درودی به زیبایی ماه شب چهاردهم بر دورگه های عزیز 
اینم قسمت دوم خدمت شما....متاسفانه یا خوشبختانه از قسمت اول کوتاه تره...نظر و نمره از ده فراموش نشه...ممنون
راستییی لوگوی داستان به لطف اسکایلر نایت ساخته شد
اینم کاور داستان ما:

دو شکارچی-۲

اسکایلر نایت :

- هدست!! پاشو گو...(شترق) لعنت به تو این سیم های مسخرتو جمع كن وگرنه خودم مستقیم پرتشون میكنم تو اعماق اصطبل...


كیسه صفرا در حالی كه پاش به گره های هندزفری و سیم شارژر لپتاپم گیر كرده بود ناله كرد . عالیه حالا كل روزو قرار در این مورد شكایت كنه...


كیسه صفرا- گودال ها منتظرتن بهتره هر چه زودتر بری سر كارت تا وقتی كه گریس (grace) اونجا دفنت نكرده ...


آه درست متوجه شدید كندن گودال برای انسان ها خیلی شبیه یه آینده شغلی درخشان نیست نه؟


ولی تو گرین لیك انتخاب دیگه ای نداری ...


شاید بپرسید كه چه جوری سر از اینجا درآوردم ... هه هه داستان جالبیه ، خیلی خیلی جالب.


                            ****

یه روز معمولیه دیگه با اتفاقات كاملا معمولی البته اگه به نظر شما پرت كردن تخم مرغ به سمت ماشین رنگ روور (RangRover) خواننده مورد علاقتون معمولی باشه... 


و اما چه طوری به این مرحله والایی از فن گرلی ارتقا یافتم ... 


همه چی از اون روز صبح شروع شد یعنی وقتی كه ایمی(Amy) ،بهترین دوستم ،ساعت ٩ صبح در خونه رو مثل دیوونه ها میزد و منو از خواب گرانقدرم بیدار كرد


خوشبختانه اون روز روز اضافه كاری خاله جیزل (Giseal) بود ( خاله جیزل = سرپرست موقتی من) وگرنه تا حالا مراسم ختم ایمی برگزار شده بود ( علت مرگ: ضربه شدید ماهی تابه به قسمت فوقانی سر) 


به هر حال من بعد طی كردن مسیر مشقت بار اتاقم تا در ( ١٤ تا پله با چشای نیمه باز !!! میفهمی چه قدر سخته ؟!!!)

كه باز كردنش چیزی جز پارگی پرده گوش با جملات ارجمند " مصاحبه جدید برایانو(Brian)دیدی " نسیبم نكرد 


ولی كلمه " برایان " یه اندازه كافی مهم بود تا توجهمو جلب كنه ...


ایمی: نه باورم نمیشه نمیتونه دُرُس باشه...


- خیلی جالب بود واقعا مرسی كه منو از ناباوریت از یه موضوع نامشخص آگاه كردی ، كاری نداری ؟ فعلا من رفتم تا خواب نازنینمو كه بوسیله یك فروند میمون نصفه مونده رو كامل كنم... وَ مِن الگادِ توفیقٌ


ایمی: پس حتما ندیدی...


- ای بابا د لامصب میگی یا برم كپ مرگمو بزارم؟؟؟؟


ایمی: بهتره نشونت بدم... 

*مصاحبه*

گوینده : خب برایان شایعاتی درمورد این كه میخوای با دنیای موسیقی خداحافظی كنی دراومده...


- راستش اگه بگم اینا شایعن و همشو رسانه هااز خودشون درآوردن، قطعا دروغ گفتم ...

من دیگه نمیتونم ادامه بدم راستش از این همه توجه خسته شدم طرفدارام خیلی اذیتم میكنم دیگه نمیتو...


و جمله برایان با شكسته شدن گوشی توسط من نصفه موند.


- یعنی چی كه با دنیای موسیقی داره خداحافظی میكنه؟؟؟


فكر كنم طور ی سوالو پرسیدم كه شبیه یه چیزی تو مایه های موش خرمای گوشت خوار بودم چون قیافه ی ایمی مثل این بود كه بخواد داخل كمد قایم بشه و با صدای بلند داد بزنه " كمك ، من هنوز خیلی جوونم"


ولی این كارو نكرد ( یه مورد دیگه به لیست اتفاقات عجیب دنیای شگفت انگیز اسكایلر اضافه شد)به جاش گفت:


اسكای سعی كن آرامشتو حفظ كنی ولی واقعا اتفاق افتاده...


- آرامشمو حفظ كنمممم؟؟؟ آرامشمو حفظ كنمممممم؟؟ كدوم آرامش؟!! میدونی من چند هزار دلار خرج بالش ها و مجله ها و آلبوم ها ومیلیون ها خرت و پرت احمقانه ی اون كردم؟؟؟ همه اینا به خاطره این بود كه اون مثل یه بــــــــــــــــــــــوق بگه " دارم خسته میشم پس بای بای "؟؟؟؟؟ واقعا دیـ...


دینگ (صدای پیامه دیگه :دی)


ایمی:اسكای، بچه ها میگن الان توی TVBSMه ( دِ وِری بیگ سوپر ماركت :|) 


واقعا ؟؟؟ بعد اون كاری كه كرد؟! داره به من اینجا شوك عصبی وارد میشه و اون داره برای صبحونش كالباس و پنیر چدار( صبحونه ی مورد علاقشه :دى) میخره؟؟؟؟؟


دینگ( نه دیگه این صدای پیام نیست صدای چراغیه كه وقتی یه ایده ی جدید به ذهنت میرسه روشن میشه ها... گرفتی ؟ همونه...)


این فكر باعث شد عصبانیت روی صورتم به یه چهره ی شیطانی تبدیل شه...


- ایمز، اون تخم مرغ هایی كه دیروز خانم ویزلی آورد ؛ هنوز هم هستن؟


ایمی با حالت گیجی جواب داد: آره...چطور؟؟ 


وقتی لبخندم بزرگ تر شد با نگرانی و ترس گفت: اوه نه...


-اوه آره... 

***

چیزی كه بعدش اتفاق افتاد خب ، خیلی شبیه به چیزی نشد كه انتظار داشتم ، قطعا تخم مرغ خام رو صورت نه چندان خوش حال برایان هیز(haze) كه طبق اطلاعات اشتباه نه داخل TVBSM بلكه داخل ماشینش بود میتونست جز احتمالات باشه اونم در حد یه درصد ولی تخم مرغ رو صورت سفیر ملكه الیزابت ... (این قسمت مورد علاقه من تو لیست اتفاقات عجیب دنیای شگفت انگیز اسکایلره) 


درواقع موقعی كه من ماشین بَسی باكلاس برایانو مورد حمله قرار میدادم ایشون در یك جلسه فوق سری با سفیر ملكه بودن بهتره بگم آقای سفیر جان داشتن برای اجرای زنده تو قصر از ایشون تعیین وقت قبلی میكردن ولی اوضاع طوری پیش نرفت كه میخواستن...(خوشبختم! منم همینطور-_-)


از اونجایی كه اون موقع كسی اونجا نبود كه این وضعیتو مو به مو به من توضیح بده من تازه وقتی تو دادگاه به جرم حمله به سفیر انگلستان( اونم با تخم مرغ ... ژوووون:دی) محاكمه شدم متوجه داستان شدم


‎از همین جا،از پشت تریبون، از تاریخ تولد(به دلیل اینکه هنوز به سن قانونی نرسیده) و چرب زبونی های ایمی به عنوان شاهد عینی ماجرا که مانع از آب خنک خوردنم شدن، تشکر می کنم و این گونه بود که من قسر در رفتم....


‎ زرشک!!! کی گفته همین جوری ولم کردن؟؟؟

‎بلاخره قاضی احمق با اون چکش احمقش مجبور بود یه کار احمقانه دیگه انجام بده یا نه؟؟؟ 


‎قاضی-مجازات شما یه انتقالی برای یه مدرسه است


‎من-چیزه...فقط اسمش چیه دقیقا؟؟؟؟

‎-گرین لیکه دقیقاً...


‎میبینید بامژه بود؟! هی میخواستم برم لپشو بکشم...


‎-یه چیزی مثل اکادمی دوشیزگان اشرافیه؟ تا یاد بگیرم چه طوری بهتر رفتار کنم... نه؟

‎با این حرفم قاضی لبخند شیطنت بار و مسخره آمیزی زد که با یقه های قرمز ساتن لباسش خیلی احمق تر از قبل به نظر می رسید...


‎- حکم صادر شد...انتقال محکوم به آکادمی تبهکاران نوجوان گرین لیک

‎در این لحظه ی گرانبها بود  که قدرت احمقانه چکش روحس کردم...


**** 

کیسه صفرا-هدست، شنیدی قراره یه تازه وارد بیاد تو کابین؟


من- که چی؟؟؟باید خوشحال باشم؟؟؟ 


كیسه صفرا-میتونیم کارا رو بدیم بهش و خودمون حال کنیم... میفهمی که... مثلا... تمیز کردن اتاق یا شستن جوراب های دمبل!!!


با اینکه قسمت دوم بوی جذابیت میدادولی گفتم:


وقتی كاری نمیكنم هم درد سرمیاد منو پیدا میكنه ببین اگه من دنبالش برم چه اتفاقی میافته... علاوه بر اون خودت كه میدونی حوصله همچین کارایی رو ندارم...


-اون كه صد در صد... از کسی که تخم مرغ زده تو صورت سفیر انگلیس و طرف رونیمرو کرده نباید انتظار حوصله واسه همچین کارهای کم اهمیتی داشت...


-هی...اون تصادفی بود و ربطی هم به این مسئله نداره...


مکالمه ما وقتی قطع شد که فورد با یه دختر اومد داخل... فک کنم باید تازه وارد باشه... که همینطور هم بود... اسمش  هم سارا وایلد بود ... ها؟ وحشی؟( سلام نام خانوادگی...)


ندای درون-نه که نام خانوادگی خودت خیلی باحاله....شوالیه ی بدبخت تخم مرغ پرتاب کن 


-تو یکی خفه شو ندا جان...


سارا وسایل هاشو اطراف تخت من گذاشت که فک کنم از این به بعد باید اسمشو بذارم تخت ما...

همه تو میانه های خواب و بیداری بودیم که جیغ سارا بلند شد و علت اون چی بود؟؟؟یه عنکبوت تپل و مامانی...


فقط همین... باورم نمیشه به خاطر این از رختخواب بلند شدم ولی قیافش خیلی وحشت زده تر از اونی بود که فکر میکردم....


شاید بدبخت از اون چیزا داشت... چی بود اسمش؟؟؟ آرگون و لوبیا؟؟؟.... نه!نه! ... آها یافتمش.... آرکنوفوبیا (ترس شدید از عنکبوت) وقتی عنکبوت رو زیر پام له کردم احساس کردم...آی اَم اِ سوپرهیروووووووو


    Σαρα Ωιλδε

    Σκυλερ Κνιγ-τ




طبقه بندی: داستان های سارا وایلد، 

تاریخ : جمعه 29 مرداد 1395 | 10:34 ق.ظ | شکارچی : Sara Wilde | شکارچی
.: Weblog Themes By BlackSkin :.