درودی به عظمت کوه های المپ خدمت دورگه های عزیز هلف ایلند

به معرفی خاصی نیازی ندارم;اسمم زودیاک کو کلاس کلان هست.که توی شهر جنگ زده گروزنی واقع در روسیه زندگی می کردم.یک برادر (carroll)دارم که حدودا 24سالش هست ولی 8 سال هست که ندیدمش.از وقتی که16 سالش بود برای کار به تجار اروپایی پیوست.بنابراین تنها با پدر و مادرم زندگی میکنم.و همه ی اعضای خانواده ها به خاطر شرایط فوق العاده بد این منطقه مجبور به کار هستند.محل تولدم کالیفرنیا هست ولی بنا به دلایلی مجبور میشیم که به روسیه بیایم.

برای شناختن بهتر بنده پیشنهاد میکنم که به ادامه مطلب تشریف ببرین!

صبح از خواب بیدار شدم و بلافاصله به طلوع افتاب که جلب توجه میکرد خیره شدم(البته اسمش را نمی شد طلوع گذاشت.چون بالاخره اینجا 6 ماه روز و 6ماه دیگر شب هست.راستش از وقتی که به کمپ رفتم تازه توانستم معنای واقعی شب و روز را بفهمم!)از رمق افتاب میشد فهمید که وقت خداحافظی با تابستان است. همینطور که بطرز احمقانه ای در رویاهایم غرق شده بودم,ناگهان قرارمان یادم امد."اه,دیر شد!"این را بلند و با عصبانیت از خودم گفتم و سریع از روی تخت پریدم(بومممم) ; "وای خدایا,بازم سرم به سقف خورد!"راستش بعضی مواقع میخواستم که دیگر زیر اتاق شیروانی  (attic)نخوابم  تا مجبور نباشم این ارتفاع کم و مسخره سقف را تحمل کنم ولی فضایش دقیقا همان چیزی بود که میخواستم:اتاقی تاریک,سرد و ساکت.

به خودم طشری زدم و بجای پایین رفتن از ان پله های ملال اور و طولانی,از پنجره اتاقم پایین پریدم!محکم  زمین خوردم و بعد با عجله  با کمک دستانم بلند شدم و دویدم;حسابی دیرم شده بود.هوا کم کم داشت روبه سردی میرفت و سوز و برف زمستان حس میشد.هوا مرطوب بود و معلوم بود باز هم بارشی در کار است !

انقدر سریع می دویدم که چند باری کنترلم را از دست دادم و به دیوار برخورد کردم ولی حسابی دیرم شده بود.ساعت 5 بود.به سمت راست پیچیدم و بعد از کمی دویدن,بالاخره به مخفی گاهمان رسیدم!(منظورم از مخفی گاه محل قرار من و دوستانم بود-البته بهتر است بگویم"زیر دستانم"چون همگی من را رئیس صدا میکردند و از من اطاعت میکردند;هر کاری که ازشان می خواستم برایم انجام میدادند و در عوض  در پایان هفته چند کلمه انگلیسی یاد میگرفتند و برایشان تکلیف هم تعیین میکردم تا خوب کلمات را یاد بگیرند.هر چه بود باید سواد را یاد میگرفتند.چون هیچکداممان مدرسه نمیرفتیم!)

خوشبختانه همگی حاضر بودند! بچه ها به زور خودشان را کنار هم جا داده بودند تا در مخفی گاه که محل اتصال چند کوچه تنگ که بن بست بود,کنسرو شوند! با خوشحالی نفسی تازه کردم و بهشان لبخندی تحویل دادم و بابت تاخیرم عذر خواهی کردم و  به عنوان معذرت خواهی بهشان;یک ساعت در کار کردن تخفیف دادم.همه با هورا کشیدن ,شادی شان را ابراز کردند ودست زدند,من هم خودم حسابی خوشحال شدم!خیلی... راستش همین چیزها بود که بهم حس قدرت و غرور میداد;من مهارت فوق العاده ای در رهبری و هدایت دیگران داشتم بطوری که بچه های کوچکتر و بزرگتر از خودم-فرقی نداشت دختر یا پسر- ازم حساب میبردند!ولی همیشه سعی میکردم که به نفعشان کار کنم تا درگیر علافی و کار های بیخود نشوند!

"خب,وظایف همگی امروز فروختن ماهی هاست.دیروز  از تجار شمال اروپا شنیدم که امروز قراره بار بزرگی از سالمون های نروژ رو به اینجا بیارن.باید تا جایی که می تونین ماهی بخرین و با قیمت بیشتر به شهر بفروشین.به نرخ ها حتما دقت کنین که نه کلاه بذارین و نه  کلاه بذارن سرتون!خودتونم می دونین که فرقی بین دخترا و پسرا وجود نداره;پس تنبلی نکنین وبهونه نیارین!"(خب اینجا یک منطقه فقیر و عقب افتاده هست که فقط یک قانون وجود داره که;"یا می کشی یا کشته میشی! "اینجا فرقی بین زن و مرد یا بچه وجود نداره.همه برای زنده ماندن باید از جانشان مایه بگذارند و بدون هیچ ترسی برای زنده ماندن بجنگند:گرچه خیلی وقت هست که جنگ از روسیه رخنه بسته ولی بنظر میرسه که مردم اینجا هنوز محکوم به جنگیدن هستند.برای زن ها ودختر ها اینجا چیزی به اسم ظرافت معنی ندارد(خصوصا شخص خودم)و چابکی و زرنگی برای کسب پول و چاپیدن پول از بقیه در اولویت هست!"اگه نجنبی,بی شک دووم نمیاری".)

بعد مخفی گاه را با عجله ترک کردم تا به جنگل برسم. چون شب پیش  خوب نخوابیده بودم هنوز خسته و کسل بودم و حوصله طی کردن ان مسافت طولانی ان هم پیاده را نداشتم.کمی به دور و اطرافم نگاه کردم وناگهان فکری به ذهنم رسید"اره خودشه!هی پسررررر.چه قدر موتور!"

چشمانم برقی زد و بطرز احمقانه ای با یک حرکت موتور دلخواهم را قرض گرفتم!سرعتش عالی بود!بهترین و نجیب ترین موتوری که بشود تصورش را کرد! حسابی گاز دادم تا از انجا دور بشوم;دودش حسابی همه جا را گرفت و فروشنده تازه متوجه دزدیدن موتور شد!با خشم داد زد:"هی ...!برش گردون!" اگر میخواستم جوابش را بدهم صدایم را نمیشنید.توی دلم گفتنم: حرص نخور,فقط قرض گرفتمش.

سعی میکردم با موتور عزیزم بین مردم ویراژ بدهم;گرچه ریسک زیادی داشت ولی به هیجانش می ارزید!من هم که تشنه کله خر بازی بودم!

در طول مسیر چند بار در گل(mud)گیر کردم و مجبور شدم کمی تعمیرش کنم.خوب راستش من در همه چیز یک دستی داشتم ولی کاملا استاد نبودم!بعد از کلی ورجه وورجه,بالاخره به جنگل رسیدم. مثل همیشه ساکت,منتظر من بود. جنگل چون پشت کوهستان قرار داشت تقریبا ناشناخته بود.من هر روز به اینجا می امدم تا وسایل جنگی بجا مانده از جنگ های قبلی را تعمیر کنم و به ماموران دولت و ارتش,یا تجار خارجی بفروشم. چون اینجا به خاطر هوای وحشتناک سرد و اثرات مواد شیمیایی روی خاک,به منطقه غیر قابل کشتی تبدیل شده بود و تنها راه درامد مردم خرید و فروش اسلحه یا ماهی و.. بود.و البته سرقت

بعد از4-3 ساعت جست و جو,مقدار زیادی اسلحه جمع کردم و با دقت تعمیرشان کردم و بعد با استفاده از شیره درختان,برقشان انداختم.بالاخره بعد از کار زیاد,ساعت 7 شب کارم تمام شد(خرید و فروش و..) و هوا کم کم داشت ابری میشد. در شهر چرخی زدم و بعد از کمی گشت و گذار ,چشمم به ساعت بزرگ شهر افتاد.باز هم دیرم شده بود! با عجله راهم را به سمت مخفی گاه کج کردم و در همین حال,چشمم به به لباسم افتاد که بخاطر درگیری با چند پسر بی ادب و البته تاجر های مکار و حریص, پاره شده بود.

بعد تازه بطرز احمقانه ای,یادم امد که صبحانه و ناهار هم نخورده بودم!(چه حافظه ای!)به سمت چپ پیچیدم و بعد از کمی دویدن در کوچه های تنگ و تاریک گروزنی,به مخفی گاه دوستداشتنی ام رسیدم.بعد از ادای احترام,همگی سر جایشان منظم ایستادند. و بعد از کمی گفت و گو و شکایت , همگی1/5 از سهمی که فروخته بودند را به من دادند و بعد از کمی شیطنت,رفتند و. بعد از خداحافظی,  به سمت خانه مان(یک خانه بزرگ و ساکت و بسیار قدیمی که از چوب ساخته شده بود و همین سکوت و متروکه بودنش را خیلی دوست داشتم!) راه افتادم.

در حین راه با سکه ها بازی میکردم و اواز می خواندم که چشمم به اسمان افتاد که داشت طوفانی میشد و چند دقیقه بعد بطرز احمقانه ای برف و کولاک سنگینی به پا شد!حرصم گرفت و با عصبانیت گفتم:"اه خدایا,این اسمون چشه اخه!مگه تو صاحب نداری اسمون بدبخت!"لپ هایم را باد کردم و از حرصم محکم قدم بر می داشتم ولی برف شدید و شدید تر شد تا جایی که دیگر هیچ چیز را نمی دیدم."اه گندت بزنن اسمون جو گیر!" همینطور که سعی میکردم راهم را گم نکنم و به راهم ادامه دهم ;چیز بزرگی را دیدم که سریع رد شد!چشمانم را تنگ کردم تا بهتر ببینم که ناگهان عقاب طلایی و بزرگی جلویم ظاهر شد!با خوشحالی و لبخند گفتم:"تویی دوست خوب و نامرئی خودم!؟تو رو خدا بهم بگو که دوباره توهم نزدم!ممنون که دوباره اومدی کم... نکنه میخوای راهو نشونم بدی؟نه؟!"

بعد با شادی و اشتیاق پشت سرش راه افتادم و بعد از نیم ساعت بچه بازی, بالاخره به خانه رسیدم. بعد عقاب بدون هیچ صدایی ناگهان ناپدید شد و رفت!می دانستم که ان عقاب واقعی هست ولی هیچکس جز خودم نمیدیدش و چون منطق هم در این مورد کمک نمیکرد,نمی توانستم وجودش را اثبات کنم ولی حسی در وجودم میگفت که باورش کنم!

خانه تاریک بود و این علتش فقط یک چیز بود;پدر و مادرم در حال انجام یک عملیات بودند: هکینگ (hacking)!خب واقعیتش این است که به خاطر شرایط بد اقتصادی(شاید هم این تنها دلیلی بود که می دانستم)مجبور بودند که به شغل دومشان روی بیاورند که هیچ کس جز خودم و خودشان و البته گروهی که تحت نظرش کار میکردند,ازش خبری نداشت.و البته خودم هم تقریبا توی اینکار استاد بودم. ولی با این تفاوت که هیچکس از این کارم خبری نداشت!

سعی کردم بدون سر و صدا وارد خانه شوم و بعد از کمی دردسر,بالاخره مقداری خوراکی پیدا کردم. و بعد از کمی بازیگوشی به حیاط خانه مان رفتم تا کمی با درختان حیاط,صحبت کنم. راستش من به شعور طبیعت اعتقاد داشتم و بخاطر همین می توانستم با درختان ارتباط برقرار کنم (اعتقادات حقایق را میسازند!)و از اتفاق بد اینده خبر دار شوم! بعد از کمی زل زدن به اطرافم,بطرز احمقانه ای تازه یادم به موتوری که قرض گرفته بودم,افتاد. چشم هایم گشاد شد و دست پاچه شدم;بعد از 2 ساعت دویدن و زمین خوردن,به جنگل رسیدم.جنگل مثل همیشه گرم و ارام بود! با عجله موتور را روشن کردم  و به سمت مغازه اش راه افتادم . در 500متری مغازه موتور را خاموش کردم و سلانه سلانه موتور را با احتیاط سر جایش گذاشتم. به محض اینکه موتور را گذاشتم,نفس عمیقی کشیدم و بعد با سرعت در رفتم!زمین خیلی لیز بود و چند باری زمین خوردم ولی حقم بود! وقتی به خانه رسیدم,حسابی عرق کرده بودم! قلبم می خواست از جایش کنده شود.نفسی تازه کردم و بعد از دیوار بالا رفتم(عادتم بود) و با خمیازه ای بلند و طولانی,وارد اتاقم شدم که بالاخره روزم را با خوابیدن به پایان برسانم...

 



تاریخ : چهارشنبه 19 خرداد 1395 | 07:42 ب.ظ | شکارچی : زودیاک کو کلاس کلان | zodi@c.k
.: Weblog Themes By BlackSkin :.