با عرض سلام.رسیدیم به قسمت سوم:تو این قسمت اتفاقات عجیبی میفته که امیدوارم لذت ببرید...نظر یادتون نره لطفا.خدانگهدار
وقتی وارد زیرزمین شدم,قلبم با تردید میزد!بوی اشنایی که حتی خاطره ای ازش نداشتم به مشامم می خورد.این بو دستم را گرفت و مرا بی اختیار وارد زیر زمین کرد! زیرزمین نسبتا روشن ولی خیلی گرم بود,خیلی.... حس می کردم که تمام اجزا و احشام زیر زمین در حال زمزمه کردی چیزی هستند ولی من زبانشان را نمی فهمیدم.حس عجیبی داشتم و این حس نفس کشیدن را برایم خیلی سخت کرده بود. باز هم عرق کرده بودم و زمان برایم به کندی می گذشت. و ناگهان زمان ایستاد و بعد چشمانم تار شد و بیهوش شدم....                                                  
زمان زیادی گذشته بود ولی نمیتوانستم حدس بزنم که چند ساعت گذشته است!بارش برف خیلی شدید شده بود چون هوا واقعا سرد به نظر می رسید,چشمم را به زحمت باز کردم  و کم کم تصاویر برایم واضح شد.  احساس ضعف  میکردم;به دستم تکیه دادم و بلند شدم.وقتی به خودم امدم,چشمانم از تعجب گشاد شد;زمین با الگویی شبیه به صدف حلزون شکافته شده بود.بنظر میرسید که به دالانی طولانی راه داشته باشد.کنجکاو شدم و با حسی از ترس و کنجکاوی بهش خیره شدم.کمی بیشتر خم شدم تا تهش را بهتر ببینم ;در گودال سه تا صندوق نسبتا بزرگ بود.بنظر میرسید رویش نقاشی هایی کشیده شده باشد.خیلی کنجکاو شدم و سرم را به سمت جلو خم کردم تا طرح ها را بهتر ببینم که بدنم سنگین شد و با شتاب روی زمین پرت شدم;خاک زیادی بلند شد و با چند تا سرفه سینه ام را صاف کردم.پاهایم درد گرفته بودند ولی به خودم سیلی زدم تا ترسم بریزد و بعد بزاقم را قورت دادم و با احتیاط سعی کردم که در صندوق ها را باز کنم. به صندوق ها خیره شدم و دیدم که روی ان طرح های نسبتا بی معنی حکاکی شده بود."بهش چی میگفتن؟!حکاکی روی چوب چی میشد؟اه, ولش کن!"پایم را به صندوق تکیه دادم تا بتوانم تسلط بیشتری داشته باشم ولی همه  صندوق ها قفل بودند و جالب این بود که قفل ها با پوسیدگی زیاد هنوز هم خیلییییی...محکم بودند!بعد از کمی ور رفتن با ان ها,خسته شدم و بعد از نفسی عمیق,عرقم را پاک کردم و بعد دستم را روی یکی از صندوق ها گذاشتم و چشمانم را بستم و تمرکز کردم تا  بتوانم از نیروی ذهنم برای باز کردن صندوق ها کمک بگیرم.(تقریبا مثل همان کاری که با درخت ها میکردم.)صدایی در ذهنم میگفت که همه اینکار ها بیهوده است ولی باز هم حس کنجکاوی محبوب خودم بهش غلبه میکرد و بهم می گفت که جلو بروم! بعد از چند لحظه تمرکز, یک نیروی قوی از بدنم رد شد که باعث شد بدنم به لرزش بیفتد و بعد با یک صدای مهیب و عجیب قفل صندوق شکست و صندوق اول باز شد.نفسم را با هیجان ازاد کردم و بعد با اشتیاق به داخل صندوق خیره شدم;توی صندوق طوماری از کاغذ های پوسیده و کاهی را دیدم و با عجله و دستپاچگی کاغذ ها را بیرون اوردم و سعی کردم که ان ها را بخوانم.همگی با زبان لاتین چند قرن پیش نوشته شده بودند.سعی کردم که همه ی مهارتم را در خواندنشان به کار بگیرم.خب فکر کنم باید فهمیده باشید که سواد درست وحسابی نداشتم چون تابحال مدرسه نرفته بودم و به لطف همین تجارت با تجار اروپایی,انگلیسی یاد گرفته بودم.نوشته ها کلا راجب اسطوره های یونان باستان بود که ان داستان ها خیلی جالب و غیر قابل باور بود;اینقدر که ترغیب شدم که تمامش را بخوانم و بعد; نقاشی هایی از  خدایان دیدم که با مهارت زیادی کشیده شده بودند. سوالات زیادی ذهنم را مشغول کرد و در همین حال که داشتم فکر می کردم که ان ها را چه کسی کشیده است و اصلا این چیزها در خانه ما چه می کند که چشمم به یک امضای ریز خورد کنار لبه ی کاغذ خورد.کاغذ را بالا بردم و جلوی نور قرارش دادم تا بتوانم ببینم,بعد از کمی کلنجار با کاغذ,دیدم که که نوشته بود:سلنیا پلانتاگینیت!چشمانم گرد شد و گیج شدم;امکان نداشت مادرم ان ها را بکشد!بعدش که کمی بیشتر  فکر کردم نکته ای برایم خیلی عجیب شد که اگر این نقاشی ها را مادرم کشیده باشد پس حتما هم از وجود این طرح زیر زمین خبر دارد وپس..پس چرا تا حالا راجبش حرفی نزده و اصلا چرا باید همچین چیزی را پنهان کند و اصلا این نقاشی ها به چه دردش می خورد؟! 
در اخر چشمم به یک نقاشی از الهه ارتمیس خورد که وقتی ان کاغذ را نزدیک صورتم بردم,بوی جادو را به وضوح حس کردم که بر خلاف بقیه بو ها بهم ارامش خاصی داد و ارام شدم و ارزو کردم که کاش یک روزی همه اینها را حتی اگر در خواب هم باشد,ببینم;سرم را تکان دادم تا دست از خیال پردازی بردارم و یک کتاب را دیدم که جلدش حسابی پاره شده بود;پرسی جکسون-نوشته ریک ریوردن! بطرز احمقانه ای با اشتیاق,کتاب را در جیب کتم چپاندم تا بعدا یک نگاهی بهش بیندازم و بعد از اینکه همه چیز را سرجایش گذاشتم, قفل شکسته خود به خود ترمیم شد,مثل یه  play backفیلم!!!!بعد صندوق دومی خود به خود باز شد.  برای ارام کردم خودم سعی میکردم که تصور کنم که فقط دارم یک رویا میبینم.این دفعه با هیجان بیشتری قفلش را باز کردم و باز هم کلی کاغذ طومار شده درونش بود!در ان کاغذ ها داستان پیرزنی که حدود 250سال پیش زندگی می کرده,  با دست خط افتضاحی نوشته شده بودکه گویا این پیرزن جزو نوادگان شاهزاده های انگلیسی بوده که ثروت زیادی داشته است.خیلی خیلییی....زیاد. که این پیرزن تمام عمر خود تنها بوده;شوهرش در دریای روسیه بر اثر سانحه ای نامعلوم,گم میشود.و بعدش از سر غم و غصه, تمام اطرافیانش را از خودش دور می کند.اون حتی یک بچه هم داشته که ازش متنفر میشود و او را به کسی میسپارد تا فردی دیگر بزرگش کند. زن در نوشته هایش خیلی تنها و غمگین به نظر می رسید.مثل اینکه بابت کارهای خودش خیلی عذاب می کشیده و فکر می کرده که نفرین شده و تمامی این بلاها به خاطر ان نفرین است!یک نکته خیلی عجیب که توجهم را جلب کرد این بود که اگر خودش اینها را نوشته بود پس چجوری راجب نحوه مرگش و حتی جایی که دفن شده بود,حرف زده بود!؟ لپ هایم را باد کردم و بعد از اینکه نوشته های صندوق دوم  هم تمام شد,سریع کاغذ ها را در صندوق گذاشتم و دوباره همان فرایند تکرار شد و صندوق سوم هم باز شد.در یک لحظه حس کردم چشم هایم از حدقه بیرون زد;"اوه,خدای من....چه قدر طلاااااا!!!"زبانم بند امده بود و از شدت حرص و طمع برای برداشتن طلاها به تته پته افتاده بودم ولی خودم را سرزنش کردم و سیلی محکمی به صورتم زدم تا هوشیار شوم.بعد از کمی کشمکش با خودم;با ارامش کاغذ روی طلاها را برداشتم و خواندمش;فهمیدم که این طلاها متعلق به همان پیرزن ثروتمند است و او در اخر عمرش تمام دارایی اش را می فروشد تا با پولش  همه این طلاها رابخرد.تجربه ام می گفت که این طلاها حداقل 2500-3000سال قدمت دارند;به خاطر همین اینهمه دارایی در یک صندوق طلا خلاصه می شده است ولی باز هم نفهمیدم که اگر این پیرزن 250سال پیش زندگی می کرده است و ان هم در انگلستان ,پس دارایی اش در زیر زمین خانه ما چه می کند؟ ان هم در کنار نقاشی های مادر من و اصلا چه ربطی دارد به اسطوره های یونان باستان؟؟؟؟!!!!....حس می کردم که سرم  واقعا در حال ترکیدن است وسوالهای بی جواب زیادی در ذهنم داشتم که واقعا می خواستم جوابشان را بدانم.افکارم سرم را می شکافتند تا ازاد شوند ولی من سرزنششان می کردم تا ارام بگیرند! نفس عمیقی کشیدم.تمرکز کردم و با یک پرش ناگهانی و البته کمی دنگ و فنگ, از گودال بیرون پریدم. و با حس رضایتمندی و لبخند,دوباره چشمانم را بستم و بعد شکاف خودبخود بسته شد! سعی کردم به خودم مسلط باشم;زمزمه های عجیبی ولی با شدت کمتر در گوشم میپیچید.با احتیاط و همگام با نفس هایم از پله ها بالا رفتم . وقتی از زیرزمین خارج شدم;هوا کاملا تاریک شده بود و برف هم به شدت می بارید. مادرم داشت به سمت ورودی خانه می رفت و پشتش به من بود.ایستادم و لبخندی زدم و با خوشحالی,با صدای بلند فریاد زدم:مامان,من اینجام.....


تاریخ : دوشنبه 31 خرداد 1395 | 05:33 ب.ظ | شکارچی : زودیاک کو کلاس کلان | zodia@c.k
.: Weblog Themes By BlackSkin :.