تبلیغات
کابین آرتمیس - رویای زیبا- تعبیری تلخ

درود بر شما نیک سرشتان

با دیرکردی بس طولانی داستان 6 ام را امروز نگاشتم تا از یاری هر چه بیشتر شما همانند همیشه بیش برخوردار شوم

امیدوارم ضعف ها و اشتباهاتم را گوشزد کنید

(این قسمت از داستان دارای هیجان و ماجراهای بیشتری است و ماجرای اصلی مشکل من رو رقم میزنه و تمام قسمت های بعدی از پایه این داستان خواهند بود فکر میکنم زیادی احساساتی شد و امیدوارم ایراد هاش رو بهم بگید  سپاس پیشاپیش از همراهیتون و تحمل این نوشته طولانی ) 

روی پله ای بزرگ و مرمرین  نشسته بودم و اسمان پاک و صاف را نگاه می کردم . بوی پاییز فضا را اکنده بود و هوا لبریز از عشق می نمود لبریز از انرژی . شوری خاص

اطراف را نگریستم . باغی پرشکوه زیبا  بی بدیل چیزی که همانندش را ندیده بودم . باغی که رنگ اتش را مهمان کرده بود . از زیبایی به وجد امده بی اختیار از خود از روی پله برخواستم و به طرف ان زیبایی بی مانند پیش رفتم . پردوسی که در افسانه ها امده اینجاست ؟

صدای اهنگین کلاغ زیبایی باغ را بیشتر دامن می زد . دو اتشدان روی اخرین پله ی مرمرین پرشکوه و زیبا قرار داشتند و در ان اسپند می سوخت . اینجا کجاست ؟ قصری از سرزمین اهورا؟ به چشم نمی توانستم انتهای باغ را ببینم . مسحور کنار جدول حاشیه راه ایستاده بودم که مرزی میان باغ و جاده سنگ فرش شده بود صدای قدم هایی توجهم را جلب کرد به عقب بازگشتم . قبل از اینکه ببینم صدای گام های چه کسی مرا از تماشای این باغ محروم کرد چیزی دیگر تمام معادلاتم را بر هم زد

شاید این غیر قابل باور باشد در این زمان که بگویم بازگشتم و دیدم پشت سرم کاخی که با شکوه تمام برافراشته گشته بود اپادانا بود . اینجا پارسه بود و این هوای بی بدیل که ریه هایم را طراوت می بخشید هوای شیراز!! بود 

خوشا شیراز

پارسه ؟اپادانا ؟ اما امکان ندارد . این کاخ مسقف پارسه باشد سقف پارسه سال ها پیش فروریخت . ممکن نیست  این پله های مرمرین از اپادانا باشند اپادانا سال هاست زیر لگد کفش های بی رحم نامحرمان ویران میشود . و این اتشدان های روشن!!

چه دور بود این مکان از حقیقت اپادانایی که من به راستی در دنیایم دیده بودم و چه اشنا شبیه رویاهایم .

مسحور و محو بی اخیتار به سمت این زیبا اپادانای مزین به نور راه افتادم هیچ چیز به جز اذر بر اتشدان ها نمیدیدم و تلالو روشنایی از سنگ های صیقل خورده و صاف دیوار های کاخ

به ناگاه به چیزی خوردم که مرا از خلا بیرون کشید و بر دنیای که در ان بودم بازگرداند . به روبه رویم خیره شدم .

بانوی با وقار و بلند قامت که نخستین ویژگی جاذبش چشمان نافذ خاکستری رنگش بود که گویی تمام درونت را در ثانیه ای کند و کاو می کرد و می فهمید . اندام با وقار و زیبایش با جامه ای ابریشمین به شکل تن پوش های مهربانوان ایرانی اراسته گشته بود . وجودش گویی انرژی پراکنده می ساخت و نیرو بخش بود .

وقتی واژه ها از میان دندان های مروارید گونش بیرون جهیدند و جاری شدند هنوز هم چشمانم در چشمان راسخ و بی پروایش قفل بودند:

-درود بر تو ای فرزند . نیک میدانم که نیک نمیدانی کیستم اما حال فرصت ان نیست که برایت گویم از کیستی ام . باید سریع بی وقفه سخن گویم سخن کوتاه می کنم . امده ام تا تو را امید دهم و بیم . برگویم از ان پس که سر از خوا برداری با مشکلی بزرگتر از هر انچه تا به امروز دیده ای رو به رو خواهی گشت . پس بسیار بی قراری میکنی اما تو را امید می دهم به اینده ای روشن تر و زیبا تر اینده ای که از پس پرده ی تاریک این مشکل بر می اید . تو روشی در پیش داری که برای حل مشکلت میسر نمی شود پس پندت می دهم که می بایست کاری کنی که تو را خوشایند نیاید و خدمت کنی به کسی که تو را ازار بسیار دهد اما بدان این نیک تر است برای تو پس به نزد اویی که از ان ساحل گسترده می اید برو و بدان یاریگرت نیز همراه تو خواهد بود .

اختیار از کف داده بودم واژه به واژه ی حرفش در تنم رسوخ می کرد گویی در حافظه ام حک می شد اما چیزی مبهم در این میان بود من می ترسیدم که چه مشکلی بود که برای حل کردنش می بایست کاری انجام دهم و خدمتی کنم که مرا خوشایند نباشد و ایا من توانم از پس این سنگین بار و سختی بر ایم ؟

لب گشودم تا پرسش از کیستی اش بکنم که لب گشود و مرا به سکوت دعوت نمود:

-فرزند حال فرصت اندک است و من گرفتار شتاب باید بروم که اجازه بیش از این ماندن و گفتن را ندارم و تو نیز اجازه ی بیش از این دانستن و فهمیدن را . پس نیک تر باشد  که سخنانم را به خوبی به یاد نگاه داری که تو را بسیار یاری میکند مباد از رفتن بدان سرای ناخوشایند امتناع بورزی که تو را صلاح در این باشد و از من برای تو هدیه ای خواهد داد که ان را بپذیر و بدان بیش از ان چه می نماید تو را یاریگر است .بدان به دلیل تغییری ناگهانی در زندگانی ات برای یاری به تو کسی تو را درگیر دنیای دیگر از ماوراء می کند

پلک هایم را گشودم از دریغ از کوچکترین اشعه نوری که مردمک های خسته ام را کمی ارامش بخشد . خسته بودم نیازمند روشنایی که مرا از خلسه طولانی بیرون اورد .

-چراغا چرا خاموشن ؟ روشنشون کنید

به سطح انچه رویش دراز کشیده بودم دست کشیدم سطح نرم و ملحفه صدفی را روی سطح تخت احساس کردم . صدای هین کوتاهی از تعجب را از اطرافم شنیدم . صدای فریادی بر امد :

-بهوش اومد بهوش اومد بانو . پارا

و صدای قدم های محکمی که که دوان دوان احتمالا به طرف دری خروجی اتاق رفتند .

-اهای . کی هستی؟ چراغارو روشن کنید

چشمانم می سوخت و درد می کرد ازارم میداد با دست ان ها را میمالیدم . هر قدر هم که اتاق تاریک باشد میبایست دید هرچند تاری داشتم اما

اما

اما ..... چیزی نمیدیدم

خاطراتی که انگار تا ان لحظه در دورترین نقطه ناخود اگاهم فرو رفته بود انگار ناگاه سر بر اورد . من . بیوه ی سیاه و نیش

به سرم جایی که هنوز احساس میکردم رد نیش عنکبوت روی ان است وهنوز زبانه های تیز نیشش بر ان فرو رفته دست کشیدم . باند پیچی

پس خواب نبود . من در بیداری با بیوه ی سیاه رو در رو گشته بودم و از قهوه ای های گوشه گیر زخم خورده بودم . جالب بود رویارویی با لیستی از خطرناک ترین عنکبوت های جهان فقط در ساعتی

خواستم از شکل خوابیده به نشسته تغییر حالت دهم . اما سوزشی که در دستم احساس کردم تن رنجورم را فهماند بهتر است در همان حالت بمانم

پس چرا کسی نمی امد تا مرا از سر این سوزن و این حالت و مهم تر از همه از شر این تاریکی مطلق نجات دهد ؟

صدای پچ پچ هایی را می شنیدم و صدای باز شدن در اتاق قبل از اینکه کسی چیزی بگوید با عجز ناله کردم:

-یکی چراغو روشن کنه من از این تاریکی میترسم

و باز پچ پچ های نامفهوم

-پارا اونجایی؟ خواهش میکنم چراغو روشن کن من از تنها موندن توی تاریکی محض میترسم

-اروم باش ارتا جان اروم .

-من ارومم فقط میخوام یکی چراغو روشن کنه این درخواست زیادی نیست . هست ؟ خودم نمیتونم بلند شم مگرنه این کار رو خودم انجام میدادم . حالا هم اگه خیلی سخته این سوزن سرم رو از دستم بیرون بیارید تا خودم برقو روشن کنم

-ولی .. ولی ... چراغا

-ولی چی پارا ؟

-چراغا روشنن

ابروهایم را در هم کشیدم بعد از درک و تحلیل جمله اش طنین قهقهه ام اتاق را در بر گرفت . صدایم از خنده بریده بریده شده بود اما در همان حالت که خنده د رصدایم موج میزد افکارم را به زبان اوردم :

-شوخی جالبی بود . حالا ازتون خواهش میکنم کسی چراغ رو روشن کنه من واقعا از این تاریکی متنفرم

-ارتا چراغا روشنن

-ولی من هیچ چی رو نمیبینم می فهمی؟ حتی کوچکترین نوری دریافت نمیکنم . چطور چراغا روشنن و دید من توی تاریکی محضه ؟

این بار صدایی با وقار تر و کهن تر از صدای پارا بر امد :

-حسگر های بینای تودیگر ناتوان برای دیدن هستند  و عصب بیناییت ضربه شدیدی دیده .  است نیش اراکن درست درمیان  شقیقه ات فرو رفت و تمام بافت مغریت را دچار مشکل کرد نیش بیوه سیاه سطح پهناوری از اطراف زخم را  از بین میبرد میدانم که تو میدانی ارتا .

-منظورتون چیه ؟

 اراکن کیه ؟

من فقط میدونم با یه بیوه سیاه رو به رو شدم که چیز هایی از مادرم میگفت و

 و من فقط درد شدیدی از اون نیش بیاد دارم.

چرا عصب های بیناییم؟

واژه ها بی اختیار و بدون اندیشه بر زبانم جاری می شد میدانستم میدانستم اثرات نیش بیوه سیاه چیست می دانستم اتفاق میتوانست بسیار بدتر از این باشد می دانستم می دانستم معنای از کار افتادن عصب بینایی و حسگر های بینایی چیست میدانستم معنای ضربه دیدن بافت مغزی چیست میدانستم اما اما نمی توانستم بپذیرم

داد میزدم . گرما و شوری اشک را روی پوست خشک شده ام احساس کردم . شاید تنها نشانه ای که هنوز یاد اوری میکرد چشمی دارم . فریاد میزدم . گرمای دست هایی را روشانه های دردناکم احساس کردم . میلرزیدم و تکان میخوردم . امکان نداشت . نمیخواستم باور کنم چیز هایی را که مغزم بیان میکرد . نتایجی که از حرف های بانو گرفته بودم .

گرمای دستی را روی شانه ام که از زور هق هق تکان می خورد احساس کردم و صدایی ارامبخش:

-اگر قدرت شفابخشی بانو نبود اتفاق خیلی بدتری می افتاد

-از کدوم قدرت شفابخشی حرف میزنی؟ چیزی که نتونست مانع کور شدن من بشه؟

-تو نباید اینطور حرف بزنی

-من هر طوری که دلم بخواد حرف میزنم . مگه تو این باشگاه لعنتی قرار نیست از ما مراقبت بشه ؟ اون بیوه سیاه از کجا اومد؟هان ؟ غیر از این که بانو بی مسئولیت بوده؟

صدایش با تحکم همراه شد :

-درست حرف بزن

-هر طور بخوام حرف میزنم. هرطور که خودم درست بدونم فهمیدی؟

صدای بانو از فراسوی اتاق امد :

-تو حق داری ناراحت باشی اما نباید که اینگونه ضعف نشان دهی ما نمیتوانیم در مقابل تصمیم کائنات بایستیم این تصمیم کائنات بود کائنات همیشه بر خواست تو عمل نمیکنند

-در مکتب کشورم به من اموختن فروهر روح ادمی استوار کننده ی کائنات و یاریگر افرینش بوده و هست کائنات رو من رقم می زنم نه چیز دیگه

-ارتا کاری که تو در گذشته انجام دادی یا در اینده انجام خواهی داد و سرنوشتی که برای تو رقم خورده است حکایت از ماجرایی دارد که حالا نمیدانی هچ کس به جز قدرت برتر نمیداند و تو چاره ای جز پذیرش نداری مگر اینکه بهترین کار را انجام بدی

در ان لحظه فکر میکردم منظور ایزدبانو از قدرت برتر المپیان هستند و تصمیم ان ها و نمیتوانستم بپذیرم که تمام زندگانی ام برای تصمیمی خودخواهانه از طرف کسانی که حتی یکبار هم کاستی را نچشیده اند تهدید شود

-بانو میدونم شما نیک میدونید که المپ روی خون من و همانندان من استواره المپ روی خون دورگه ها و فانیانی استواره که از جونشون برای محافظت ازش گذشتن نه روی قدرت سرنشینانش المپ با ما استواره و بدون ما بی معنا

-خاموش باش دخترک . زیاده گویی خوب نیست تو حقیقت میگویی اما گفتن حقیقت هوشمندی می خواهد و نکته سنجی نه با بی پروایی گفتن .تو خواهی داسنت قدرت برتر چیست و بدان منظور المپ نشینان نیستند . این ماموریت برای تو سخت خواهد بود و دردسرساز اما به ان نیاز داری

سعی کردم دوباره در جلد سخت منطقی و محکم خودم فرو ربروم جلدی از خودم که در این مدت تلاش کرده بودم بسازم اما این ماجرا موجب شد ترک های مشخصی روی بدنه اش دیده می شد

-چکار باید بکنم؟

-تو خواهی فهمید به ظاهر تو باید به سوی کمپ به راه بیافتی اما از ازمون های بسیاری عبور خواهی کرد نخستین ازمون به تو می اموزد همیشه نمیتوان با غرور رو به جلو رفت تو در نخستین ازمون می اموزی چگونه خشمت را کنترل کنی . تو خواهی اموخت اما اموختنی است دردناک و این درد از همین نابینایی اغاز می شود

-از کی باید شروع کنم؟ قبل از اون به چه چیز هایی نیازه؟

-زمان و مکان اغاز به تو اعلام می شود و انچه که باید همراه خود ببری به جز وسایل ابتدایی که برای زندگی طولانی مدت با سختی نیاز خواهی داشت ارمغان هایی است که به تو داده می شود . اما قبل از ان تو باید ازمونت را کامل کنی

-من چطور میتونم با این وضع ازمونم رو کامل کنم؟

-تو می توانی این موهبت به تو داده شده که در نابینایی ببینی و بیاموزی که بجنگی . تو باید مدتی بعد در جزیره ای که پایانی ترین مرحله ی ازمونت در ان رقم می خورد به اموزش کسانی بپردازی که میخواهند به شکارچیان بپیوندند اینطور تصمیم گرفته شده که توبا گروه شکارچیان نباشی

-پس با این حال همه چیز تعیین شده منتظر اعلامتون میمونم . حالا میشه با پارا تنهام بذارید ؟

صدای پچ پچ دیگران در فضا پیچید و دقیقه ای بعد صدای بسته شدن ارام درب را شنیدم

-پارا میشه بیای اینجا؟

حتی قدرت جابجا شدن نیز نداشتم و این برای من عذاب اور بود

دستانش مانند خواهری دلسوز دستان بی حسم را فشرد و برای نخستین بار در این ساعت کمی نور امید به دلم داد

-میشه برام بگی دقیقا چی شد ؟

-وقتی صدای جیغت رو شنیدم نفهمیدم چطور بیورن اومدم و اون اراکن لعنتی رو روبه روت دیدم ترسیده بودم و برای اولین بار بعد از سال ها سردرگم بودم بعد از سال ها برای از دست دادن چیزی وحشت کرده بودم . سعی کردم کمکت کنم اما ...اما نشد

-صبر کن . چرا به اون بیوه سیاه میگید اراکن ؟

-بانو حدس میزنه اون اراکن باشه .

-این اسم خیلی برام اشناست

-اره اما فعلا نباید به یاد بیاری مربوط به چه چیزیه

-چرا ؟

-میفهمی

-باشه باشه . پارا بعدش چی شد .

-بانو داشت سعی میکرد که کمکت کنه اما اما یه قدرتی وراء تر از قدرت اراکن مانع می شد  به محض اینکه خواستیم کمکت کنیم خودت تونستی بهش ضربه بزنی ما فکر کردیم همه چیز تموم شده خواستیم کمکت کنیم اما اون لعنتی

دقایقی ساکت شد فهمیدم برای اینکه ناراحت نشوم سکوت کرده است

-ادامه بده پارا .مشکلی نیست میخوام بدونم بعد از اون چی شد ؟

-تو بیهوش شدی و اراکن هم از بین رفت خون زیادی ازت رفته بود و گروه خونیت هم نادر بود تو باید دست کم دو لیتر خون بهت می رسید و نمیتونستیم پیداش کنیم . هیچ کس جز من توی باشگاه این گروه خونی رو نداشت من میترسیدم بهت خون بدم میترسیدم مشکلی برات ایجاد بشه و توهم تغییر کنی و درگیر بشی اما مجبور بودم

-نمیخوای بگی که در جا دو لیتر خون به من دادی

-نمیتونستم از دستت بدم

-چرا ؟

-چی؟

-چرا کمکم کردی؟ چرا انقدر برام نگرانی؟ فقط به عنوان یه دوست ؟ میدونم که اینطور نیست پارا بهم بگو

-نه فقط به عنوان یه دوست نیست ولی برای من سخته که برات بگم

-بگو پارا

-برای اینکه برات بگم باید بهت بگم کی هستم و الان با دادن این خون تو به چه چیزی تبدیل شدی باید بگم از کجا اومدم باید بگم نسبتم با تو چیه ولی قول بده نترسی و باور کنی

-باور میکنم و حالا هم ترس برام معنایی نداره

-پس خوب گوش کن .....





طبقه بندی: داستان های دختر هخامنش، 
برچسب ها: اردوگاه دورگه، کابین ارتمیس، شکارچی ارتمیس،  

تاریخ : شنبه 16 آبان 1394 | 10:20 ب.ظ | شکارچی : دختر هخامنش | شکارچی
.: Weblog Themes By BlackSkin :.