو می دونستم ولی الان نمی دونم.شرمنده!
سگرمه هایش را در هم کشید.من هم چشم هایم را بستم و سعی کردم در ان شرایط گیج کننده, تمرکز کنم تا با نیروی ذهنم زنجیر را پاره کنم ولی بطرز احمقانه ای ذهنم مخشوش و پراکنده بود.نمی توانستم تمرکز کنم.سایه ای را از پشت پلکم حس کردم;سرم رو بالا بردم و دیدم همان کار اگاه با شوکر (shocker)جلویم ایستاده و شوکر را  کنار گلویم گرفته است,نفسم را سریع بیرون میدادم تا اکسیژن بیشتری به بدنم برسانم تا بتوانم به خودم مسلط باشم; با خشم گفت:حالا بگو اونا کجانننن؟
دهانم رو باز کردم تا باز هم همان جمله را تکرار کنم ولی پشیمان شدم و فقط سرم را به علامت منفی ,تکان دادم. شوکر را در خیلی از پایگاه های نظامی اسلحه دیده بودم ولی اطلاعات کافی راجبش نداشتم و همین ندانستن وحشتم را بطرز احمقانه ای دوچندان میکرد.بدنم منقبض و عرق سردی روی پیشانیم نشسته بود.چشمانم را دوباره بستم و با خودم گفتم هر چه بادا باد! شوکر رو بدون معطلی فعال کرد و به گردنم تماس داد;بدنم مور مور میشد و نفسم بند امده بود.جیغ خفه ای زدم و بعد سعی کردم بر خودم مسلط باشم و از خدا کمک خواستم که هرچه زودتر تمام شود.دعا دعا میکرم تا بیهوش شوم تا حداقل چیزی را حس نکنم.دندان هایم را از شدت درد به هم میفشردم تا خودم را ساکت نگه دارم.
نمی دونی نه؟
فقط چشمانم را بستم و سرم را پایین انداختم.نباید ترسم را می دید.بدنم کاملا منقبض شده بود و سرم گیج میرفت.شوکر را به چند جای بدنم تماس داد ولی بخاطر اشفتگی وحشتناکی که داشتم هیچ چیز را حس نمیکردم و کم کم صداها برایم مبهم و یکنواخت شد و بجایی رسیدم که هیچ حسی نداشتم....
اب سرد زیادی روی صورتم ریختند ; و ضربان قلبم به شدت بالا رفت و از یک طرف هم زنجیر بطرز احمقانه ای برایم تنگی میکرد.بسختی چشمانم را باز کردم,باید بر درد غلبه می کردم.من خودم را رهبر همه چیز می دانستم پس باید احساساتم را هم رهبری و رام میکردم;چشمانم تار میدید ولی کم کم تصاویر برایم واضح شد و کاراگاه را دوباره دیدم.بطرز احمقانه ای پوزخندی زد و گفت:خیلی خوب جون سالم بدر بردی.ولی فکر کنم که دیگه اخر خطه.مگه نه؟با یه میله داغ چطوری؟
هیچی نگفتم فقط محکم تر سر جایم نشستم.باید به خودم غلبه می کردم تا هیچ دردی رو حس نکنم تا کوتاه نیایم.لبانم را محکم به هم فشار میدادم و نفسم را حبس کرده بودم.
میله حسابی داغ بود بطوریکه رنگش به سرخی رفته بود.وحشتناک بنظر میرسید.با خودم میگفتم:"این فقط یه میله ست.فقط توصیف خودته که اونو وحشتناک جلوه میده..."نمیتوانستم پیش بینی کنم که اون میله لعنتی رو قراره به کجای بدنم بزنه.پیش خودم میگفتم نه این فقط یه نمایش برای ترسوندن منه. موهایم رو کنار زد و میله رو نزدیک صورتم اورد وگفت:کجان؟بگووووو دیگهههههه
لبم رو گاز گرفتم و به لجبازیم ادامه دادم ولی همزمان سعی میکردم سرم را عقب ببرم تا میله به صورتم نچسبد .از لرزش دستش میشد فهمید که خونش به جوش اومده بود. میله رو اول کم کم نزدیک صورتم اورد تا بهم فرصت اعتراف بدهد ولی بعد با یک حرکت ناگهانی,میله رو به سمت چپ صورتم چسباند . دردش خارج از تصورم بود و حس میکردم که خونم میخواهد پوستم رو بشکافد و تا بیشتر از این فشاری را تحمل نکند.اصلا جیغ نزدم,حتی ناله هم نکردم فقط نفس نفس زدم.از اینکه بر درد غلبه کرده بودم خیلی خوشحال شدم و امید نور گرما بخشی را به وجودم تاباند.
میله را با نهایت خشم به عقب پرتاب کرد .میله محکم به دیوار خورد و گچ دیوار ریخت. بعد قونجلش را شکوند و سیلی محکمی به صورتم زد که باعث شد کمی خون بالا بیاورم ولی هنوز ارام بودم. همینطور که عمیق و سریع نفس می کشیدم,داشت تدارکات شکنجه بعدی رو اماده میکرد.هنوز داشتم  به صحنه ی مرگ النا و اینکه بدنش که چطوری غرق خون شده بود فکر میکردم که بعد با زنجیر من را به سقف اویزان کرد. وقتی اویزان بودم ,حدود50سانتی متر با زمین فاصله داشتم.اینبار بدون هیچ سوالی,شروع کرد به شلاق زدن.سعی کردم به قلبم فرمان بدم تا ارامتر بزند تا بتونم خوب نقشه فرار را طراحی کنم;وقتی درد میکشید و میخواین تمرکز کنین کار تون فوق العاده سخت هست.در حین شلاق خوردن ;به مادر و پدر قلابیم,النا ی بیچاره ,خودم و اینده ام و نقشه فرار فکر میکردم ولی چیزی که بیشتر از همه من را ازار می داد این بود که اصلا برای چی باید فرار کنم؟بعدش چی؟ بعد از نیم ساعت دست از شلاق زدن برداشت,احمق,حتی به صورتم هم ضربه زده بود!نفسم به زور بالا میامد ولی بازهم خوشحال بودم(گرچه این خوشحالی مدام در ذهنم خرد میشد و ترک بر میداشت). با اینکه تمام بدنم زخمی و خرد شده بود.
بعد روی زانو هایش نشست تا قیچی اهنبری را  بردارد و ناگهان فکری ذهن هم جرقه ای زد و من هم از فرصت استفاده کردم و با بغل پایم به گیج گاهش ضربه ی محکمی زدم. دعا میکردم که حرکت را درست اجرا کرده باشم تا حداقل بعدش بابت کارم بیشتر شکنجه نشوم! با حیرت دیدم که,سرش به خونریزی افتاد و بدون هیچ حرکت اضافی روی زمین بیهوش افتاد. لبخند بزرگی زدم و سریع خودم را جمع و جور کردم. سعی کردم زنجیر رو پاره کنم ولی نشد.آنقدر پیچ وتاب خوردم تا زنجیر کمی شل تر شد و  باعث شد به زمین نزدیک تر شوم و بعد پایم رو به قیچی اهنبری که روی زمین افتاده بود نزدیک کردم و با هزار زحمت بالاخره موفق شدم که قیچی را بگیرم.بدنم را پیچ دادم و با یک حرکت, قیچی را به دستم دادم و موفق شدم که زنجیر هایی که به پایین تنم پیچ داده بود را ببرم و بعد با یک حرکت ناگهانی, بقیه زنجیرها را پاره کردم و روی زمین افتادم.زنجیر های مثل دانه های برف ولی صدا دار,روی زمین و صورتم ریختند. انرژی زیادی از دست داده بودم ولی بالاخره زمان اجرا نقشه فرار رسیده بود; سراغ قفل درها رفتم,(وای خدای من. خوراکم بود!)خوشبختانه سیستم قفل ها مثل یک کامپیوتر ساده کار میکرد.خیلی راحت دورش زدم (crack)ولی دستم در حین کار خیلی میلرزید,و بعد دریچه مخفی پایین دیوار باز شد!جان در پاهایم نداشتم ولی انگیزه من را وادار به هر کاری میکرد! ارام و سلانه سلانه روی زمین خزیدم و وارد دریچه تاریک و تنگ شدم و کمی که جلوتر رفتم وارد اتاقک کوچکی که فقط یک سیستم بزرگ و مرکزی در ان وجود داشت,شدم.بنظر میرسید اتاق هیچ راه نفوذ دیگری ندارد ولی کاملا معلوم بود که دریچه های مخفی دیگری هم هستند که به این اتاقک ختم می شوند.این همان سیستم مرکزی بود که حدسش را میزدم. 
اول از همه سراغ بخش کنترل قفل در ها رفتم;و با یک فرمان قفل تمامی اتاق ها را غیر فعال کردم تا به اندازه کافی هرج و مرج ایجاد کنم.(اینشکلی در همه اتاق ها باز میشدند.)بعد مسیر همه تصاویر و اطلاعات دوربین ها را یکطرفه کردم تا فقط خودم بتوانم همه چیز را ببینم.حس فوق العاده ای بود چون همه چیز را  تحت کنترل خودم میدیدم, لبخندی زدم و بعد موهام رو کنار زدم تا بهتر ببینم . موهایم بخاطر خون چسبناک شده بودند... در دوربین دیدم که زندانی ها ازاد شده بودند و با سرعت فرار میکردند. بر خلاف قبل, احساس رضایتی را از خودم داشتم.
هیجانم به حداکثر رسیده بود و با اشتیاق تمام سیستم های امنیتی را از کار انداختم!(حالا هر کی هر کار دلش میخواست میکرد!)روی زمین خوابیدم تا سیم اصلی رو قطع کنم تا کسی نتواند دوباره اوضاع را تحت کنترل بگیرد. وقتی کامپیوتر خاموش شد,خودم را توی مانیتورش دیدم;صورت و بدنم کاملا خونی و زخمی بود و جای سوختگی شکاف عمیقی را روی صورتم بوجود اورده بود که خیلی دردناک بود, با حسرت دستی رویش کشیدم و بعد سعی کردم همه چیز را فراموش کنم و بعدبوسیله دریچه از اتاقک بیرون رفتم.دوباره همان کاراگاه را دیدم;نشستم و دستم را روی نبضش گذاشتم .مرده بود ... بدون هیچ واکنشی بلند شدم و سریع دویدم تا بهمراه بقیه فرار کنم.نیرو های نظامی و زندانی ها در حال درگیری بودند و همه چیز درهم برهم بود.برگشتم و مسیرم را عوض کردم تا از درهای پشتی که خلوت بودند فرار کنم.به راهروی سمت راستم پیچیدم ودر همین حال پایم به جایی گیر کرد  و محکم زمین خوردم .سعی کردم بلند شوم و شروع به فرار کنم که کسی در تاریکی جلوی دهانم را گرفت و کشان کشان به سمت خودش برد...
 



 
 



تاریخ : چهارشنبه 3 شهریور 1395 | 04:24 ب.ظ | شکارچی : زودیاک کو کلاس کلان | zodi@c.k
.: Weblog Themes By BlackSkin :.