تبلیغات
کابین آرتمیس - به عنوان خوش آمد گویی چاقویی کنار گوشم میگیرم (Two Hunters-Sara Wilde1 )
به نام ایزد یکتا
درودی به گرمی امروز بر شما دورگه های عزیز
اینم قسمت اول داستان من...امیدوارم که باب میلتون باشه و بپسندید...
فقط یه نکته بگم که داستان من علاوه بر اینکه فن فیکشن پرسی جکسونه فن فیکشن یه کتاب دیگه هم هست...پس اگه خوندید و براتون آشنا اومد...بعله یه کتاب دیگه با این ماجرا خوندید...
منتظر نظرات پر نشاطتون هستم...


 "به عنوان خوش آمد گویی چاقویی کنار گوشم میگیرم"



سارا وایلد:
-هی دختره بیدار میشی یا این پارچه آبو که از کابین پوسایدون دزدیدم،بریزم روت؟
من-ها؟چی؟من؟کجا؟ 
-ببین دختر خوب اگه تو هم بخوای مثل تالیا آلزایمر بگیری با چوب بیسبال همون بیسبالیستی که کفش هاشو دزدیدی همچین میزنم تو ملاجت که...
-خیلی خب...خیلی خب... در ضمن من اونا رو ندزدیدم...امم...اسکایلر کوش؟
-کای پارکر از کابین آپولو اومد دنبالش...حالا زود باش...شیپور صبحونه رو زدن،اگه دیر برسی تضمین نمیکنم امشب تو اصطبل نخوابی
-اوه مرسی واقعا!!!
***
تا حالا به بدشانس فک کردید؟ بدشانسی کی سراغ آدم میاد و اگه بیاد چی میشه؟چه طور بدشانسی میتونه آدم رو بدبخت کنه؟(با مثال دو نمره:دی)
خوب من یه نمونه بارز برای یه بد شانس واقعی ام... متاسفانه یا خوشبختانه بدبختی های من از وقتی شروع نشد که یه هیولا بهم حمله کنه...نه ! بدبختی های من وقتی شروع شد که دو تا کفش خورد تو سرم...نخند سرت میاد...
برای توضیح اتفاقات باید برگردیم به گذشته های دور دووووور
 یعنی یه هفته پیش o_0 
جریان از این قراره که من بیچاره بدشانس به خاطر کنفرانس پدرم سام وایلد(Sam Wilde) اومده بودم ایتالیا اما به جای مکان های تفریحی و شهربازی و ... سر از یه  اردوگاه برای بچه های بزهکار به نام گرین لیک(Green Lake)در آورده بودم اونم به جرم دزدیدن کفش های طلای یه بیسبالیست معروف که اونا رو به موسسه خیریه بخشیده بود اما قضیه اصلا اینطوری نبود... من اونا رو ندزدیده بودم بلکه از آسمون افتاده بودن رو سرم....اینجوری نگام نکن با کف گیر میامااااا
حدود ساعت ۱۱ صبح بود که طبق قرارم با پدرم به طرف پارک روبروی خونه اجاره ای مون رفتم (همینم از سرم زیاد بود وگرنه اون تو حالت عادی نمیذاره من آشغالا رو بذارم دم در چه برسه به تنهایی رفتن توی یه شهر غریب)
فاصله خونه و پارک یه خیابون بود که روگذر هم داشت تاکسی ها اونجا نگه داشته بودند و منتظر مسافر بودند...فروشنده ها داشتند مشتری جذب میکردن...یه دختر بچه داشت می دوید و مامانش هم دنبالش بود... هوا حسابی شرجی بود و لباس هام به تنم چسبیده بود داشتم از زیر روگذر رد میشدم که...تااااااخ
یه چیزی خورد تو سرم... هر چی بود خیلی محکم بود چون سرم حسابی درد گرفت فک کنم حتی سخت شامه لایه مننژ مغزم هم شکست...یکم سرم رو مالش دادم و دنبال چیزی که افتاده بود گشتم تنها چیزی که پیدا کردم یک جفت کفش بود... یه جفت کفش آدیداس اصل و طلایی فک کنم توش طلا به کار رفته بود به بالا سرم نگاه کردم ولی کسی نبود ^آقا اینا صاحب ندارند^ وا؟ یعنی چی که یهوی دو تا کفش شیک از آسمون میوفته روت؟ قبلنا یه چیز کثیف که تصادفا به  پرنده ها هم تعلق داشت،می افتاد تو سر آدم و گند میزد به تیپش...(حالا جای شکر داره که گاو ها پرواز نمیکنن)زمونه عوض شده یا این مدل خارجی و ایتالیاییشه؟
  همونجور که منگ تشریف داشتم نفهمیدم کی چهار پنج تا ماشین پلیس جلوی راهم رو سد کردن و سریع پیاده شدن و به طرف من دویدن...هنوز درد سرم تموم نشده بود که در عرض یک پیکو ثانیه(۱۰ به توان منفی ۱۲) خودم رو دستبند زده تو ماشین پلیس دیدم
***
دو تا پلیس دو طرفم نشسته بودن و هر دوشون بازوم رو گرفته بودن که مبادا بخوام پرواز کنم و برم....
زبونم بند اومده بود و حتی توانایی پرسیدن اینکه چی شده رو هم نداشتم...لال شدم...چشم هامو بهم فشار دادم تا بلکه از خواب بیدار بشم...از این خواب مسخره...ولی نه...نمیشد...هیچی از اون موقعی که دستگیرم کردن یادم نمی اومد ولی فک کنم اعتراض کردم و گفتم که اشتباه گرفتن و سوءتفاهم شده ولی اونا با زور منو به طرف ماشین کشیدن...اصلا نکنه آدم دزد بودن؟یعنی خاک تو سرم با این طرز فکرماااا...حالا چه غلطی باید میکردم؟ باید پدرم رو خبردار میکردم...دیگه مطمئن بودم که از این به بعد به هیچ عنوان نمیزاره تنها برم بیرون...باشه...نمیرم..‌فقط یکی منو از این مخمصه نجات بده من دیگه پامو تنهایی از خونه نمیزارم بیرون
-حالا دیگه کفش های طلای آنتونی ریزو (Anthony Rizzo) رو میدزدی،آره؟تو واقعا شرم نمیکنی؟حیا نمیکنه بچه؟ خجالت نمیکشی دزدی میکنی با اینکه دختری؟
بابا یکی بیاد دهن اینو ببنده داره دم گوش من زت زت میکنه...آنتونی ریزو دیگه کدوم خریه؟ کی دزدی کرده آخه؟آقا اشتباه گرفتی میفهمی؟نمیفهمی که...
***
بعد دو روز دنگ و فنگ و رفتن به اداره پلیس و دادگاه...قرار شد منو بفرستن به اردوگاه گرین لیک در جزیره سیسیل تا اونجا هم کار بکنم هم درس بخونم...به عقیده خودشون خیلی بهم تخفیف داده بودن که منو ننداخته بودن زندان....حتما میپرسید که چرا اینقدر زود کار های دادگاه تموم شد...خب شما میتونید قیافه اون قاضی رو وقتی که ادعا میکردم که کفش ها رو ندزدیدم و اونا از آسمون افتادن رو سرم رو تصور کنید؟یکی اینجوری بهتون بگه باور میکنید؟نه! منگل که نیستید...(بعله از اتاق فرمان اشاره میکنن که نه انگار هستید چون دارم راستشو میگممممممممم)
پدرم تمام تلاششو کرد و تنها کسی هم که حرف هامو باور کرد اون بود...ولی آخرش راضی شد که به اردوگاه برم...خودش بار ها و بار ها منو به جاهایی بدتر از اون اردوگاه فرستاده...که اصولا بهشون میگن مدرسه شبانه روزی... (متوجه هستید دیگه نه؟) خود پدرم هم مجبور شد با من بیاد جزیره سیسیل و اونجا اقامت داشته باشه...نمیدونم چرا وقتی بهش گفتن که می برنم سیسیل یه لحظه چشماش برق زد و همون موقع نظرشو عوض کرد :/ 
در ضمن هیچ وکیلی هم مسئولیت پرونده ی منو به عهده نگرفت چون احتمالشو میداد که شکست بخوره 
***
و اینگونه بود که پام به اون شکنجه گاه رسید...نزدیکای غروب از بازداشتگاه انفرادی بیرونم آوردن و مثل یه کالا گذاشتنم پشت یه ماشین پلیس گنده و به طرف جزیره سیسیل راه افتادیم... بماند که تو سفر با کشتی چه قدر دریا زده شدم
بالاخره ماشین توقف کرد و احتمال اینو دادم که رسیده باشیم... آقا پلیسه در رو باز کرد از بازوم گرفتو کشیدتم بیرون بعد از چند ساعت تونستم آسمون رو ببینم اولین چیزی که دیدم دیوار های خیلی بلند بود ۲۰ متر بودند جلوتر یه درگاه باز بود که جلوش یه آقای شکم گنده ایستاده بود و منتظر ما بود...لباس های تمیزی داشت ولی تیپش اصلا خوب نبود...چشم هاش اندازه گاو بودن و دماغش هم فک کنم یکی با گوشت کوب حسابشو رسیده بود چون حسابی داغون بود
 پلیس رو به مرد کرد و گفت:تحویل بگیر ولی مراقب باش خیلی زرنگه با اون همه تدابیر امنیتی موسسه خیریه باز تونست دزدی کنه با کلی نقشه و ماموریت تونستیم دستگیرش کنیم...
د خاک کشاورزی تو سرتون با اون  نقشه ها و مأموریت ها و تدابیر بی عرضه امنیتی
مرد گنده -نگران نباش من حیوون هایی از این گنده تراش را هم آدم کردم 

 Seriously؟
عاقا من به چه زبونی بگم اشتباه گرفتی؟
 من جرئت نداشتم وقتی بابام سیم مودم رو جدا می کرد و می ذاشت زیر بالششو می خوابید (اینم از اون کارهاش بوداااا) برم سیم مودم رو بردارم چه برسه به دزدیدن از یه موسسه؟ 
پلیسه سریع فلنگ رو بست و رفت 

مرد گنده - راه بیوفت موش کوچولو بیا دنبالم 

موش کوچولو؟اونقدر بدم میاد یه مذکر بهم توهین کنه...شیطونه میگه بزن شت و پتش کناااا...باهاش رفتم داخل و به محض گذشتنمون از درگاه مرده یه دکمه ای رو روی ریموتش زد و درگاه بسته شد انگار که اصلا وجود نداشت و حالا داخل اردوگاه...
خیلییی بزرگ بود...خیلییییییی...خودش به تنهایی میتونست یه شهر کوچیک باشه دیوارهای بلند دورتادور اردوگاه کشیده شده بودند...روی دیوارها گیاه رشد کرده بود....یاد کتاب Maze Runner افتادم دقیقاً شبیه اونجا بود با این تفاوت که اینجا هزار تویی نبود و دیوارها با فشار یک دکمه باز می شدند
منو سوار یه ماشینی که پشتش شبیه تانکر آب بود کرد و راه افتاد...
***
اردوگاه به بخش های مختلف تقسیم شده بود و در هر قسمت کارهای مختلف و رنج آوری انجام داده می شد
- من آقای عالیجناب هستم معاون اردوگاه اینجا ما حیوون هایی مثل تو رو آدم می کنیم هر کس به نسبت جرمش یه کاری رو انجام میده مثلا اینجا اسب های وحشی رو نگه میداریم بچه هایی که جرمشون نسبتا کمه مثلا آشوب و دعوا ایجاد کردند مسئول رسیدگی به اسب های اینجان... غذاشون رو میدن...تمیزشون می کنند... پهن ها رو جمع می کنند... بماند که ممکنه گوشت یه قسمت از بدن خودشون رو هم از دست بدن
و زد زیر خنده...دست هامو مشت کردم...
به دختری که داشت که پهن ها رو می شست نگاه کردم رنگ صورتش با رنگ بیژامه سبز بابام مو نمیزند بیچاره چیزی هم نداشت که دور دماغش ببنده.... یا شایدم نمیذاشتن
***
از اون قسمت که گذاشتیم رسیدیم به مزرعه پنبه یه جای سرسبز و تقریبا خوش آب و هوا چند نفر مشغول برداشت پنبه بودند
-اینجا مزرعه پنبه است اونایی که تو کار قاچاق یا تجارت مواد مخدر بودند یا هم مثل جیب زنی کردن پنبه ها را از شاخه ها جدا می کنند زیاد سخت نیست ولی کف دست ها شون پینه میبنده و هه بعضی وقتا اونقدر سوزش دارند که دلشون میخواد دستهاشون رو قطع کنند‌... همین دیشب یکی رو تو دستشویی که سعی می کرد با تبر دستشو قطع کنه گرفتیم...دختره احمق 

دست خودشو قطع کنه؟ یعنی در این حد؟

خندید و ادامه داد- حالا جالب تر هم میشه اون کپه های نمک رو میبینی اونجا؟از مرز میارن اینجا توشون کالای قاچاق کشف شده ولی ما باید به صورت کامل تفکیکشون کنیم ... این کار رو بچه هایی که یه زمانی قاچاق می کردند انجام میدن البته بلافاصله بعد از برداشت پنبه ...همون وقتی که دستهاشون زخمیه...
من- چی با دست های زخمی دست تو نمک میبرن؟
خندید-مشکل داری؟
همون موقع عربده ی  یه پسر به گوشم رسید نگاش کردم با درد و با چشمهای پر از اشک بین نمک ها رو می گشت
دیگه خونم به جوش رسید من تحمل اینا رو نداشتم- این...این بی رحمیه...
پوزخند زد و گفت: تو چه میدونی بی رحمی چیه؟ اون موقع که کفش ها رو دزدیدی به این فکر کردی که داری به بچه های موسسه خیریه بی رحمی می کنی؟
دندون هام به هم فشردم -من ... اونا ... رو ...ندزدیدم
-ها!ها!همه اول همینو میگن.... و اما اینجا
قسمتی که اون موقع رسیدیم درست برعکس قسمت قبل بود بیابان خشک و برهوت....هوا گرم و شرجی بود همون هوایی که متنفر بودم عده زیادی مشغول کندن زمین در جاهای مختلف بودند

- بچه هایی که جرمشون دزدی های بزرگ مثل اختلاس و اینا و  اونایی که...اممم...ولش کن... این جا بچه ها باید هر روز یه گودال بکنن

همین؟یه گودال؟اینکه خیلی آسونتر بود....
من-مگه جرم اینا از جرم جیب برها سنگین تر نیست؟ پس چرا مجازات اینا آسونه؟ پوزخند زد و گفت-دو روز دیگه حالتو می پرسم
و از ماشین پیاده شد...منم دنبالش رفتم... همون موقع آقای نسبتاً میانسالی به طرف ما اومد لباسهاش تمام خاکی بودند و بعضی قسمتهاش هم پاره....قیافه معمولی بود ولی یه جورایی به دل آدم می نشست
- تحویلش بگیر فورد...شاگرد جدیده... فقط مراقب باش موشه در نره...
بعد هم با خنده گم شد و رفت طرف ماشینش آقای فورد رو به من کرد و گفت:ولش کن اون یه ذره اخلاقش زیادی گنده...من آقای استیفن  فورد هستم...مشاور گروه تو...خب به جمع ما خوش اومدی...امم...بیا بریم همگروهی هاتو را بهت معرفی کنم
*** 
رفتیم به طرف انتهای اون قسمت از کمپ... پنج کابین به صورت خطی کنار هم صف کشیده بودند از جلوی کابین ها رد شدیم و رسیدیم به کابینی که اسمش D  بود رفتیم داخل...امم..خب... میتونستیم بهش بگیم اتاق خوب اگر از بعضی چیزا صرف نظر می کردیم
-دیوار های چرکی                                                  
-تخت های زوار در رفته 
-زمینی که به قدری کثیف بود که کف کفشت می چسبید بهش 
-دستشویی جرم گرفته اش 
-حمام بدون دوشش
-سوسک های دور سطل آشغال
-و...
۴ تا تخت رنگ و رو رفته ی دو طبقه یه قسمت قرار داشتن.... رو زمین پر بود از خرت و پرت و آشغال....یه قسمت هم از لباس های کثیفی که جلوش ریخته بود معلوم بود حموم و دستشوییه

هفت تا دختر تو اتاق بودند و همشون در آستانه خواب...فورد به دختری با موهای طلایی و قهوه ای که تنها طبقه ی پایین یه تخت بود اشاره کرد و گفت:این اسکایلر نایت (Skyler Knight)
اسکایلر-هدست (Headset)
من-چی؟
فورد- اممم... این جا بچه ها هم دیگه رو با اسم مستعار صدا می کنن...
یه دختر عضلانی با موهای سیاه که رگه های قرمز داشت و از قیافه اش خشونت می بارید ادامه داد- بعله و تو هم مجبوری این اسم ها رو یاد بگیری نه اونایی که فورد میگه...
فورد- هه با مزه بود...خب ایشونم جین رید (Jane Reed)
-دمبل (Dumbbell)
-هه بایدم باشی...اونم بسی ابوت(Bessie Abbott)
بسی هم دختری بود که تختش بالای تخت جین یا همون دمبل بود...قیافه ی ترسناک یا هم شاید شیطونی داشت...دستش بگیه چاقوی تیز بود و داست اونو بین دستاش میچرخوند...چشم هاش برق میزد مثل این بود که یا میخواد یه شیطنتی بکنه یا هم که زبون یکی رو ببره
بسی-گال بلیدر (Gall Bladder)☜معنی:کیسه صفرا
فورد- اون هم ادل میلر (Adele Miller)
توی تخت دیگه طبقه پایین یه دختر سبزه با قیافه ی پوکر به من نگاه کرد و گفت: کریپتون (Krypton) 
سوال هایی به ذهنم می اومدن ولی بهم فرصت نمی دادن که به بپرسمشون فقط خودشون حرف می زدن
فورد- طبقه بالای اون تخت هم دیانا ریورز (Diana Rivers)
دیانا دختر بود کک و مکی با موهای قرمز که هر دو چشمش را طوری به من دوخته بود که یه لحظه حس کردم حتی میتونه توی کبد مو هم ببینه
دیانا-بلی باتن (Belly Button)☜معنی:ناف
اگه تو یه جای بهتر بودم مطمئنم می زدم زیر خنده ولی اونجا جای خنده نبود 
و در آخر رسیدیم به آخرین تخت که طبقه بالاش یه دختر ریزه میزه بور و خشن تکیه داده بود به بالشش و داشت یه چیزی می نوشت حتی یک نگاه کوچیک هم به من نکرد 
-اونم هلن برنز (Helen Burns)
هلن ( بدون اینکه نگام کنه ) - پلانکتون  (Plankton)
-و آخرین نفر....الیزا اینگرام(Eliza Ingram)
یه دختر ژولی پولی با صورت کثیف در جواب گفت:آرم پیت (Armpit) ☜ معنی: زیر بغل
فورد- خوب بچه ها اینم سارا وایلد...سعی کنید این چند مدتی که با همید دوستای خوبی باشید حالا دیگه بخوابید تا فردا سرحال باشید...شبتون بخیر
 و با عجله کابین رو ترک کرد و من موندم با هفت تا دختر دیگه... که همه شون زل زده بودن به من (البته به جز کرپتون)...همین که خواستم از جام تکون بخورم بسی چاقوش رو پرت کرد به سمتم...یا صاحب چاقوهای تیز...چاقو درست مماس با گوش راستم خورد به دیوار...
آب دهنمو قورت دادم و دستمو بردم به سمت گوشم...چیزی نشده بود...با ترس به بسی نگاه کردم
پوزخندی زد و گفت: خوش اومدی
خوش اومدم؟؟؟
خوش اومدم؟؟؟؟؟؟؟
خوووووووووش اومدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
میخوام صد سال سیاه ذغالی خوش نیام...من بی گناه بودم...من به جرم کاری که نکردم اومدم اینجا...این...این خیلی بی انصافانه اس
همه خزیدن تو رختخواب هاشون و آماده خواب شدن... 
تنها جایی که میتونستم بخوابم طبقه بالای تختی بود که اسکایلر یا همون...اممم....آهان...هدست بود...
از پله هاش بالا رفتم و خزیدم توش...اوف رو سنگ می خوابیدم از این راحت تر بود...:/
همون طور که چشمام گرم می شد یهو دیانا ملقب به ناف داد زد:راستی به چه جرمی آوردنت اینجا؟؟؟
همه از جا پریدن...معلوم بود که همه تو اون نقطه ی شیرین بین خواب و بیداری بودند 
جین  (دمبل) - ناف خفه شو یا مجبور میشم جور دیگه این کار رو واست بکنم... 
همه ساکت شدند دوباره داشتیم می خوابیدیم که بسی، همونی که دو دقیقه پیش زهر منو ترکونده بود، با صدای ترسناکی گفت:زودتر بخوابید تا خانوم عنکبوته رو بیدار نکردین... 
همین واسه من بس بود تا خودم رو بکشم...صاف نشستم که سرم خورد به سقف...تا خواستم دستمو بذارم روش آرنجم خورد به میله تخت و گزگز کرد....
با ترس به بسی نگاه کردم-چ...چی گفتی؟
بسی یه چراغ قوه از زیر بالشش درآورد و نورشو گرفت به سمت جایی که تقریبا نزدیک پاهای من بود
بسی-اوپس!!! بیدارش کردی....
 به جایی که نور انداخته بود نگاه کردم و در جا هفت تا سکته زدم....نهههههه!  من نمی تونم اینجا بمونم....آآآآآآآآآآ یکی به دادم برسه.... این میتونه بدترین شکنجه واسه من باشه...چیزی که اونجا بود....اون...اون یه....عنکبوت بوووووود
      Σαρα Ωιλδε
   Σκυλερ Κνιγ-τ





خب دوستان این از قسمت اول...نقد یادتون نره از ۱۰ هم نمره بدید خواهشا...فقط میدونم که اولا یکم سریع نوشتم ولی باور کنید نمیشد...اون موقع خیلی طولانی میشد...هرچند اینم هست
و اما یه نظرسنجی 
به نظر شما من تو داستانم اسم مستعار فارسی استفاده کنم یا انگلیسی؟ مثلا بگم گال بلیدر یا کیسه صفرا؟؟؟
در قسمت بعد شاهد ماجرای اسکایلر و چگونگی آمدن او به گرین لیک خواهیم بود...



طبقه بندی: داستان های سارا وایلد، 

تاریخ : جمعه 22 مرداد 1395 | 12:05 ب.ظ | شکارچی : Sara Wilde | شکارچی
.: Weblog Themes By BlackSkin :.