تبلیغات
کابین آرتمیس - شغل؟وظیفه؟آزمون؟ماموریت!

من ؟! پر از بدی !یا غوطه ور در تاریکی! منی هست و...من بود و نبود تمام منیت...من که به وجودم نه کمی احساس مانده و نه به قول دیگران ذره ای رحم

نه لطافتی و نه ضعفی که برا رهایی از ان به اغوشی ارام پناه برم !

نمیدانم راست یا دروغ این حرف ها را  اما خوب میدانم و میگویم تا بدانید دنیای من پشت مردمک های ثابت چشمانم معنا میشود و دیدن سیاه و سفید اجسام به زور هاله هایشان

دنیای من در خون و خنجر واسلحه معنا میشود و گلوله ای که از لوله ی تفنگم خیز برمیدارد تا قفسه ی سینه مخاطبم را بشکافد دنیای من خلاصه می شود در متوقف کردن جریان خون در رگ های هدفم یا یافتن مدارک و کپی کردن اطلاعاتی که باید این شغل من است یک ماموریت یک ازمون اجباری که روزی ازاردهنده بود

من کیستم ؟ادمی که واقعا دیگر کسی انتظار زنده بودن از او ندارد من همگام مرگم من شاید دیگر هیچ کس نیستم ...

تمام من و خاطراه های نداشته ام و انچه لازم داشته تنها چمدان کوچکی شد که دسته ی آن را گرفتم و یک کوله که روی دوشم انداختم. اتاق را مرتب کردم درست مثل همان روز اولی که پا به آن گذاشته بودم و حالا ....باید دلم برای این اتاق تنگ می شد ؟ اما...نمی دانم شاید هیچ !

درست زمانی که ساعت  های روی دیوار ساعت 4 را نواختند جلوی درب اتاق بانو چند تقه به درب زدم .

-: میتونی بیای تو

چیدمان اتاق همانی بود که همیشه .. این اخرین دیدار من و این اتاق پر از مجسمه است .

بعد از چند ثانیه به خودم امدم و تمام حواسم را متمرکز بانو که مثل همیشه روی صندلی بلندش نشسته بود کردم . بدون هیچ کلمه ای مردمک های سرد و خاموشم را به بانو دوختم و منتظر ماندم

-: قبلا چیز هایی در مورد اینکه یه عضو از یه فعالیت بزرگی بهت گفتم  و نمیتونم چیز بیشتری توضیح بدم . پیشبینی شده نبود که تو شکارچی شدن رو انتخاب کنی و همین مشکلی رو ساخت اما خب بخش بزرگی از مشکل اموزش رو برطرف کرد تو الان از هر نظر اماده ای . میدونی که باید کاری رو به عنوان آزمون برای مدتی نامعلوم انجام بدی و این فقط اماده کننده ی تو هست برای اون چیزی که در اصل وجود داره حقایق زیادی رو بعد از این آزمون میفهمی که دانسته های الانت رو کامل میکنه و یا گاه کاملا عکس چیزی هست که الان فکر میکنی . تا اینجا سوالی هست ؟

- اگه سوالی بپرسم هم جوابی نیست

- سعی کن دست کم برای خودت و برای اینکه توی این ازمون موفق باشی کمی از سرکشیت کم کنی . بگذریم . درست میگی نمیتونم جوابی بیش از چیزی که باید بهت بدم . یک ساعت بعد تو برای همیشه از این باشگاه میری و شاید هیچ وقت دیگه به اینجا برنگردی . من هدیه ای برات دارم که به عنوان نشان پایان دوره بهت میدم و البته چیزی هم هست که همیشه برای تو اینجا به یادگار مونده

-: متوجه نمیشم ؟ همیشه برای من؟

- اینجا و برای چیز هایی که فقط هستن و زمان از روشون گذر میکنه وقت بی معنیه هر چیزی میتونه از ازل تا ابد باشه و فقط برای شخصی خاص که شاید هیچ گاه گذرش به اونجا نیافته . این هم همیشه برای تو اینجا بوده .

- خب میتونم بدونم این وسیله ی کهن سال چیه ؟

- ایندرا

- ایندرا ؟! این یک اسمه . و اگر حافظه ی نه چندان خوبم یاری کنه ربط به الهه های ایران باستان داره

- درسته مربوطه . اسم الهه ی جنگ و خشم در ایران باستان این سلاح توئه . یادت نره برای یک مبارز صلاح بهترین دوست و همیشگی ترین یار هستش . از خودت جداش نکن و بفهمش

جلو امد و و دست بند (ساق بند ) بلند فلزی را روی ساق دستم بست . فلزی محکم ولی انعطاف پذیر که گویی از ابتدا برا من و به اندازه دست من ساخته شده بود . لمسش کردم . حسی در وجودم دوید گویی ساق بند در وجودم ریشه دواند کاملا ارتباط با ان تکه فلز سرد را احساس میکردم چیزی که حالا گویی قسمتی از وجودم بود و من میشنیدمش میدیدمش و ...میفهمیدمش

دقایقی طول کشید تا به خودم امدم و دوباره به طرف بانو ارتمیس که هنوز در همان حالت قبلی کنارم ایستاده بود چرخیدم .

-         این متعلق به خود توئه و حالا هدیه من برای تو

پارچه ای لطیف و سرد اما بلند و سبک را به دستم داد . لمسش کردم . گویی شعله ای از وجودم گذشت و بعد در لحظه ای خاموش شد .

-: این شنل بسیار کهن هست مربوط به شخصی در دوران دور که تو خوب میشناسیش اما نمیتونم اسمش رو بهت بگم . اون شخص این شنل رو امانتی به من داد تا به کسی از جنس خودش برگردونم این شنل جایگاهش رو پیدا میکنه اگر من اشتباه انتخاب کرده باشم پیشم برمیگرده و نگران از این بابت نیستم . کنار شنل یک ماسک فلزی متصله . بهت توصیه میکنم توی نبرد ها هیچ کدوم از این سه وسیله رو فراموش نکن هیچ وقت هیچ جا به هیچ بهانه ای

- اما من ...

- چیزی نگو ارتا به زودی معناش رو میفهمی و دلیلش رو . حالا هم دیرشد باید بریم

در کسری از ثانیه بانو در اتاق نبود .

لباس فرم مخصوص باشگاه شنل طوسی رنگی داشت جداش کردم ساق بند های لباس رو هم جدا کردم و ایندرا رو به ساق نست راستم بستم شنل را روی  سرم گذاشتم و کلاه را تا روی بینیم کشیدم فعلا نیازی به ماسک نبود . بعد از برداشتن چمدانم تقریبا چند دقیقه ای بعد از بانو طبقه ی پایین بودم . صدای گفتگویی در سالن شنیده میشد به جز انرژی بانو و پارا طیف گسترده ای از انرژی را احساس میکردم . که گویی انقدر که باید نااشنا نبودند . یک هاله ی سرخ و یک هاله به رنگ ابی تیره

به طرفشان رفتم

بانو اولین کسی بود که متوجه حضورم شد : بالاخره اومدی

بدون پاسخی منتظر رو اون ان دو منبع انرژی تمرکز کردم منتظر بود تا حرفی بزنن و ببینم که ایا صدایشان هم همانمند هاله ی انرژی شان برایم اشنا هست یا نه ؟

اما ان دو پسر نیز منتظر مرا نظاره می کردند گویی یک نبرد خاموش بود برای فهمیدن ...

پارا که از مشوش بوده سکوت مابین نا ارام بود گفت :

-ارتا اقای راد و اقای حسان برای صحبت درباره اون کار اومدن

- میشنوم

پسرک با ان هاله ی ابی شاید هفده یا هجده ساله بود از صدایش میشد تشخیص داد ادم سردی بود و با غرور حرف میزد اما سعی میکرد احترام را تا به انجا که می شود حفظ کند

-از بین تعداد زیادی که برای کار ما داوطلب شدن ما بخاطر بانو شما رو انتخاب کردیم و میدونیم که کار کردن با ما برای هرکسی افتخاره و فرصتیه که گیر هرکسی نمیاد پس تو باید اینو مایه ی افتخار خودت بدونی و نهایت استفاده رو ازش ببری

-بهتر بود اگر یاد میگرفتید قبل از بلغور کردن یه سری تعریفات واهی از خودتون ویژگی های مثبتتون رو به نمایش بذارید گرنه هرکسی بلده از خودش و کارش تعریف کنه

آن پسر دیگر گفت- متاسفانه اگر بخوام به نمایش بذارم هم شما توانایی دیدنش رو نداری

پسرک احمق . ولی من .....من نمیخواهم این ازمون را بخاطر یک دعوای بچگانه با این پسر بچه ی نهایتا نوزده ساله از دست بدهم
-حتما شما میدونی که حتی با وجود عدم توانایی توی دیدن من دقیقا بهترین گزینه برای کارتون هستم که انتخابم کردید پس بهتره برای شروع یه کار خوب احترام خودتون رو حفظ کنید . من توضیح از افتخارات و شرح احساساتی مثل حس افتخار که باید داشته باشم رو ازتون نخواستم یا نخواستم که بگید باید چطور از فرصتم استفاده کنم . قبل از اینا شرح کارتون رو بگید

صدای اعتراض پارا بلند شد : ارتا ...

دستم را بالا بردم و گفتم : اگر قرار یه همکاری موفق داشته باشیم بهتره یاد بگیریم چطور باهم رفتار کنیم
ان پسرک اولی بحث را قطع کرد و گفت : توضیح کار و وظیفه ی شما یا فعالیت ما همه و همه بمونه برای وقتی به عمارت رسیدیم فعلا شما همون چیزی هستید که بانو گفته بودن و دقیقا چیزی که با کمی اموزش ما میخوایم اما با یه سری قوانین خودمون همونطور که گفتید شما مجبور به اطاعتی و مطمعنا میدونی که مجبور به انجام این کار برای ما . پس بحث دیگه ای نمیمونه میتونیم بریم
سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم و بعد از انکه دست پارا و بعد دست بانو را به نشانه ی خداحافظی فشردم چمدانم را برداشتم و بدون توجه به ان دو پسر از در عمارت بیرون امدم
جلوی درب عمارت یک خودروی بزرگ و احتمالا سیاه رنگ بود که کنار دربش یک مرد غول پیکر ایستاده بود سطح بالایی از انرژی سبز رنگ داشت خنثی ...

حرکتی کرد و بعد گفت : خانم از این طرف
حدس زدم باید درب را گشوده باشد سعی کردم با تجسم درست سوار خودرو شوم بعد از من ان دو پسر نیز دری سندلی های رو به رویی ام نشستند
مرد پس از بستن درب ها سوار شد و با دستور پسرک ابی مبنی بر : هر چه سریع تر خونه ! ماشین از جا کنده شد
و من ارام زیر لب زمزمه کردم :

بدرود باشگاه شکارچی ها !چشم هایم را اینجا جا گذاشتم و .....شاید خیلی چیز ها !
ماشین از درب اصلی خارج شد و نمیدانم چه مسیری را پیش گرفتیم همه ساکت بودند برای دور بودن از این جو متشنج و برای کمی ارام تر شدن اعصابم کورکورانه هندزفری را به موبایل وصل کردم و اهنگی را تصادفی  پلی (پخش) کردم
نا خواسته لبخند تلخی روی لبم نقش بست . چقدر متناسب حالم بود

"اهنگ آدمک از صادق "

 آدمک سلام .. کجای قصه ای

آهنم الان دوراهه زندگیم

از وقتی رفتی من دارم لا فـ.یـلترا میخوابم

الحق که سختی مشتی من یه خورده بی اراده ام

یه بی اراده اما سزامو دادم

منم یه نخ سیگار با عادت های قدیم ندیم

چشمم به در دیوار تو عالم های عجیب غریب

دلم گرفته باز از آدمای سگ نظیر

قلم میرقصه باز رو کاغذ های خط خطی

خـب ، حاجی زندگی همینه

گذشته ها گذشت و رفت بالایی کریمه

امروزت باشه فرداها خمیره

ببین ، کور بشه دو تا چشمی که نبینه

شیشه باز شکست رو دست

چیکه چیکه خون رو فرش

ریمل و سیاهی اشک

من بی دل بی فکر و لش

نه من بدم نه تو

نه جو زدم نه خل

نه خالی ام نه پر

رو مغز من ندو

اینجا شهر وحشی هاست

باخت ها مال مشتی هاست

بکش تو حبس کن چرک تو تو هضم کن

از این قبیله

برو هار و دریده بدو

حق خودتو پس بگیر

دنیاتو تو دست بگیر

پشت من مالید به خاک

خوش به حال زنده ها

مرده ام رو این حساب

له شدم تو هم بساب

نذار که درد برسه به استخون خورد بشه

نذار که یه شمع کوچولو تو مسیرت نور بشه

نخواه که مرد بشی قهرمان شی طرد بشی

نذار که خسته شی از هدفت سرد بشی

بلند شو رو دو پات بپر تو با دو بال

بکش اون بادوبان خدات که باد و داد

از تو حرکت از اون برکت دستت پرچم سمت مقصد

من که غرقم تو خودم

روحمو هی میجو ام

مه گرفته اتاقمو گِل گرفته دو بالمو

خدایی حیفه وقت

نشی تو عین من

پُر که شدی داد بزن جیغ بکش

جیگر این دنیارو به سیخ بکش

سنگ گنده بردار پرت کن سمت فردات

خنده کن به دردات زنده شو لا اموات

نه مثل من یه مُرده..

...

اهنگ را دوباره و دوباره گوش دادم قلبم به درد می آمد راست می گفت الان برای من زندگی چه معنایی داشت ؟ میشد گفت زنده ؟ اما نه من زنده ام ! زندگی میکنم ! هدف دارم !من پیش میروم !مهم نیست که چقد سخت چقد کند اما ثابت نمیمانم !من ....پیش میرفتم به سمت هرچه که پیش رویم بود و من برای هرچیزی اماده بودم !
......................

ماشین بالاخره جایی متوقف شد بوی دریا می امد و نسیم نمکین خاطرات خوش اخرین شب شادی ام را زنده می کرد ....صبر کن ببینم ...گفتم اخرین شب ؟صحنه هایی در ذهنم جرقه زد صحنه هایی که مدت ها بود فراموششان کرده بودم یا بهتر بگویم وقتی برای مرورشان نداشتم . والیبال /هتل / گروه ها / انیل مچ دستش درد میکرد و دانیار ........

غریبه ی زیادی آشنا همان کسی بود که مدت ها قبل در یک بازی ساده مدتی باهم کل کل کرده بودیم در همان شب خاطره ساز ...شب تغییر سرنوشت ...

از ماشین پیاده شدم اطراف را بررسی کردم که البته سکون و سکوت بیش از حد باعث شد چیز زیادی دستگیرم نشود فقط توانستم به سختی راه ورود به عمارت بزرگ اشرافی رو به رویم را پیدا کنم که به اندازه ی چند پله از سطح زمین بالاتر بود. کوله ام را روی دوشم مرتب کردم و دسته ی چمدان را جمع کردم چون راهی نبود که بتوانم با این وع روی پله ها بکشانمش و با احتیاط قدم برداشتم . پله ی اول ..دوم ..سوم ..چهارم...ارام و با احتیاط قدم برمیداشتم اما نه به صورتی که کسی متوجه ی مشکلم شود اما راستش میترسیدن در ان مکان نا اشنا و نزد ادم هایی نااشنا با این وضع بسیار میترسیدم .نه اینکه توانایی دفاع از خود را نداشته باشم از ترحمشان از حس حقارتی که میتوانستم رد نگاهشان حس کنم میترسیدم ..هیچ وقت دوست نداشتم کسی ضعف هایم را بداند و این بزرگترین ضعفم بود

همانطور که حدس میزدم سالن بزرگ و سرد عمارت پر بود از اشیای عطیقه و چیدمان نامنظم و به اسم هنری انجا کارم را سخت میکرد بسیار سخت بود تا وقتی جای تمام اشیا را به خوبی بیاموزم راهم را از بین ان ها با انتخاب پیدا کنم سخت بود اینجا زندگی کردن با این شرایط وقتی حتی نمیدانستم قرار است چه مدت اینجا بمانم

کسی به طرفم امد با هاله ای معمولی اما بسیار خسته و ضعیف . در چند قدمی ام ایستاد صدای خسته و سالخورده ی خانم تقریبا چهل و پنج ساله ای که با لهجه ی خاصی فارسی حرف میزد در گوشم پیچید : خانم اجازه بدید کمکتون کنم از این طرف

چمدانم را به دستش دادم به سختی توانستم با ان هاله ی ضعیف جهتی که به ان اشاره می کند را تشخیص دهم ایستادم تا جلوتر از من حرکت کند اما ظاهرا طبق عادت های پیشین منتظر بود تا پس از من به دنبالم بیاید . با تمرکز و دقت بسیار راهم را از بین چیدمان نامنظم خانه پیدا کردم و به در اتاقی که به ان شاره کرده بود رسیدم اتاق نسبتا بزرگی بود با تختی کمی بزرگتر از تخت یکنفره. اینه ,یک صندلی ,یک مبل دو نفره ،تلوزیون و سیستم صوتی و کمد یک در دیگر هم در انتهایی ترین گوشه ی اتاق که احتمالا سرویس بهداشتی بود . ان خانم که خودش را ماه تاج معرفی کرده بود پس از تحویل کلید اتاق و گفتن اینکه اگر کاری داشتم صدایش کنم رفت و من ماندم و اتاقی که مثل چند وقت اخیر نمیدانستم چقدر مهمانش خواهم بود درب اتاق را از داخل قفل کردم و لباس هایم را تعویض کرده و تقریبا روی تخت بیهوش شدم .

با صدای چند ضربه به در از خواب پریدم اما صحنه های کابوس وحشتناک از جلوی چشمم پاک نمیشد با این وجود اصلا ب خاطر نداشتم کابوس دقیقا درباره ی چه بود صدای ماه تاج از پشت در مرا از ان برزخ بیداری بیرون کشید : خانم اقا گفتن برای شام صداتون کنم تا بیست  دقیقه ی دیگه شام اماده است تشریف بیارید سالن غذاخوری

-: باشه ممنون

دوش گرفتم و لباس هایم را با یک تونیک و شلوار عوض کردم و ساق بند را روی دستم بستم و به عادت همیشه خنجر بلندم را روی کمبندم وصل کردم شنلم هم روی لباسم جا گرفت و کلاهش را تا اخرین حد پایین کشیدم .

وقتی از درب اتاق خارج شدم تازه متوجه ی مشکل بزرگی شدم . حالا سالن غذاخوری را چطور پیدا کنم ؟

در مرکز سالن ایستاده بودم که متوجه شدم از طرف چپ صدای برخورد ظروف با هم می اید به طرف صدا راه افتادم و دعا کردم درست حدس زده باشم اما از بخت بد وقتی به منبع صداها رسیدم متوجه شدم اشپزخانه است و چند نفر در ان درحال غذاخوردن هستند .با صدای ماه تاج به خودم امدم :خانم شما اینجا چیکار میکنید اقا و دوستشون منتظرتون هستن

-: نتونستم غذاخوری رو پیدا کنم

-: ای وای من باید بهتون میگفتم اصلا حواسم نبود که با اینجا اشنا نیستید بفرمایید بفرمایید

و بعد با دست مرا به طرفی راهنمایی کرد . جلوی درب بزرگی که نیمه باز بود ایستادیم  و تازه توانستم هاله ی دانیار و انیل را تشخیص دهم بعلاوه ی هاله ی سومی که نمیشناختم

که سر میز نسبتا بزرگی نشسته بودند از ماه تاج تشکر کردم و رفت من هم با در نظر گرفتن جای تمای اجسام درون سالن به طرف ان جمع ساکت که هنوز متوجه ی حضور من نشده بودند حرکت کردم در نزدیکی شان ایستادم و نمایشی سرفه ای کردم تا متوجه ی حضورم شوند هاله ی سوم هاله ی قدرتمندی با رنگ سبزابی بود که متوجه شدم مربوط به یک دختر تقریبا همسن با دانیار و انیل است .

دانیار اشاره ای به صندلی رو به روی دختر کرد و گفت : بفرمایید خانم سپند

روی صندلی نشستم و به نشانه ی تشکر سری تکان دادم دخترک با صدای گرمی گفت : سلام , من دیبا هستم .خواهر دانیار به اینجا خوش اومدی

کلاه شنل را انداختم و لبخندی زدم : ارتادخت هستم میتونی ارتا صدام بزنی و سپاس

دستش را به ارامی فشردم که گفت : بذار برات غذا بکشم

نمیدانم میدانست یا نه اما خب به زودی متوجه می شد

بشقاب را به دستم داد و ارام شروع به خوردن کردم . جو بیش از حد سنگین بود و با وجود گرمای محبت دیبا بازهم سرمای جمع باعث میشد خشک و رسمی رفتار کنم

بعد از غذا با راهنمایی دیبا به سالن اصلی برگشتم . همه روی مبل های  سلطنتی با فاصله ی نسبتا زیادی نشسته بودند و ساکت و اولین نفری که این سکوت را شکست دانیار بود : خب خانم سپند در حال حاضر برای توضیح فعالیت خودمون و وظیفه و حیطه ی همکاری شما اینجا هستیم اول اجازه بدید جمع رو معرفی کنم من دانیار راد هستم هجده ساله و ایرانی الاصل اما ساکن اینجا خواهر دوقلوم دیبا راد و دوست و شریکم انیل حسان . ما سه نفر توی این کار باهم شریک هستیم توضیح فعالیت ما یکم سخته ما تعداد همکاران زیادی رو در سراسر دنیا داریم که وظیفه ای درست مثل وظیفه ی شما رو به شیوه های خودشون انجام میدن فعالیت سازمان ما کشف اطلاعات جاسوسی و انتقام از دشمنان سازمان ها و اشخاص طرف قراردادمون هستش . که این کار ها توسط همکاران ما انجام میشه و ما هم وظیفه ی تامین امنیت /پشتیبانی و تامین ابزار و وسایل مورد نیازشون رو داریم برای مثال یکی از ماموریت های بزرگ و بسیار موفق ما در ماجرای معروف.........

دانیار همچنان حرف میزد و من انگار صدایش را نمیشنیدم مسخره بود ,مرا فرستاده بودند تا عضو یک باند جاسوسی مسخره و بچگانه شوم ؟ان هم برای اهدافی پوچ ؟انتقام از دشمنان  بزرگان اقتصادی و سیاسی جهان ؟چرا ؟

 




طبقه بندی: داستان های دختر هخامنش، 

تاریخ : چهارشنبه 3 شهریور 1395 | 02:16 ق.ظ | شکارچی : دختر هخامنش | دیدگاه ها
.: Weblog Themes By BlackSkin :.