درود بر شما 
بابت همراهیتان در طول داستان ها بی نهایت سپاس 
این قسمت نیز با فاصله ی بسیار طولانی از قسمت های قبلی نگاشته شد .بابت این دیرکرد پوزش میخواهم 
سرنوشت شخصیت های نام برده در داستان تا حدودی در این قسمت مشخص میشود 
امیدوارم مورد پسند باشد
دوباره تمرکز کردم و تمام حواسم را روی دیدن متمرکز کردن روی دیدن از پشت پلک های بسته . 
هنوز وقتی عصبی می شدم یا هنگام تمرکز زیاد چشمانم به خوبی نهیب میزدند که اسیب دیده اند و من باز هم با لجبازی تلاش می کردم به حالت و کار های خودم ادامه دهم . با اینکه می دانستم این می تواند هر لحظه بیشتر مرا در این تاریکی محض پشت این چشم بند ها فرو ببرد و یا حتی بدتر موجب اسیب به بخش های دیگر مغزم هم شود . 
نمیدانستم چرا اما تصمیمم از همان شب وهم انگیز که دریافتم نابینا شده ام برای محکم بودن سخت تر شده بود و استوار تر و من بیشتر در پوسته ای نا هماهنگ و دور از شخصیت قبلی ام فرو رفته بودم . شاید تصمیمم زمانی که از خانواده ام جدا شدم نوعی گستاخی به خودم و تمام چیز هایی بود که هنوز گویی باورشان نداشتم به گونه ای نبرد با خودم تا ثابت کنم باید بتوانم . اما انجام چه کار را؟
حالا یک هفته بود  که من از پشت پلک های بسته می دیدم و درد هایم را پشت چهره ای محکم پنهان می کردم چیزی که خودم تنها می دانستم چقدر به دور از واقعیت است . 
دوباره به یاد اوردم . 
همان شبی را که فهمیدم ممکن است وارد چه بازی جدیدی شده باشم 
همان شب که فهمیدم سرنوشتم چگونه تغییر کرده است یا بهتر است بگویم چگونه رقم خورده است 
همان شبی که پارا از خودش گفت و نسبتش با من : 
-: آرامیس لقب برترین و قدرتمند ترین جن جهان رو از بچگی یدک می کشید توی هر نسل فقط یک جن همانندش بود .همین قدرت براش محدودیت های زیادی رو ساخته بود . قدرتی که باعث شد هیچ وقت بچگی نکنه و نتونه عادی زندگی کنه . مجبور بود همیشه اموزش ببینه اموزش هایی که یک جن عادی هیچ وقت نمیبینه اموزش هایی که تمام انرژیش رو میگرت و اون رو به کار هایی مجبور می کرد که دوست نداشت انجام بده کارهایی که لازم بود برای رهبری اینده جن ها بتونه انجام بده . خسته بود از همه چیز هایی که باعث میشد بدون اینکه بخواد قدرتی رو داشته باشه که همراهش مسئولیت زیادی هست . سال ها گذشت . ارامیس قدرتمند بود و با جذبه اما بی اعتماد و سرد از دنیای اجنه از تمام جامعه ای که توش بزرگ شده بود . تا وقتی که با دنیای انسان ها اشنا شد هیچ موجود زنده ای براش ارامش بخش نبود اما وقتی انسان ها رو شناخت این موجودات که برترین افریده شدگان شناخته می شدند اما ضعیف بودن .انسان ها براش شدن جذاب ترین موضوع در جهان .و از اون پس به مطالعه و فهمیدن دربارشون پرداخت اما اون طبق قانون حق نداشت مرز رو بشکنه . حق نداشت به دنیای ادم ها وارد بشه حق نداشت این موجودات ضعیف جالب رو از نزدیک ببینه . ولی فهمید کسانی هستن که با وارد شدن به دنیای اجنه مجوز ورود به این مرز رو به اجنه دادن کسانی که تو دنیای ادما بهشون جن گیر می گفتن . نزدیک شد به این ادما و وارد زندگیشون شد . سعی می کرد بهشون اسیب نزنه گرچه اسیبی هم نمیدیدن چون سال ها با دنیای ماورا درگیر بودن . این مرز شکنی و قانون شکنی ها براش تفریح بود تا وقتی که کسی رو دید که زندگیش رو عوض کرد .  
-:جالبه ولی اینا چه ربطی به سوالای من دارن . داستان تعریف میکنی؟
-:عجولی آرتا . گوش کن میفهمی
ارامیس بردیا رو دید یه پسر که دایه اش جن بود و همین باعث شده بود مرز دنیاش با اجنه از بین بره کسی که تمایلی به درگیری با این موضوعات ماورا نداشت . دانشجوی سال سوم وکالت یه پسر که از دید ادم ها غیر عادی بود اما از دید ارامیس واقعا جالب بود کسی که برای اذیت نشدن دیگران سعی میکرد از همه کناره گیری کنه تا این درگیریش با موضوع ماورا کس دیگه ای رو درگیر نکنه . کسی که جن گیری میکرد فقط برای نجات دادن مردمی که شاید اون رو دیوانه میدونستن .بردیا باعث شد ارامیس برای اولین بار طعم عشق رو بچشه . ارامیس وارد زندگی بردیا شد . بدون اینکه بهش بگه واقعا کیه و بهش کمک کرد بهش قدرت بخشید و بردیا هم کم کم دلبسته ارامیس شد اما برای ازدواجشون مانعی وجود داشت ... قوانین ... قوانین اجازه ازدواج رو بهشون نمیدادن ولی اونها سرپیچی کردن . و این سرپیچی براشون گرون تموم شد به قیمت یک نفرین . 
نفرین شدن که هیچ یک از بچه هاشون از 7 سالگی بزرگتر نشن و اگر پس از رنج های فراوان یکی از بچه ها از 7 سالگی بزرگتر شد دچار سختی های زیاد و ازمون های عجیبی توی زندگیش بشه .. ارامیس از دنیای جن ها طرد شد و محکوم به هیچ گاه برنگشتن و دومین جن قدرتمند و رقیب همیشگی ایش رهبری جن ها رو به عهده گرفتن کسی که عهده دار اجرای نفرین بود . 
بردیا و ارامیس ازدواج کردن اونها نفرین رو باور نداشتن ولی با به دنیا امدن دختر اولشون کم کم شروع به باور کردن این نفرین کردن . آتوسا سه ساله بود که دیوانه شد مدام جیغ میزد و چیز هایی میدید که کسی نمیدیدشون چیز هایی که درک بچگانش نیمتونست شرحش بده و بعد از مدتی یک شب اون رو در حالی که وحشت زده به گوشه ای از اتاقش چشم دوخته بود با بدنی سرد پیدا کردن . ارامیس نمیخواست نفرین رو بپذیره اون فکر میکرد شاید بخاطر اینه که ژن های انسان و جن بهم نمیخورن و این باعث نوعی جهش شده . اما نفرین برای اراد به نوع دیگه ای عمل کرد . اراد دچار آسم  شد و از همون اسم خفیف در 5 سالگی مرد . با کشته شدن آرتام به دست یک سگ هار در 6 سالگی بردیا و ارامیس پذیرفتن که این نفرین واقعیت داره و با ب دنیا امدن بچه چهارمشون تقریبا مطمعن بودن که اون هم تا قبل از 7 سالگی میمیره اما قدرت اصلی چیز دیگه ای رقم زده بود نخ های سرنوشت برای هامین نوع دیگه ای بافته شده بودند . 
هامین پسر باهوش و قدرتمند ارامیس و بردیا از 7 سالگی گذشت . چهره و جثه خاصش اون رو از تمام همسالاش حتی میان نیمه جن ها متمایز می کرد و اون بزرگ شد شب تولد هفت سالگیش بردیا و ارامیس ناامید و امیدوار بودند ناامید بودن چون از کینه ی هامون به ارامیس با خبر بودن و امیدوار چون هامین تونسته بود تا اینجا پیش بیاد هر قدر ساعت به 12 نزدیک می شد قلب بردیا و ارامیس بیشتر در سینه می تپید نفس هاشون به شماره افتاده بود و قدرت انجام هیچ کاری رو نداشتن میترسیدن ثانیه ای بعد بدن سرد هامین رو ببینن ترسان از اینکه با صحنه ای وحشتناک رو به رو بشن به هامینی چشم دوخته بودن که بچگانه مشغول بازی با ماشین اسباب بازیش بود . ثانیه ها میگذشت اشک ها ارامیس روی گونه هاش جاری شده بودند تمام تن بردیا می لرزید فقط یک دقیقه مونده بود . هامین با عقل کودکانش متوجه عجیب بودن اون شب شده بود به سمت ارامیس اومد و روی پاش نشست ارامیس یخ کرده و سرد بود حتی قدرت نوازش پسرش رو نداشت چشم به ساعت هامین لب باز کرد تا چیزی بپرسه و .... ساعت از 12 نیمه شب گذشت . گذشت و هامین از 7 سالگی گذشت .گذشت و هامین از نفرین گذشت .گذشت و هامین پا به عرصه جدیدی گذاشت . به دوره جدیدی از زندگیش . 
حالا هامین باید منتظر اون ازمون میموند ازمونی که قرار بود اخرین مرحله اجرای نفرین باشه . 
هامین بزرگ و بزرگ تر شد از جن ها و نیمه جن ها فهمید فهمید کیستیش رو فهمید فهمید که چه فرقی با بقیه داره فهمید چطور باید زندگی کنه فهمید چه قدرت هایی میتونه داشته باشه . فهمید از نفرین هم فهمید فهمید که چه چیزی رو به روشه اون باهوش بود و هنوز تعیین قدرت نشده بود . ارامیس امیدوار بود اون مثل یه نیمه جن عادی قدرت های محدودی رو داشته باشه . اما سرشت هامین عادی بودن نبود .
هامین در هفده سالگی تعیین قدرت شد شبی که با وحشت از خواب پرید و ارامیس رو صدا زد . شبی که ارامیس توی چشم های  سرمه ای رنگ هامین همون درخشش طلای رو دید که 50 سال پیش در چشم های  خودش بود هنگامی که فهمید قدرتمند ترین جنه. ارامیس فهمید آزمون هامین چیه . و با تعریف هامین از خوابی که دیده بود مطمعن شد 
یه نیمه جن هیچ وقت نمیتونه قدرتمند ترین جن جهان باشه ...
ازمون هامین تبدیل شدن به یه جن بود تا بتونه این قدرت رو تحمل کنه وگرنه نابود میشد 
سردرد ها و حالت های بیمارگونه روانی که به هامین دست میداد حکایت از این داشت که قدرت داره بهش فشار میاره مدت ها بود نمیتونست بخوابه چون هنگام خواب روحش از بدنش جدا میشد و اون به خاطر نیمه جن بودن نمیتونست کنترلش کنه . ارامیس به دادگاه اجنه درخواست داد که قدرت رو از هامین بگیره اما هامون قبول نکرد هامون گفت نفرین قبلا نوشته شده و اون باید این مرحله رو بگذرونه در 24 سالگی و تا اون وقت بهش قدرت کنترل این قدرت ها داده میشه . هامین درسشو تموم کرد و توی رشته نرم افزار و گرایش IT توی بهترین دانشگاه کشور قبول شد ازدواج کرد با هارمونیا بچش به دنیا اومد اسم دخترش رو پارامیس گذاشت. 
اون باید با خود هامون درگیر میشد تا بتونه قدرت رو دریافت کنه هامون اینطور ازمونش رو تعیین کرده بود شب نبرد شب سختی برای ارامیس و بردیا بود یه نیمه جن در مقابل قدرتمند ترین جن جهان نبرد توی یک دشت انجام شد دشتی نزدیک به پارسه . باهم درگیر شدن . نمیخوام ا زجزییات نبردشون برات بگم . هامین تقریبا داشت پیروز میشد اما هامون از نامرئی شدن استفاده کرد جسم هامین این قدرت رو بهش نمیداد از پشت بهش حمله کرد و یه ضربه که به بصل النخاع هامین خورد و به همین راحتی تموم شد 
پارامیس مادری نداشت که بزرگش کنه . بردیا یه شب خیلی اروم توی خواب سکته کرد و مرد . و ارامیس هم که عصبی و تقریبا دیوانه شده بود خودکشی کرد اما قبل از خودکشی . پارامیس رو که حالا سه ساله بود به بهترین دوست هامین سپرد . مهراد سپند. 
-:ینی پدر من؟
-:دقیقا . پدرت من رو پذیرفت و بخاطر پدرم مثل دخترش من رو بزرگ کرد . آشنا شدن پدرت با مادرت رو ب خوبی به یاد دارم . و حتی به دنیا اومدنت رو . شش سالم بود که به دنیا اومدی خوب یادمه و مادرت مجبور شد بره . پدرت مجبور شد برای اینکه تو توی ارامش بزرگ بشی ازدواج کنه با یکی از هم دانشگاهیاش میترا که از داستان هامین هم خبر داشت ازدواج کرد اون عاشق پدرت بود و پدرت هم عاشقش شد . میترا از تمام قضایا خبر داشت و درک کرد اون من و تورو پذیرفت و بزرگ کرد . 16 سالم بود که ارتمیس رو دیدم و بهش پیوستم . من همیشه تورو خواهر خودم دیدم و بخاطر پدرت میخوام که بهت کمک کنم 
ولی من به ترحم کسی نیازی ندارم 
ببین ارتا تو چه بخوای و چه نخوای توی کل این جهان با قدرتمندترین بودن هم نمیتونی به تنهایی از پس همه چیز بر بیای . همینه همیشه همین بوده نه اینکه نتونی بدون این کمک زندگی کنیا نه ! ولی اگه میخوای درست به هدفت برسی نیاز داری که کمک بگیری حالا هم تو مجبوری که این کمک رو بپذیری اغاز دست خودت نبوده و پایانش هم دست خود نیست . من به تو خون اهدا کردم و این میتونه تورو وارد دنیای اجنه کنه وراثت و اصلیت خونت تغییر نکرده ولی ویژگی هات میتونه با خون من ترکیب شده باشه و فهمیدن اینکه این اتفاق افتاده یا نه فقط یه راه داره اونم شکیبایی. 
میدونم میفهمم که شروع کننده این بازی و اغاز کننده این رشته من نبودم اما .... من نمیخوام اجزه بدم خواسته دیگران تمام زندگیم رو در بیگره من باید بتونم خودم رو اون طور که میخوام بسازم . میفهمی؟حالا میخوام که بیشتر اطلاعات داشته باشم از ویزگی هایی که ممکنه بهم رسیده باشه . 
میتونی از کتابایی که بهت میدم استفاده کنی . وقت زیادی نداری باید ازمونت رو هر چه زودتر تموم کنی تا همینجا هم زیادی وقت تلف کردی
-:برای چی؟ 
-: زندگی تو مختص به این باشگاه و این گروه شکارچیا نیست میدونم که اینو میدونی ارتا تو بدترین چیزی که برای این شخصیت سرکشت ممکنه اتفاق بیافته رو روبه رو داری و بعد از اون مشکلات زیادی که امیدوارم بتونی به خوبی از سر بگذریشون
و من حالا درگیر احساساتی ضد و نقیض . گفته شده بود زمان ندارم گفته شده بود قرار است به زودی اتفاقی بیافتد اما حالا یک هفته گذشته بود . من اموخته بودم چطور از پشت پلک های بسته ببینم . نبرد کنم اموخته بودم نتمام انچ با چشمانی باز انجام می دادم را با چشمان بسته انجام دهم اموخته بودم در تاریکی پست این پلک های همیشه بسته تیر پرتاب کنم تیری که درست قلب هدف را نشانه گرفته است . من اموخه بودم با شمشیر و نیزه کار کنم . ازمونم را دیروز به پایان رساندم ازمونی که سخت بود اما با نمره ای نسبتا خوب به پایان رسید . اما امروز روز عجیبی بود . عجیب تر از هر روزی در این هفته ی سخت . اتفاقی در شرف رخ دادن بود !!!
از خودم از ضعفم از اینکه این محکم بودن برایم فقط پوسته ای بود متنفر شدم  من نباید این چنین ضعیف می بودم این پوسته باید تمام مرا در بر می گرفت از درون و برون 
دوباره تمرکز کردم انرژی ها را میدیدم شکل و ظاهر کامل موجود یا شیء رو به رویم را به خوبی تشخیص میدادم و یادگرفته بودم با همین نوع دیدن کنار بیایم . قدرت شنوایی و بویایی ام به شدت قو یتر شده بود و تلاش داشت ضعف بینایی را جبران کند 
دوباره یک تیر در کمان گذاشتم و روی هدف تمرکز کردم پرتاب به خوبی نیروی بسیار زیاد حاصل از برخورد تیر با هدف را احساس کردم . گویی تمام ناراحتی ام را در این تیرها به سوی هدف پرتاب میکردم 
خواستم دوباره زه بکشم که صدایی شنیدم : افرین ارتا خوب بودی
لعنتی . باید انرژی اش را قبل از صدایش تشخیص میدادم اما انگار هنز در این نوع دیدن ضعف داشتم . به طرف پارا برگشتم و سعی کردم لبخندی بزنم ولی از روی این چهره ی سخت فکر میکنم تنها نیشخند کجی نسیب پارا شد . 
به طرفم امد 
-: خسته نیستی؟
-: البته که نه ! 
-: خوبه . نظرت درباره یه نبرد چیه ؟
-: هستم 
-: وعده ما همون تک سرو 
میدانستم کدام سرو را میگوید . تک سروی درست میانه ی جنگل که گویی نگینی برای جنگل بود سروی که برای من بوی خانه را داشت بوی همان تک درختی که در کودکی ام شاخه هایش مامنم بودند برای نشستن و اندیشیدن برای لذت بردن و دیدن از فراسوی و البته جایگاهی برای تابی که پدر برایم به رویش میبست . با اینکه همیشه میگفت :دختر جان تاب بستن روی درخت اشتباهه درخت بیچاره اذیت میشه با همان لهجه ی زیبای شیرازی که هیچ گاه نتوانستم هیچ کجای نوشتار و گفتارم انعکساش دهم اما روحم را به بازی می گرفت .  اما بازهم چشمان غم زده ام را که میدید  راضی می شد تا تابستانی دیگر را هم برایم روی همان درخت تاب ببندد و همیشه خودش و دستان گرمش تکیه گاهی بودند پشت سرم تا تاب بخورم و تا بلندای اسمان پرواز کنم و هیچ نگران از افتادن نباشم . میدانستم  پدر هست .... حالا کجا بود تا مرا ببیند ؟منی که نه دیگر دلم برای تاب بازی تنگ میشد نه برای سر به سر گذاشتن با خواهرانم منی که نه دیگر انقدر حرف میزدم تا کسی سردرد بگیرد و نه دیگر حوصله ای برای بحث داشتم منی که نه دیگر چیزی را توضیح میدادم نه درباره ی معمایی توضیح میخواستم ....منی که دیگر دلم برای چیزی لک نمیزد  نه برای فالوده های شیراز نه برای جشن های ماهانه نه برای ان مزه ی ناب نه برای حتی یک خواب . من همیشه پرانرژی که حالا همیشه خسته بودم برای همیشه خسته بودم . و با این حال دلم برای هیچ یک تنگ نشده بود به جز وطنم و کمی فقط کمی برای پدرم و اغوش حمایتگرش ... از همان کمی هایی که خودت میدانی فقط اندازه شان به کدام کمیت قابل سنجش است و خدایت .
تک درخت را تصور کردم اخرین باری که عادی دیده بودمش را احساس سرگیجه کردم . یعنی دوباره این عصب های زخم دیده کار دستم دادند ؟ و یک ثانیه بعد تغییر مکان را احساس کردم . تمرکز و بازهم تمرکز من میان زمین تمرین نبودم....اینجا کجاست ؟زحمت زیادی نداشت تا بفهمم ....کنار همان تک سرو استوار ایستاده بودم اما نمیدانستم چطور این مسیر را پیموده ام ؟چند ثانیه ای بیش از تغییر مکانم نمیگذشت که صدای پارا را شنیدم 
-: ارتا ؟تو چطور انقدر سریع رسیدی اینجا ؟
-: من ...من نمیدونم
-: من خواستم عادلانه نبرد داشته باشیم برای همین از طی الارض استفاده نکردم فقط چند ثانیه حواسم پرت شد و خواستم برگردم و باهم مسیر رو شروع کنیم که دیدم توی محوطه نیستی گفتم شاید داری به سمت درخت میای ولی توی راه هم ندیدمت . پس چطور اینجا رسیدی
غریدم: من نمیدونم نمیدونم من هیچی نمیدونم
ارام تر ادامه دادم :  فقط داشتم ... به چیزی فکر میکردم که تصویر اخرین باری که اینجا رو واضح دیدم تو ذهنم نقش بست و بعد من اینجا بودم ...هعی این یعنی
تازه فهمیدم ماجرا چیست گویی تا ان لحظه نتوانسته بودم درک کنم پارا فکرم با به زبان اورد 
-: این یعنی یعنی تو قدرت طی الارض داری
-: شاید فقط یه اتفاق بوده 
- : امتحان میکنیم 
-: باشه میرم به زمین تمرین 
چشمانم را بستم و محوطه را تصور کردم و دوباره همان سرگیجه و تغییر مکان 
-: خب حالا چی؟ اینم اتفاق بود ؟
سری تکان دادم . این یعنی شروع دردسر تازه....قانونی وجود داشت که از صمیم قلب بدان معتقد بودم : هر قدرتی دردسری در پی دارد 
- : خون تاثیرشو گذاشت . تو تعیین قدرت شدی ولی احتمالا این تنها قدرتت نیست بقیه بعد مشخص میشه ... تو یه نیمه جنی...حالا وقتشه 
و رفت 
من و ماندم و سری پر از سوال های بی جواب . مهم ترینش که باعث میشد سرم از شدت درد منفجر شود این بود : حالا وقت چیست ؟
باید جوابش را میفهمیدم از این سردرگمی خسته بودم چشمانم را بستم و درب ورودی اتاق بانو را تصور کردم انرژی اش را از دروه اتاق احساس میکردم ...ثانیه ای بعد چند ضربه به در زدم 
-:بیا تو ارتا 
داخل رفتم به جز بانو پارا هم در اتاق بود چیدمان را دوباره اینبار با انرژی های اشیا از نظر گذراندم همان شکل بدون کوچکترین تغییری 
-: میخوام بدونم 
پارا با صدای ارامی که انتظار داشت نشنیده باشم گفت : ماجرا شروع شد 
و بعد بانو گویی میخواست خودم داستان رو اغاز کنم پرسید : چی رو ؟
-: همه چیز رو . اینکه چه اتفاقی قراره برام بیافته اون ازمون چیه که به تعیین قدرتم بستگی داشت و من قرار چی کار کنم ؟
-: همه چیز رو نمیتونم بگم واقعیت ها همیشه بیان نمیشن ارتا . اما چیزی که میتونم بگم اینه تو باید برای کسی کار کنی به یه مدت نامعلوم تا اموزش ببینی اما برای اموزش دیدن بهای سنگینی باید بدی
-: برای کی؟ و چه کاری؟چه اموزشی؟
-: اینکه وظیفت چیه و اموزش هات چه چیز خواهند بود رو بعد متوجه میشی اما جواب سوال اولت : برای دو نفر دو تا شریک به اسم های دانیار راد و آنیل حسان 
-: اینا کین ؟ کارشون چیه ؟چرا من؟اصلا  از چه زمانی؟
-: ماهیت و کارشون رو بعد میفهمی درباره سوال سومت چون تو مثل چندین و چند نفر دیگه برگزیده ای هرکسی ازمون خودش رو داره و این ازمون توئه . و درباره ی زمانش ...تو امروز باید بری
سری تکان دادم سوال بیشتر جوابی نداشت چیزی را که میخواست بگوید گفته بود . خواستم از درب بیرون بروم که صدای بانو متوقفم کرد 
-: نیازی نیست وسایل زیادی رو با خودت ببری فقط چیزهایی که برات بسیار ضرورین لباس اضافه و غیره همه و همه اونجا تامین میشه . ساعت 4 منتظرتم برای صحبت و ساعت 5:30 باید بری . 
-: خودم باید برم؟
-: اره . یه جور مصاحبه شغلیه اما یکم متفاوت بعد میفهمی 
ماندن بیشتر لازم نبود . اتاق را تصور کردم .... باید تنها بازمانگان از زندگی گذشته ام را برای بردن جمع میکردم ...





طبقه بندی: داستان های دختر هخامنش، 
برچسب ها: اردوگاه دورگه، کابین ارتمیس، شکارچی ارتمیس، داستان های دخت هخامنش،  

تاریخ : سه شنبه 6 بهمن 1394 | 02:26 ق.ظ | شکارچی : دختر هخامنش | شکارچی
.: Weblog Themes By BlackSkin :.