تبلیغات
کابین آرتمیس - آغاز تراژدی من

درود بر همه شما دورگه های رزمجو

با ارزوی پیروزی همیشگی برای شما در سال درسی نو

بابت بد بودن داستان ها و سبکم پوزش میخوام امیدوارم با نقد ها و پیشنهاد هایتان مرا یاری کنید

این قسمت دارای هیجان بیشتری است و اغاز داستان اصلی من در این بخش

امیدوارم مورد پسند باشد 

یک ماه همانند بادی پر سرعت گذشت روز هایی که اندک اندک خاطره ی روز های زندگی عادی در کنار خانواده ام را در هاله ای محو فرو  برد.

حالا کمی از ناپختگی در فنون رزمی بیرون امده بودم میتوانستم تا حدودی از خود دفاع کنم . تمرینات به جدیت و سختی قبل ادامه داشت . با دیگر ساکنان باشگاه اشنا شده بودم دخترانی از بازه های زمانی نزدیک به من اما با اندیشه هایی متفاوت و داستان های زندگی متفاوت تر. هرکدام همراه کوله باری از سرشتی که تنها یک فصلش رمانی طولانی بود رمانی که در دنیای ادم ها به ان میگویند فانتزی یا شاید تخیلی . اما برای همه ما این داستان ملموس بود و قابل درک هر یک به صورتی واقعی تر از هر چیز زندگیمان داستان های تخیلی فانی ها را درک کرده بودیم و لمس

دنیای ادم ها .... چه مفهوم دوری به نظر می امد

حالا موسم تازه رسیده پاییز نوید فصل برگ ریزان را میداد خزان دل انگیز یا بهتر است بگویم روح انگیز فصلی رنگارنگ اما پر ز غم پر ز فریاد جدایی برگ از درخت . پر ز جرئت شجاعت و قدرتی که برگ را وا میداشت برای تجربه ی پرواز مامن امن شاخه را ترک گوید تا چندی هر چند کوتاه بر دست باد رقصان شود

و چه زیبا فصلی

هوا رو به سوی سردی می رفت و اسمان با گرمای خورشید وداع میکرد .

نسیمی پوستم را نوازش کرد . برای دقایقی استراحت روی نیمکت کنار محوطه نشسته بودم . قرار بود امروز نخستین روز اموزش من برای نبرد با اسلحه باشد . اینکه بتوانم قبل از نیازمند شدن به دفاع حمله کنم مطمعنا لذت بخش تر بود .

به شاخه های در هم تنیده درختان رو به رویم خیره بودم برگ هایی که هنوز زرین یا اتشین نشده بودند روی شاخه ها خودنمایی میکردند .

با صدای پارا به خود امدم:

-: ارتا بیا باید شروع کنیم

-: البته

به طرز عجیبی در این یک ماه کم حرف شده بودم شاید این تغییرات ناگهانی تنها تاثیر مثبتش روی من همین بود اما عجیب دلم برای پرحرفی تنگ شده بود برای بحث

پارا کمان را به دستم داد یک کمان چوبی ساده که از چوب نسبتا نرمی ساخته شده بود و انعطاف پذیری قابل توجهی داشت . تیر بر کمان نهادم رو به روی یک هدف نسبتا بزرگ ایستادم خواستم زه را بکشم که پارا با پهنای یک تیر چند ضربه به پشت زانویم نواخت :

-:«با گارد پایین شروع میکنیم یعنی به حالت زانو زده .

یک زانوت رو زمین بذار و بعدی رو درست به صورت عمود قرار بده

 حالت سرت باید هماهنگ با درجه نگه داشتن کمانت باشه

با تمام قدرت زه رو بکش»

بعد از هر جمله ای که میگفت به صورت عملی نشان میداد چه کنم و خود نواقص حالتم را بر طرف میکرد .

-: هدفت حالا بالاتر از تو قرار داره پس کمان باید به طرف بالا متمایل باشه . خب حالا میتونی تیر رو رها کنی

زه را با تمام قدرت کشیدم . تمرکز کردم تا درست هدف را ببینم کمی سرم را عقب بردمو در نهایت رها کردم .

تیر روی نهایی ترین دایره هدف نشست و برای بار اول بد نبود . گرچه مطمعنا پارا اینطور فکر نمیکرد

روز ها می گذشت و من تماما درگیر تمریناتم بودم تمریناتی که در اینده جان مرا تضمین می کرد

در تیراندازی پیشرفت خوبی داشتم تمرینات شمشیرزنی هم به خوبی پیش می رفت .

فشردگی تمرینات درست مانند قبل بود

آخرین نفس های زمان تعیین شده در حال سپری شدن بود

روز ها از پی هم میگذشتند و عمر پاییز نیز به سر می امد خنکای هوا اندک اندک بیش می شد و من هم به سوی اغاز فصل نوی زندگانی ام پیش می رفتم

چه در انتظارم بود ؟

بامدادان واپسین روز از تمرینات من فرا رسید روز ازمون

قرار بود در همه فنون با پارا نبرد داشته باشم . نبرد ها پیاپی و با فاصله ۳۰ دقیقه استراحت برنامه ریزی شده بودند

امیدوار بودم همه چیز به نیکی پیش رود اما ....

همیشه همه چیز به میل ادمی نخواهد بود گاهی کائنات برنامه متفاوتی برای شما در نظر گرفته اند .

.

.

.

.

.

تا نیمروز مسابقات تکواندو و دفاع شخصی برگزار شد قبلا قرئه کشی ها انجام شده بود و ۱۶ شکارچی دو به دو با برای نبرد با یکدگیر انتخاب شده بودند ( یک نفر بعد از ورود من به باشگاه به شکارچیان پیوسته بود ) و من نیز ظاهرا به سفارش و در اصل دستور بانو ارتمیس باید با پارا مسابقه میدادم .

در این دو نبرد تقریبا و به نسبت خوب بودم و ظاهرا عملکری قابل قبول داشتم

برنده و بازنده ای در نبرد ها مشخص نبود فقط میزان شتاب ، بازپاسخ ، ابتکار و نوسازی، عملکرد صحیح، قدرت و هوش سنجیده می شد و امتیاز بندی توسط بانو ارتمیس برای همه شکارچیان انجام می شد

طبق زمزمه هایی که بین دختر ها پیچیده بود امتیاز نسبتا بالایی داشتم و بعد از سدنا در رتبه دوم بودم . همین هم عالی بود . نفس راحتی کشیدم و رفتم تا کمی استراحت کنم بقیه مسابقه ها پس از نیمروز انجام میشد در محوطه ی بیرونی باشگاه

دو ساعت از نیمروز گذشته بود که در بلندگو ها اعلام کردند تا نیم ساعت دیگر ازمون های بعدی اغاز می شود 

لباس فرم تمرین را پوشیدم

یک تونیک بلند و نخی نسبتا ضخیم طوسی رنگ که روی ان یک زره نقره ای به شکل جلیقه قرار می گرفت و یک شلوار سوارکاری مشکی و ال استار های مشکی

ارنج بند ها ، مچ بند ها و زانو بند های مشکی رنگ را نیز بستم  موهایم را پشت سرم جمع کردم و با یک تل کشی عقب بردم تا تمرکزم را بهم نریزد 

ده دقیقه زودتر از موعود به محوطه رفتم محوطه تمرین هایی که حالا به ۱۰ قسمت تقسیم شده بود

۹ قسمت مساوی باهم که نیمی از محوطه را در گرفته بودند و در هر یک دو هدف تیر اندازی دیده می شد و محوطه ی شمشیر زنی که نیمی دیگر از کل محوطه را در برگرفته بود . اندک اندک بقیه نیز امدند . در قسمت هایی که مربوط به گروه هایمان مشخص شده بود ایستادیم و بعد از توضیحات ابتدایی که بانو داد اماده اغاز ازمون شدیم

ازمون در سه مرحله انجام میشد دو مرحله شامل ۵ تیراندازی که با دو گارد انجام میشد (گارد نشسته و ایستاده) و مرحله نهایی تیراندازی به هدف زنده بود

نشستم یک زانو را روی زمین قرار دادم و گارد گرفتم بازوانم را چند بار تکان دادم و اماده کردم کمی زه را کشیدم و امتحان کردم تیر را در کمان گذاشتم و هدف گرفتم یک چشمم را بستم و تمرکز کردم زه را با نهایت قدرت کشیدم و با صدای سوت تیر را رها کردم

امتیاز ۸

خوب بود خیلی خوب خوشحال و راضی دوباره هدف گرفتم احساس سوزشی در چشمانم احساس کردم پلک زدم اما بلافاصله صدای سوت را شنیدم هول شدم و تیر را رها کردم

امتیاز ۷

افت داشت ولی با وجود از بین رفتن تمرکزم بسیار عالی بود من میتوانستم جبران کنم . صدای پوزخندی را شنیدم  اطراف را کند و کاو کردم اما چیزی ندیدم با صدای هشدارگونه ی پارا به خود امدم و بیخیال پیدا کردم صاحب صدا شدم

دوباره گارد ، هدف گیری و پرتاب

امتیاز ۹

عالی بود خوشحال بودم اما اینبار صدای قهقهه ای را درست پس از نشستن تیرم روی هدف شنیدم . به بقیه نگاه کردم انگار کسی جز من صدا را نمی شنید .

حسی احمقانه از درونم میگفت باید بترسم و هوشیار باشم دلم گواه بد میداد اما به خودم تشر زدم این توهمات با وجود استرس طبیعی است و احتمالا حالتی عصبی است

هدف گرفتم و دوباره و دوباره پرتاب و بالاخره در تیر اخر امتیاز ۱۰ را بدست اوردم . از نتیحه راضی بودم امتیاز ۴۳ از ۵۰ خوب بود

قبل از مرحله بعدی نیم ساعت فرصت استراحت داشتیم 

تیر و کمان را در جایگاه سلاح ها قرار دادم  هر یک از ما یک سلاح مخصوص داشتیم اما برای روز ازمون همه باید از سلاح های یکسان استفاده میکردند .

چرخیدم و به سمت نیمکت پایانی که درست در کناری ترین قسمت جاده جلوی ویلا و درست در اغاز جنگل قرار داشت رفتم نیمکت مورد علاقه من که هیچ گاه سی به ان علاقه ای نشان نمیداد دلیلش هم قطره های خون تیره رنگ خشک شده ای بود که روی ان جا خوش کرده بودند و به هیچ وجه پا نمیشدند  در نمیکردم چرا همه از ان نیمکت نفرت داشتند ؟ از خون روی ان ابایی نداشتم و بدم نمی امد یعنی حالم از ان بد نمیشد زیرا دلیلی نداشت فقط چند قطره خون خشک شده بود

خواستم روی نیمکت بنشینم که صدایی باعث شد تمام تنم در همان حالت نیم خیز خشک شود

-         مادرت هیچ وقت به داشتن تو افتخار نمیکنه دختره ی احمق  مادرت همیشه دوست داره خود شو بچه هاش بهترین باشن اما تو بی عرضه ترین دمیگادی هستی که تا حالا دیدم . مادرت همیشه توهم اینو داره که بهترینه اون یه بیماری روانی داره بهش میگن خود برتر بینی اون کسایی که از خودش بهتر باشن رونمیتونه ببینه و بلا سرشون میاره درست مثل من

-         کی هستی؟چطور جرئت میکنی به مادرم توهین کنی؟

صدایش سرد و سنگین بود صدایی زنانه که خشم ، نفرت، کینه و تمسخر در ان موج میزد

-         من کسیم که مادرت نابودش کرد من کسیم که از اوج به زیرم اورد چون من ازش بهتر بودم اون نتونست ببینه و منو نابود کرد اون منو از بین برد اون منو تبدیل به موجودی کرد که حتی احمقی مثل توهم منو بی ارزش ببینه اون کاری کرد که دختر بی استعدادی مثل توهم منو به حد اعتنا نبینه اون باعث تمام بدبختی من بود چون برتری من رو نمیتونست ببینه اون زن همه چیزمو نابود کرد و حالا تقاص پس میده گرچه در حدی نیستی که با گرفتنت ازش حتی ناراحت بشه فکر نکنم بین مشغله هاش تو به چشم بیای اما اندک اندک باید این انتقام اغاز بشه

-         تو حتی انقدر جرئت نداری که خودت رو معرفی کنی تو کی هستی ؟ب چه حقی به من توهین میکنی؟

-         میفهمی دخترک

سلاحی در دست نداشتم که برای دفاع استفاده کنم به شانسم لعنت فرستادم حالا چطور می توانستم با این شخص مبارزه کنم؟

احساس کردم چیزی روی گردنم حرکت میکند دستی روی گردنم کشیدم اما بر طرف نشد چند بار دست کشیدم دوباره و دوباره با دو دستم دو طرف گردنم را گرفتم اما ان حس از بین نرفت

حالا احساس میکردم در تمام بدنم موجودات ریزی با پاهای پرزدار حرت میکنند سوزش و درد تمام بدنم را فرا گرفتم بود  دچار حمله عصبی شدم ترسیده بودم و دفاعی نداشتم دیوانه وار جیغ میشدم و تلاش میکردم خودش را از شر ان موجودات خلاص کنم همچون مجانین سرم را که از درد در حال انفجار بود میان دو دست گرفته بودم و میچرخیدم و جیغ میزدم انگار در یک گوی قرار گرفته بودم گویی که همچون خلاء مانع از خروج و انتقال صدا میشد

به ناگاه احساس کردم هزاران نیش در تمام بدنم فرو رفت درد، سوزش، حمله های عصبی

به وضوح غیر فعال شدن حسگر های عصبی در تمام بدنم را فهمیدم

و به خوبی هجوم خون به قسمت های نیش خورده را احساس کردم

جیغ میزدم و داد میکشیدم و اشک میریختم

ان موجودات هرچه بودند بعد از نیش زدن به سمت پایین بدنم حرت کردند تا از لباس هایم خارج شوند روی زمین را نگاه کردم انزجار و ترسی عصبی سراسر وجودم را فرا گرفت که حاصلی از یاداوری خاطرات کودکیم بود با لرزشی حاصل از انزجار و بی حالی به زانو افتادم به موجودات ۶ پای ریزی که درست روبه رویم روی زمین حرکت میکردند و هنوز در حال خروج از لباس هایم بودند نگاه کردم عنکبوت های دوره گرد یا شاید هم گوشه نشین های قهوه ای جزو خطرناک ترین عنکبوت های جهان

خون از پوستم بیرون میزد به خوبی احساس میکردم مقدار زیادی خون از دست داده ام

هجوم تمام محتویات معده ام به سوی حلقم را احساس کردم پیاپی عق میزدم و فقط خون غلیظی بود که از دهانم خارج میشد

حتی نمیتوانستم جیغ بزنم با صدایی به خودم امدم

عنکبوت بیوه سیاه بزرگی که ارتفاعی حدودی دو متر داشت رو به رویم ایستاده بودم

-         دخترک احمق دخترک کودن دخترک بی عرضه حتی نتونستی از خودت دفاع کنی؟ نگاش کن چه ترحم برانگیز . تو میمیری بدون هیچ تلاشی برای نجات خودت

صدا از دهان بی حالت عنکبوت بیرون می امد و در چشمانش نفرت دیده میشد

با عصبی شدنم جریان خون در بدنم بیشتر شد و نتیجه اش خون بیشتری بود که از بدنم خارج میشد

عق میزدم و حتی نمیتوانستم پاسخش را بدهم . صدای اشنایی شنیدم صدای پارا بود که در فاصله ی ۱۰ متری ام ایستاده بود انگار نمیتوانست از مرزی نامرئی عبور کند با عجز به او خیره شدم یک شمشیری دو لبه به طرفم پرتاب کرد اما توسط ان حفاظ نامرئی شمشیر به راحتی تبدیل به چند اشعه نور تیره شد

صداهایی نامفهوم را میشنیدم صدای قهقهه بیوه سیاه از همه واضح تر بود  از میان پلک های نیمه بسته ام بانو ارتمیس را دیدم که از درب عمارت بیرون امد و با نگرانی که در چشم هایش دیده میشد به سمتم دوید شمشیری نقره ای رنگ دو لبته و بزرگ را به طرف پرتاب کرد انگار در هاله ای از نور می درخشید پوزخندی زدم شمشیر زبیایی بود اما حالا نابود میشد

اما در کمال تعجبم شمشیر از حفاظ عبور کرد و دستم قرار گرفت . بیوه سیاه جیغ کوتاهی کشید

انگار به شارژ وصلم کرده باشند با تمام درد و سوزشی که در تمام بدنم احساس میکردم شمشیر را عمود قرار دادم بلند شدم و به سمت عنکبوت یورش بردم تراژدی من نمیتوانست انقدر دردناک باشد و من ضعیف ترین شخصیت داستان نبودم

با شمشیر به سمت بیوه سیاه که هنوز در بهت بود هجوم بردم و به دو پای جلوییش ضربه شدم فوران خونی بنفش رنگ

زیر عنکبوت خزیدم تا به نقطه ضعفش دسترسی داشته باشم بعد از ان خاطره و اتفاق تلخ در کودکی از عنکبوت میترسیدم و نوعی قوی از فوبیا نسبت به عنکبوت که باعث شده بود به جمع اوری اطلاعات زیادی درباره انها بپردازم

به قسمت زیرین شکمش که تیره تر بود و حفاظ نازک تری داشت ضربه ای زدم و شمشیر را تا دسته در شکمش فرو بردم فوران خون

از زیر شکمش بیرون خزیدم فکر میرد کارش را تمام کردم خواستم بچرخم و به طرف بانو و پارا بروم اما چرخیدنم همانا و روبه رو شدن با صورت نفرت انگیز عنکبوت همانا

نیشش را در شقیقه های سرم فرو کرد قهقهه ای زد : انتقامم رو گرفتم

و صدایش به زوال رفت روی زمین افتاد دیدم هر لحظه تار تر میشد و درد درون سرم کوبنده تر به محض اینکه عنکبوت تنه ی سنگینش را روی خاک انداخت حفاظ برداشته شد و صدای فریاد های دیگر دختران را میشنیدم و در این بین صدای پارا که جیغ میزد به خوبی تشخیص میدادم

دیگر دیدی نداشتم تمام اطرافم را تاریکی فرا گرفت اما به یاد نمی اوردم پلک هایم روی هم افتاده باشد روی زمین افتادم و دیگر چیزی را احساس نکردم

 

 




طبقه بندی: داستان های دختر هخامنش، 
برچسب ها: اردوگاه دورگه ها، کابین ارتمیس، شکارچی ارتمیس،  

تاریخ : جمعه 17 مهر 1394 | 01:04 ق.ظ | نویسنده : دختر هخامنش | شکارچی
.: Weblog Themes By BlackSkin :.