تبلیغات
کابین آرتمیس - شکست(failare)
با سلام و درود فراوان.فصل دو رو براتون نوشتم.امیدوارم لذت ببرین!

پنجره اتاقم باز بود.هنوز خواب بودم و داشتم از هوای خوبی که به اتاقم سرک می کشید لذت می بردم.اتاقم مثل همیشه نمناک,سرد و تاریک بود.یک دفعه به خودم امدم و گفتم"بس است دیگر بچه تنبل!"چشمانم را مالیدم و بلند شدم و به محض اینکه چشمانم رو به پنجره باز شد ماتم برد;همه جا سفید پوش شده بود و برف با شدت در حال باریدن بود.بطرز احمقانه ای با سرعت و بدون مقدمه از پنجره اتاقم پایین پریدم و باز هم دستم خراش برداشت. لباسم مثل ابرهای زمستانی خاکستری رنگ بود ;لباسم و ابر ها,به سلطه ی هاله ی خاکستری چشمم قدرت می بخشیدند!  با سرعت تمام می دویدم تا از ساعت تعیین شده من و دوستانم دیر تر نرسم که ناگهان چشمم به پوستر ها و اعلامیه های تبلیغاتی ارتش خورد.سریع ایستادم و به سمت پوستر ها رفتم,عده زیادی جمع شده بودند و راهم را میان جمعیت باز کردم و صدایم را صاف کردم و با صدای بلند پرسیدم"این جا چه خبره و ان پوسترای دولت برای چیه؟لابد بازم ریگی تو کفشتون هست!"سرباز ها فقط  با تمسخر بهم پوزخندی  زدند.اولش احساس حقارت کردم و می خواستم که بابت این حرکتشان بهشان یک گوش مالی حسابی بدهم که افسر درجه داری سر رسید و سرباز ها را سرزنش کرد و بعد مرا به گوشه ای برد و برایم خیلی مودبانه(راستش این اولین باری بود که بابت رفتارهای زشتی که بهشان عادت کرده بودم شرمنده شدم.خصوصا در مورد طرز صحبت کردنم!)توضیح داد که این کلاس های اموزشی از طرف ارتش برگزار میشود که هزینه ان نسبت به بقیه کلاس ها,هزینه کمتری دارد و هزینه ان سالانه پرداخت می شود و این کلاس ها در مسکو برگزار می شود که اگر هر کس کامل اموزش ببیند میتواند خلبان شود.بعد  از صبحتش,با خجالت تشکر کردم و رفتم.نمیدانستم باید کجا بروم ولی بطرز احمقانه ای فقط میرفتم و با خودم می گفتم که"اه خدا,بالاخره می تونم به ارزوم برسم و خلبان بشم!"به خودم تلنگری زدم و فهمیدم که باید از خواب بیدار شوم و واقعیت را ببینم که خانواده من از پس پرداخت هزینه ها بر نمی ایند.اهی کشیدم و واقعا حالم بد شد و  ترجیح دادم که پیاده به جنگل بروم تا کمی تنها باشم...هوا در کوهستان(راه ورود به جنگل از سمت جنوب)خیلی سرد بود و برف به شدت می بارید و در همین حال یک سایه بلند و پهنی را از بالا روی خودم احساس کردم:وقتی سرم را بلند کردم باز هم همان عقاب طلایی-دوست خوب و عجیبم- را دیدم و در همین حال یک دفعه ناپدید شد!عقل باز هم بهم می گفت که این عقاب فقط یک توهمه ولی من دوست داشتم که باورش کنم... بالاخره به جنگل رسیدم.در جنگل ارامش بسیار عالی برقرار بود.چشمانم را بستم و به درختی تکیه دادم تا بتوانم باهاش ارتباط برقرار کنم که ناگهان انرژی اشفته و سنگینی را حس کردم,بدون معطلی دستم را روی درختی گذاشتم و تمرکز کردم تا به زمزمه هایش گوش کنم:طبیعت خیلی اشفته بود و تنها چیزی که فهمیدم این بود که انگار می خواست من را از پیش امدن اتفاقی بد اگاه کند.بدنم از شدت عرق خیس شده بود و در همین حال صدای شلیک گلوله ای را از پشت سرم شنیدم:ترس بر من به طرز احمقانه- ای غلبه کرد وبا سرعت دویدم ; این اولین باری بود که اینقدر از صدای گلوله می ترسیدم و این برایم خیلی عجیب بود!در حین دویدن چند بار زمین خوردم و به مردم هم برخورد کردم ولی بدون معذرت خواهی فقط به راهم ادامه دادم تا این که با لاخره به خانه مان رسیدم,از شدت سرما بخار زیادی به خاطر نفس های عمیقم از دهانم خارج می شد و بعد اینکه به خودم امدم, کمی فکر کردم و بعد تصمیم گرفتم که به قسمت ممنوعه خانه مان-زیر زمینی که هیچ وقت اجازه وارد شدن بهش را نداشتم-بروم.(خب واقعیتش اینه قصدم بیتر از تنها بودن,حس فضولی بی و حد اندازه ام بود که دست از سرم بر نمی داشت البته نمی دونم شاید خودم ول کنش نبودم ) عزمم را جذب کردم و به ارامی وارد پله های پیچ در پیچ زیر زمین شدم.... 


برچسب ها: اردوگاه دورگه ها-کابین ارتمیس-شکارچی ارتمیس-زودیاک کولاس کلان،  

تاریخ : یکشنبه 30 خرداد 1395 | 10:37 ب.ظ | شکارچی : زودیاک کو کلاس کلان | zodi@c.k
.: Weblog Themes By BlackSkin :.