تبلیغات
کابین آرتمیس - زندانی(PRISONER)
بنا به دلایل نامعلومی این قسمت حذف شد!ولی دلیل خوبی بود که بتونم از اول این قسمت رو بنویسم.  خب چون حجم اطلاعات زیاده شاید یکمی داستان براتون سریع بگذره ولی خب تمام سعیمو میکنم تا مطالب عادی تر بنظر برسه. خیلی خسته بودم.هم ذهنم و هم جسمم.به سختی از پله ها بالا رفتم و وارد اتاق شدم;همه جا تاریک بود و کورمال کورمال لباس های گرمم را پیدا کردم و بعد پوشیدنشان با هر سختی که داشت,خوابم برد.در طول ان شب مزخرف,کابوس های زیادی دیدم و به دفعات متعددی از خواب پریدم ولی بطرز احمقانه ای سعی میکردم که دوباره بخوابم.بعد از زجر کشیدن زیاد,بالاخره صبح شد.کش و قوسی به بدنم دادم و با خمیازه,به ساعت نگاه کردم.ساعت4/5بود.دوباره خمیازه ای کشیدم و کتم را پوشیدم و خواستم از پنجره به بیرون بپرم ولی یادم امد که بخاطر برف باید احتیاط میکردم! با بی حوصلگی در را باز کردم و از پله ها ارام ارام پایین رفتم. چون همه جا تاریک بود فکر کردم که همه خواب هستند;با خوشحالی جستی زدم که در تاریکی ناگهان دستی به شانه ام خورد;از خواب پریدم و نفسم در سینه ام حبس شد و با احتیاط سرم را برگرداندم:
بیا,این پولو بگیر و کمی سبزیجات بخر.دیگه هوا سرد شده و سوپ بوش حسابی میچسبه!یادت نره چغندره تازه باشه ها!
نفس راحتی کشیدم و با تعجب گفتم:مامان,بیداری؟؟؟؟
اره,خیلی کار دارم.پدرت هم خونه نیست.امشب زودتر برگرد خونه.ساعت7 خونه باش!یادت نره که خرید هارو زود بیاریا!
جا خوردم و با اعتراض گفتم:ها؟ساعت7؟اونوقت من کی به کارام برسم؟
از این به بعد حق نداری بیرون شهر بری.یعنی فعلا کار بی کار.فقط توی مناطق شلوغ شهر رفت و امد کن!
چشمانم را بستم و  بطرز احماقه ای با کف دست ضربه ای به پیشانیم زدم و گفتم:هووووففف.اطاعت میشه!
در طول مسیر به حرف های مادرم فکر کردم.زیادی نگران بنظر میرسید.معلوم بود اتفاقی افتاده است;خیلی راجبش فکر کردم ولی به نتیجه خاصی نرسیدم.در همین حال که با خودم کلنجار میرفتم ناگهان به خودم امدم و دیدم که به مخفی گاه رسیده ام. چشمانم برقی زد و با خودم گفتم:"اه,خدایا!چشم بسته هم میتونم اینجا بیام!"سعی کردم جلوی بچه ها خوشحال بنظر بیام .لبخندی مسخره ای زدم و نفسی گرفتم و گفتم:سلام.صبح همگی بخیر.خب امروز باید کاموا بخرین و به نساجای(بافنده های)بازار بفروشین,فصل سرما داره میاد و بنابراین نیاز به لباسای گرم بیشتر میشه.معلومه که امسال زمستون سختی رو پیش رو داریم پس از این به بعد ساعت6 کارتون تموم و اینجا باشین.شیر فهم شد؟
همه با تعجب به من زل زده بودند که نیکولاس اعتراض کرد و گفت:چرا اینقدر زود؟اولین باره که همچین کاری میکنی؟اینجا که همیشه سرده!
درست میگفت!سعی کردم خودم را جمع و جور کنم و با اضطراب گفتم:همینی که هست!در ضمن تکالیفتونو برای فردا اماده کنین و برام بیارین.زود باشین!برین سر کارتون دیگه!منم زیاد کار دارم.خداحافظ تا ساعت6!
بطور ناخوداگاه صورتم ترسناک و خشمگین شده بود;همه از ترسشان بدون هیچ حرفی در رفتند تا به کارشان برسند. بطرز احمقانه ای صحنه ی خنده داری بود!من هم نفس عمیقی کشیدم و به سمت شهر راه افتادم و بعد از کمی چانه زدن با فروشنده ای گرانفروش در حین خرید,به قهوه خانه ای کنار خیابان رفتم تا کمی چای داغ بخورم که در ان هوای سرد حسابی میچسبید!(البته قابل ذکره که این قهوه خانه با قهوه خانه در تصورتان کاملا متفاوت است!)بعد از گرفتن چای,روی زمین جلوی در مغازه ای نشستم و کتاب پرسی جکسون-دزد اذرخش-را از جیب بزرگ کتم در اوردم.طفلی کتاب حسابی مچاله شده بود!با احتیاط ان را ورق زدم و بعد پا به دنیای اسرار امیز کتاب گذاشتم.
با تمام وجود کتاب را می خواندم و ان را ورق میزدم و دست در دست ریک ریوردن,به دور دنیا سفر میکردم و انقدر در کتاب غرق شده بودم که چایم سرد شد و توسط بقیه لگد مال شد و بطرز احمفانه ای متوجهش نشدم!خیلی بابت اینکه هیچ مشکلی در خواندن کتاب نداشتم,هیجان زده شدم. زمان از دستم در رفت و بعد از گذر زمان نسبتا زیادی,بالاخره کتاب تمام شد.هنوز در دنیای کتاب غرق بودم;تصویرات ذهنی کتاب را جلویم به وضوح حس میکردم و لذت میبردم که ناگهان لگدی به پهلویم خورد و به خودم امدم.سرم را بالا بردم و دیدم که مرد فروشنده با بالای سرم ایستاده بود.با حالتی عاجزانه گفت:دیگه نمیخوای بلند شی از اینجا بعد از سه ساعت؟حسابی سد معبر کردی!
زبانم بند امد و گفتم:"سه ساعت؟اوه,بله ببخشید.خدانگهدار."سریع بلند شدم و بعد از چند قدمی که دور شدم,فروشنده دست به کمر گفت:"نمی خوای کیسه هاتو برداری؟"لبم را گزیدم و یادم به کیسه های خرید افتاد. بطرز احمقانه ای برگشتم و کیسه ها را برداشتم و به سمت خانه دویدم تا کیسه ها را به مادرم تحویل بدهم!بعد از کلی پیاده روی تند,به خانه رسیدم و بعد با عجله از در خانه بالا رفتم و بطرز احمقانه ای روی در لیز خوردم و روی برف ها پرت شدم و بعد با عجله بلند شدم و با کلی گشت و گذار فراوان در جیب بی سر و ته م,بالاخره کلید را پیدا کردم.با دست های لرزانم کلید را در قفل انداختم و وقتی در را هل دادم تا بازش کنم,پشت پای یک نفر به در خورد! اخم هایم را در هم کشیدم و در را محکم و با سرعت,به سمت داخل فشار دادم وقتی وارد شدم دیدم که مادرم پشت در است!
مادرم با اضطراب ریه هایش را خالی از هوا کرد و سرش را به دیوار تکیه داد.با تعجب گفتم:"مامان!چته منتظر کسی بودی؟ چرا نمیذاشتی بیام تو؟!ک....." گلویش را صاف کرد و با تردید پرسید:"تو اینوقت روز اینجا چیکار میکنی؟"لب هایم را جمع کردم و گفتم:"خب اومدم خرید هارو بهت بدم دیگه!"و بعد سریع نگاهم را از مادرم دزدیدم و وقتی جلویم را نگاه کردم,دیدم که مادرم تمام وسایلشان را جمع کرده بود و با کمی دقت بیشتر متوجه شدم که حتی لوازم من را نیز جداگانه جمع کرده بود!
زبانم گیر کرد و گفتم:"ما...مامان,چیشده؟چرا وسایلارو جمع کردین؟"دستش را روی سرم گذاشت و با لبخند بی جا و احمقانه ای گفت: "هیچی,فقط باید برای یه مدت کوتاه از هم دور باشیم...بیا بشین تا همه چیزو برات توضیح بدم."دستم را گرفت و به وسط هال برد و من هم پا به پا دنبالش رفتم و روی زمین نشستم.مادرم همانطور که با دقت نگاهم میکرد ,گفت:"خب ببین, ما تصمیم گرفتیم که تو رو به مدرسه اموزش خلبانی بفرستیم همونطور که همیشه ارزوشو داشتی,همه کاراتم جفت و جور شده !و خودمون هم باید  به یک ماموریت بریم...نگران نباش,بعد سه چهار سال میبینیمت!همین فردا صبح میری مسکو.ما..." حرفش را به تندی قطع کردم و گفتم:"خب چرا؟کدوم ماموریت؟ایندفعه دیگه چیشده؟!!!نکنه..."حرفم را خوردم چون خودم همه چیز را میتوانستم بفهمم و حدس بزنم.به اتاقم رفتم و بعد کمی پول در کیسه چرمی ای  را به گردنم اویزان کردم و بعد از خداحافظی بی سر و ته با مادرم,از خانه بیرون رفتم.بعد از کلی گشت و گذار در شهر,بالاخره کتاب فروشی پیدا کردم و سه جلد بعدی مجموعه ی پرسی جکسون را خریدم و بعد با عجله جایی برای نشستن را پیدا کردم و بلافاصله شروع به خواندن کتاب  مورد علاقه ام کردم!ساعت پنج بعد از ظهر شده بود و من خیلی گرسنه بودم ولی کتاب خستگی را از تنم بدر کرده بود.کتاب به طرز اعجاب انگیزی کمک کرده بود تا منطقی تر فکر کنم.راجب همه چیز;خب واقعیت این بود که شرایط زندگی من خیلی حساس و متفاوت بود.باید خطر و حساسیت شغل پدر و مادرم را درک میکردم.
از خانه خیلی دور بودم بنابراین با ارام راه رفتن,فرصت زیادی برای فکر کردن داشتم.به همه چیز فکر کردم و خودم را برای سفری که در پیش داشتم با ان همه جدایی هایش که ممکن بود اتفاق بیفتد اماده کردم.... هوا خیلی بیرحم و سرد بود ولی با ارامی با ان صبوری کردم.به خانه رسیدم و برای اولین بار در را باز کردم (از دیوار بالا نرفتم!)و وارد خانه شدم.پدرم هم در خانه بود.خیلی ارام سلام کردم و بعد سهمم را از سوپ بوش به عنوان ناهار از قابلمه برداشتم و در گوشه ای نشستم و شروع کردم به خوردن... پدرم با جدیت گفت:"می دونی که..."غذایم را قورت دادم و گفتم:"بله!می دونم.هر چی که گفتین مو به مو اجرا میشه فقط باید در عوض شما یه قولی رو بهم بدین!قول بدین که مثل کرول(carroll)ولم نکنین.نمی...نمیخوام به این زودی ترکتون کنم."پدرم جا خورد! لبش را گزید و گفت:"قبوله!نمیذاریم زیاد طول بکشه.مطمئن باش نمیذاریم اذیت بشی."
بغضم را به سختی قورت دادم و سریع غذایم را تمام کردم و بعد از شستن ظرف,به اتاقم رفتم.ساعت ها غرق در افکارم بودم, بطرز احمقانه ای ناگهان یادم به اتفاقات دیروز و ان طلاها افتاد!تحلیل همه چیز سخت بود ولی کتاب حسابی کمکم کرده بود تا بتوانم همه چیز را به خوبی درک کنم.همین طور که فکر میکردم ناگهان غریزه ام گفت که خانه را ترک کنم! من هم فورا بلند شدم و کتم را صاف کردم و تمام کتاب ها را به زور در جیبم چپاندم!بعد از لای در به ساعت نگاه کردم,کمی چشمهایم را تنگ کردم تا بهتر ببینم;ساعت2/5 بود!اصلا فکرش را نمیکردم که زمان به این زودی بگذرد. چراغ ها کم و بیش روشن بود;معلوم بود که بیدار بودند! پنجره را باز کردم و با احتیاط و بدون سر و صدا از پنجره پایین پریدم...
ذهنم پوچ و خیلی خالی بود.بدون هیچ فکری زیر دانه های ریز برف قدم برمیداشتم.زمین خیلی سفید و اسمان خیلی خاکستری بود;همینطور که جلو میرفتم ناگهان در سکوت صدا پچ پچ چند نفر را شنیدم.جلو که رفتم  بطرز احمقانه ای پشت دیوار قایم شدم;صدای پچ پچ دو مرد با دختری بود که با ترس حرف میزد را شنیدم.صدای دختر خیلی اشنا بود!با احتیاط از پشت دیوار بیرون امدم و با کمال تعجب,النا(از همان بچه های زیر دستم)را دیدم که با شک و تردید حرف میزد. ناگهان نگاه مرد ناشناس به من افتاد و با تردید نگاهم کرد.من هم اب دهانم را قورت دادم و  بطرز احمقانه ای صاف تر ایستادم!یکدفعه النا  بطرز احمقانه ای با هیجان گفت:رئیس!کی اومدی؟! این اقایون دارن دنبالت میگردن.نمیدونستم دوتا عمو داری!"اب دهانم را قورت دادم و سریع شروع به فرار کردم;بطرز احمقانه ای ناگهان پایم لیز خورد و سنگ نوک تیزی که روی زمین بود,در زیر گلویم فرو رفت.ناله ای کردم و ناگهان یکی از مرد ها دوید و از پشت یقه ام را محکم گرفت و مرد دیگر,لوله ی تفنگ کنار سر النا گرفت. النا جیغ خفه ای زد ولی نمی توانست کاری بکند ولی باز هم احمق بود.باید خیلی زود تر از این ها فرار میکرد.مرد خیلی خشمگین بود و مرا با دست های قدرتمندش بالا برد و به سینه ی دیوار چسباند.
تو باید زودیاک باشی.مطمئنم.پدر و مادرت کجان؟زود بگو! 
بطرز احمقانه ای سعی کردم خودم را به نفهمی بزنم و گفتم:هان!چی؟!...
مرد دیگر باخشم گفت:بگووووو. وگرنه می کشمش. سرجایم میخکوب شده بودم,یاد حرف های مادرم افتادم و گفتم:نمی...
النا با ترس گفت:مگه نگفتین عموهاش هستین؟!
توی دلم گفتم:"ای دختره خنگ احمق!"ناگهان صدای شلیک گلوله جایگزین صدای ترس الود النا شد; با ترس سرم را به زحمت چرخاندم.;النا غرق در خون روی زمین افتاده بود...باورم نمیشد;ترس به بدنم لرزه انداخت و گفتم:"چ...چرا کشتیش عوضی !؟ ..."مرد با نفس های ممتدش گفت:" تقصیر تو بود!کسی نباید از این ماجرا هیچی بفهمه!هیچی...."مردی که مرا گرفته بود از روی دیوار بلندم کرد و مرد دیگر با تکه چوبی به پشت سرم ضربه زد. ناله ای کردم وسرم گیج رفت و همه چیز تیره و تار شد...
نمی توانستم چشمانم را باز کنم ولی صدا هارا می شنیدم.لباسم خیس و مرطوب بنظر میرسید و از بوی خون متوجه شدم که لباسم خونی است;حتما به خاطر همان تکه سنگی بود که زیر گلویم را سوراخ کرده بود. "اه گندش بزنند!"دستم را روی سرم گذاشتم و کمی ناله کردم;وقتی چشم هایم را ارام ارام باز کردم همه جا تاریک و ساکت بود,اول فکر کردم که دارم کابوس میبینم و با صدای لرزانی گفتم:" کسی اینجا نیست؟!" اول جوابی جز صدای نفس هایم نشنیدم ولی بعد مردی با صدای گرفته گفت:"خوبی؟اخر بهوش اومدی بچه؟"خودش را جلو کشید تا بهم نزدیک تر شود.با حالتی پرسشگرانه پرسید:"تو کی هستی؟چرا اوردنت اینجا؟"حالا چشمانم تقریبا به تاریکی عادت کشیده بود. سرم را پایین انداختم و گفتم:"خ..خب نمی دونم"مرد با تردید گفت:"ببینم,تو زودیاک نیستی؟دختر ناتنی انتونی؟درست میگم؟" سرم را بالا گرفتم و به چشمان مرد با حالتی عاجزانه زل زدم و گفتم:" گفتین,دختر ناتنی انتونی؟" مرد دستپاچه شد و گفت:"خب..اره.مگه نمی دونستی؟" اه بلندی کشیدم و زانو هایم را بغل کردم و به گوشه ای خزیدم.مرد با حالتی دلسوزانه و البته احمقانه گفت:"معذرت میخوام.نمی دونستم که تو هنوز اینو نمیدونی."بعد دستش را روی شانه ام گذاشت تا تسکینم بدهد.راستش بطرز احمقانه ای اصلا بلد نبود دلداری بدهد! ناگهان زنی عصبانی با حالت طلبکارانه ای گفت:"چی که همه چی درست میشه؟وقتی درست میشه که...ما که هممون یه گروهیم.اگه اونا(پدر و مادرم)رو بگیرن که کار خودمون و گروهمون تمومه!خودشونو پیدا نکردن اونوقت جوجه شونو اوردن!فقط امیداورت شکنجه ت خیلی دردناک نباشه کوچولو!فقط نمی فهمم چرا تورو گرفتن؟" با خستگی گفتم:"شما ها کی هستین؟من کجام؟اینا چه ربطی به پ..پدر و مادرم داره؟"زن سرش را تکان داد و بطرز احمقانه ای حرفم را قطع کرد و گفت:"خب ببین,ما هممون عضو یه گروه مافیایی تو کل روسیه هستیم.هممون رو گرفتن تا به مهره های اصلی,ینی همون هکر های گروه که پدر و مادرت باشن,دسترسی پیدا کنن.اطلاعات مهم دست اوناست که کسی غیر از خودشون از اونا خبر نداره.اگه اونا رو بگیرن با یه اعدام عمومی هممونو به درک میفرستن!میبخشی که اینقدر صریح و بی مقدمه میگم ولی کار هممون تمومه!" اب دهانم را که در گلویم سنگینی میکرد به زحمت قورت دادم و سعی کردم که همه چیز را باور کنم. مدتی در فکر فرو رفتم که ناگهان سکوت شکست;در باز شد و پرتو های نور روی زمین افتادند.سرم را بالا گرفتم و با دستم جلوی نوری را که چشمانم را می ازرد,گرفتم و بعد سرباز با صدای بلندی گفت:"زودیاک..."


تاریخ : یکشنبه 31 مرداد 1395 | 09:01 ب.ظ | شکارچی : زودیاک کو کلاس کلان | zodi@c.k
.: Weblog Themes By BlackSkin :.