تبلیغات
کابین آرتمیس - روند جدید انتخابی من

درود بر شما

خب این هم قسمت ۴ داستان که البته درست مثل قسمت های قبل هیچ چیز هیجان انگیزی نداره چون مربوط به ابتدای درگیری من با این قضایاست

میدونم زیاد جالب نشده فکر میکنم خسته کننده است اما یه سری نکته ها که توی داستان بهش اشاره شده مربوط به اتفاقات قسمت های بعدیه

خودم میدونم بده و اینکه ناشینانه و لوسه ببخشید دیگه

اگر با این تفاسیر دوست داشتید بخوندیش بفرمایید ادامه مطلب 

ساعتی بود که در راهی نه چندان اشنا بودیم راهی در امتداد ساحل

ارتمیس با سرعتی نسبتا زیاد رانندگی میکرد و من هم در صندلی کنار راننده تقریبا در خلا وجودی خودم فرو رفته بودم . اطرافمان خال از انسان بود گویی هنوز بوی تمدن مخرب بشری به مشام این طبیعت دست نخورده نرسیده بود

در یک طرف تا چشم کار میکرد فقط اب بود و ابی ارامش بخش دریا و در سمت راست تا چشم کار میکرد دریا بود و در سمت چپ هم دورنمای ساختمان های شهر ساختمان های تمدن مدرن که حالا انگار برایم بیگانه به نظر میرسیدند

با خود اندیشیدم : مادرم که بود ؟ من هیچ درباره او نمیدانستم و به لطف اینکه چهره و چرده ام هیچ بویی از او نبره بود نمیتوانستم حتی کوچکترین گمانی در این باره ببرم .

خدایان مونث المپ نشین را با خود مرور کردم: هرا/دمیتیر/اتنا /ارتمیس/افرودایت

حتی با مرور اسمشان برخی گزینه ها حذف میشدند و باقی مانده ها اتنا/افرودایت و دمیتیر بودند

به حماقت خودم پوزخند زدم چه کسی به من گفته بود از فرزندان ایزدان یا ایزدبانوان المپ نشین هستم ؟ هیچ کس!

چندین ایزدبانوی یونانی دیگر هم بودند که نیمه خدایان زیادی از انها در طی تاریخ به یادگار مانده بود می توانستم فرزند هرکدامشان باشم

تلخندی به اندیشه های بیهوده ام زدم اندیشیدن به اینکه مادرم کدام یک از ایزدبانوان یونانی بود چه سودی داشت به جز ممتد کردن سردردی که در چند ساعت اخیر همراهم شده بود ؟بی تردید پاسخ خود را دادم: هیچ!

به چهره مصمم ارتمیس نگاه کردن به خوبی میتوانستم اثر قرن های طولانی را بر پوست لطیف و جوانش ببینم اثری که نه با چین و چروک بلکه با استواری شخصیت نشان داده میشد

-: خب میتونید بگید قرار کجا بریم؟

-: محل اموزش شکارچی ها .باشگاه شکارچی ها

-: اوه

چیزی جز این نتوانستم بگویم . خاطره ای از یک داستان در ذهنم زنده شد چه نام جالبی باشگاه شکارچی ها

بعد از تقریبا دو ساعت رانندگی مسیر تغییر کرد دیگری خبری از افق نیلگون دریا نبود افق ابی رنگ جایش را با سبزی برگ های خوشبوی درختان زیتون عوض کرده بود

یک جاده جنگلی بسیار زیبا .

تا جایی که میدانستم نزدیک به ساحل مرسین هیچ جنگلی وجود نداشت و این کمی فقط کمی عجیب بود

جاده با یک دروازه نقره ای رنگ که نقش و نگار های باستانی زیبایی داشت بن بست شده بود

دروازه توسط ارتمیس با ریموت باز شدو وارد شدیم یک محوطه فوق العاده زیبا و بزرگ

سمت راست، محوطه بسیار بزرگی با درختان در هم تنیده و گیاهان عجیب بود که حتی حالا هم که خورشید تقریبا نزدیک به میانه  اسمان خودنمایی میکرد تاریک و مخوف به دید میرسید

سمت چپ محوطه ای بدون گیاه و بزرگ پر از وسایل تمرین های رزمی (هدف های تیراندازی /مجسمه های تمرین شمشیر بازی و بسیاری وسایل که حتی به عمرم انها را ندیده بودم و نمیشناختم)

و درست روبه روی ما یک عمارت بسیار بزرگ نقره ای که کاشی هایش رگه های خاکستری داشتند

به سمت عمار رفتیم و بانو ارتمیس ماشین را کنار عمارت در پارکینگ گذاشت و با سر اشاره کرد که دنبالش بروم من هم بی حرف همانطور که چمدان را با خود میبردم به دنبالش رفتم

از درب ورودی اصلی وارد عمارت شدیم یک درب بزرگ چوبی با نقش قرص کامل و زیبای ماه که در میانه اش نقش کمرنگ و محوی از یک کمان بود

وارد عمارت که شدیم چند دختر که لباس مخصوص و یک شکلی به تن داشتند به سرعت به سمت بانو امدند ولی ارتمیس گفت --:من فعلا کار دارم فقط پارامیس تو با من بیا

یک دختر با گیسوان طلایی رنگ و چشمان عجیب که سرمه ای و با رگه های طلایی بود همراه ما امد بی حرف به دنبال بانو ارتمیس به طبقه سوم رفتیم این طبقه به خلاف دو طبقه پایی که پر از اتاق بودند چند اتاق بیشتر نداشت کاشی کاری های متفاوت و البته بی اندازه زیبا و در کنار همه اینها کهن

و در انتهای راهروی بزرگ این طبقه یک درب بزرگ مشکی رنگ که تاریکی شب را یاد اور بود با تصویر از یک دختر که دنباله ی لباس و موهایش را به باد سپرده بود و رو به ماه پشت تصویر کمان کشیده بود

درب با نزدیک شدن ارتمیس ارام گشوده شد ب دنبالش به داخل اتاق رفتیم

اتاقی با دکوراسیون مشکلی/نقره ای

پر از مجسمه های باستانی و چیدمانی کهن زیبا و چشم نواز

صدای اهنگین ارتمیس موجب شد چشم از ان فضای خیره کننده بگیرم و به او که حالا پشت میز بزرگ کنفرانسش که از چوب بلوط ساخته شده بود نشسته بود بدوزم

و هماهنگی خیره کننده اش با محیط اطرف را تحسین کنم درست همانقدر با شکوه و زیبا

ارتمیس خطاب به دختر که حالا میدانستم پارامیس نام دارد گفت:

-: ارتادخت از امروز وارد این باشگاه میشه میخوام که خوب اموزش ببینه و بعلاوه نه فقط اموزش های ابتدایی بلکه اموزش های ویژه هم باید کامل بشه فقط تا شب انقلاب زمستانی فرصت دارید بلند ترین شب سال شامگاه یلدا

-: اما بانو این مدت برای گذروندن همه تمرینات کمه

-: تمرینات باید فشرده باشن در شبانه روز بیشتر از پنج ساعت اجازه استراحت ندارید میدونم تو متوجه منظورم هستی پارا این چیزی نیست که من درموردش با کسی شوخی داشته باشم ما تا زمان مقرر بهترین نتیجه رو ازت میخوام ، اموزش فنون کامل دفاع شخصی،تیراندازی ، تکواندو،شمشیر زنی ،نبرد با نیزه و خنجر بعلاوه امادگی کامل جسمانی برای مبارزه 

مخم سوت کشید این اموزش ها برای منی که حتی بویی از ورزش های رزمی نبردم ؟ان هم تنها در این مدت کوتاه؟

ارتمیس نگاه خنثی به من انداخت و بعد ادامه داد: اتاق ۷۷ رو برای ارتا اماده کن حواست باشه و توصیه های همیشگی رو هم فراموش نکن

پارا چشمی زیر لب گفت و از روی صندلی بلند شد و ایستاد به سمتم برگشت : خوشوقتم ارتادخت من پارامیس هستم میتونی پارا صدام بزنی ارشد موقت شکارچیا .

دستش را که به طرفم دراز کرده بود به گرمی فشردم لبخند محو و کوتاهی زدم و گفتم:

-: همچنین خوشوقتم پارا یا بهتره بگم ارشد عزیز

دوست داشتم با اطرافیانم راحت برخورد کنم نمیتوانستم با رفتار بد دوستانی که قرار بود ماه ها همراهشان زندگی کنم را برنجانم

نگاهش و لبانش خندیدند اما چیزی که مشخص بود این بود که روحش نخندید با لمسش به راحتی توانستم شخصیت و روحش را لمس کنم یک غم قدیمی

-: بزن بریم

با لبخند سری تکان دادم رو به ارتمیس گفتم :

-: فعلا بانو

کمی به احترام سر تکان دادم و به دنبال پارا از اتاق خارج شدم در راهرو دستش را فشار دادم به سمتم برگشت با لبخند دلگرم کننده ای روح پرتنشم را ارام کرد با هم به طبق دوم رفتیم

جلوی اتاقی با درب سفید و مشکی ایستاد عدد ۷۷ روی درب اتاق خودنمایی میکرد گفت:

-:میتونی چمدونت رو توی این اتاق بذاری بعد هم تا اینجا اماده بشه برای اقامتت دوست داری یه چیزی بخوریم و بعد یه چرخی توی باشگاه بزنیم؟

لحن دوستانه اش ارامش بخش بود سری تکان دادم و با نگاه منتظرش به داخل اتاق رفتم توجهی به دکوراسیون نکردم ذهنم درگیر نکته ای بود که حتی نمیدانستم چیست چمدان را کنار دیوار گذاشتم و بیرون امدم. متوجه چیزی شدم که تا ان لحظه به ان دقت نکرده بودم پارامیس هم فارسی صحبت میکرد

پرسشگر به طرفش برگشتم :

-: پارا اینجا همه ایرانی هستن؟

-: نه این باشگاه شکارچی هایی با ملیت های اسیایی و اروپاییه . همه ایرانی نیستن ولی تعداد زیادی از بچه های اینجا ایرانی ان یا یه رگه ای از ایران دارن و بیشترشون میتونن فارسی صحبت کنن و متوجه میشن ولی زبان ارتباطی کلی انگلیسی و یونانیه

متفکر سری تکان دادم از اتاق خارج شدیم و به طبقه پایین رفتیم پارا پرسید:

-: نظرت درباره قهوه و کیک چیه؟

-: عالیه

-: چه نوع قهوه و کیکی؟قهوه تلخ میخوری یا چیزی بهش اضافه کنم؟

-: لطف میکنی میبخشی بابت این همه اذیت کردن .قهوه زیاد فرقی نمیکنه ولی ترک بهتره و یکم غلیظ اگه میشه و تلخ کیک هم کاکائویی.

-: نه اذیتی نیست . اونجا میتونی رو کاناپه بشینی تا بیام سرویس بهداشتی هم اتاق انتهایی سمت چپه

این جمله را گفت و به سمت دربی که ظاهرا برای اشپزخانه بود رفت بعد از اینکه ابی به دست و صورتم زدم روی کاناپه ابی رنگ نشستم

بعد از مدت نسبتا کمی پارا امد با یک سینی در دست رو به رویم نشست و گفت:

-:میبخشی باید یه سرکشی به بچه ها میکردم اخه الان وقت تمرینشونه

-: عه پس حسابی برنامه هاتو بهم زدم .

-: نه مشکلی نیست دوست نداری خودتو بیشتر معرفی کنی؟

- : اول میتونتم یه سوال بپرسم ؟

-: البته

-: تو ایرانی هستی؟ و دورگه ای؟ چقدر از شکارچیای اینجا دورگه ان و از ماهیت اصلی بانو ارتمیس باخبرن؟

-: خب البته  سه تا سوال شد ولی جواب میدم: من پدرم ایرانیه. و دورگه ام اما نه از خدایان قدرتمند و اصلی بلکه دختر هارمونیا هستم . همه شکارچیان اینجا که کلا ۱۵ نفر میشن دورگه ان گرچه نه از خدایان اصلی و همشون طبیعتا از ماهیت اصلی بانو باخبرن

-: اهان که اینطور . خب من ارتادخت سپند هستم عضو یه خانواده پنج نفره بودم پدرم یه مهندس کامپیوترایرانی و یه جورایی نابغه IT و اهل شیرازه . دو تا خواهر فانی دارم که کوچکتر از خودم هستن و مادرم هم ..... خب اون یکی از ایزدبانوان یونانیه گرچه نمیدونم کدومشون . حتی نمیتونم حدس بزنم

-: خب که اینطور چطور با بانو اشنا شدی؟

-: ما برای تعطیلات اخر تابستون البته جشن گرفتن اذرجشن یا همون شهریورگان امسال به مرسین اومدیم و هتلی نزدیک به دریا ساکن شدیم شب اول .....

همه ماجرا را به طور کامل برایش تعریف کردم از همه اتفاقات و شگفت زدگی هایم. نمیدانستم چطور انقدر زود و راحت به او اعتماد کرده بودم و در کنارش احساس راحتی میکردم ولی هرچه بود نیاز داشتم درباره همه اتفاقات عجیب این دوروز که از عقل به دور است برای کسی بگویم تا مطمعن شوم دیوانه نشده ام و اینها فقط توهم نیستند

پس از  توضیح کوتاهی که پارا هم در باره زندگی خودش داد با او رفتن تا با باشگاه و دیگر شکارچیان اشنا شوم

ابتدا به محوطه تمرین ها رفتیم که سمت چپ محوطه بیرونی عمارت قرار داشت و شکارچیان مشغول تمرین بودند تیر اندازی و شمشیر زنی

طبق گفته های پارا محوطه ی تمرین فنون تکواندو و دفاع شخصی و البته باشگاه بدنسازی زیر عمارت در فضای بسته بود . سمت راست هم  باغ بزرگ و تاریک محوطه بود که انتهایش به جنگل میرسید ظاهرا برای تمرین شکار و خشم شب ها و شبیه سازی نبرد ها از ان استفاده می شد

از ضلع شرقی عمارت درب بزرگی باز میشد که راه پله ای به سمت پایین برای ورود به باشگاه سرپوشیده داشت و سالن غذاخوری هم پشت عمارت در فضای باز بود .

بعد از دیدن همه ی قسمت های باشگاه روی یک نیمکت فلزی که از یک فلز فشرده و عجیب ساخته شده بود نشستیم  به دختران نوجوان و جوانی که با جدیت در حل تمرین بودند چشم دوختم . دختری با چشمانی به رنگ طوسی با رگه هایی لیمویی که شیطنت و سرزندگی از انها میبارید به سمت ما امد و با بیانی شیرین به فارسی رو به پارا گفت :

-:اتاق ۷۷ اماده است درست همونطور که بانو خواسته بود

-: سپاس

دخترک نگاهی تحلیل گر به من انداخت و برگشت و به داخل عمارت رفت

-: ارتا جان میتونی داخل اتاقت استراحت کنی امشب درست بعد از تاریک شدن هوا تمریناتت شروع میشه ولی قبل از اون استراحت داری و هرچیزی هم که خواستی میتونی از یکی از بچه ها بخوای یا بپرسی تا راهنماییت کنن

-: سپاس پارا پس بدرود تا شب

سری تکان داد و به سمتم چند دختری که مشغول تمرین تیراندازی بودند رفت

به اتاق ۷۷ رفتم حالا وقت داشتم تا اتاق را به خوبی برانداز و تحلیل کنم

اتاقی با دکوراسیون طوسی و مشکی یک دکوراسیون تیره اما ارام. چند کاناپه راحتی به رنگ طوسی با رگه هایی اندک از سفید یک سیستم صوتی  بعلاوه یک تلوزیون ۴۲ اینچ هم در اتاق بود . یک تخت یک نفره نسبتا بزرگ و چوبی به رنگ مشکی و میز تحریر هم درست زیر پنجره ای که نمایی ازمحوطه  را به نمایش میگذاشت قرار داشت در ضلع جنوبی اتاق هم یک درب بود که احتمال میدادم برای سرویس بهداشتی باشد . بعد از جابجا کردن لباس هایم در کمدی که در اتاق قرار داشت تقریبا روی تخت بیهوش شدم ساعت تقریبا ۶عصرگاه بود که با صدای اهنگ کوروش بزرگ از اریاک از خواب بیدار شدم  زمانی عاشق این اهنگ بودم اما حالا ....

الارم گوشی را قطع کردم و خواستم دوباره بخوابم که با یاداوری اینکه کجا هستم و در چه حال مانند اشخاص شوک زده سیخ نشستم . بعد از تحلیل و به یاداوری کامل تمام اتفاقات دوش گرفتم و لباس هایم را عوض کردم و یک لباس مناسب تمرین پوشیدم با افسوس و حسرت به تخت خواب نگاهی انداختم و با برداشتن موبایل از اتاق بیرون رفتم اوایل شهریور ماه بود و هوا هنوز نسبتا گرم . افتاب هنوز هم دیر غروب میکرد یک ساعتی زمان داشتم ترجیح دادم این یک ساعت را برای اشنایی با دیگران صرف کنم

بیشتر بچه ها داخل عمارت بودند طبقه اول در پذیرایی روی مبل نشسته بودند و شدیدا مشغول تماشای یک فیلم بودند کنارشان نشستم فیلم جالبی بود درباره یک خانواده که با ورود به یک خانه قدیمی دجار نفرین اولین مالک این خانه می شوند و درگیر ازار و اذیت های ارواحی که از این خانه محافظت میکردند و برای رهایی از این ازار از زن و مرد روح گیری کمک میگیرند داستان به طور کلی جالب بود بعلاوه بسیار خوب ساخته و پرداخته شده بود و از یک داستان واقعی در امریکا برگرفته شده بود صحنه سازی های بسیار خوب و داستان عالی  درست بعد از تمام شدن فیلم دوباره اهنگ مسخره الارم موبالیم به صدا در امد ، هوا تاریک شده بود و زمان اغاز تمرین ها بود  فرصتی برای انشایی نمیماند

وارد محوطه عمارت که حالا در گرگ و میش فرو رفته بود شدم جنگل همچنان ترسناک و وهم انگیز اما روح نواز و میدان تمرین ها و مبارزات خالی بود بیرون از عمارت منتظر پارا بودم نمیدانستم کجا باید دنبالش بگردم پس بیخیال شدم و ترجیح دادم منتظر امدنش بمانم تقریبا ده دقیقه بعد دستی رو شانه ام قرار گرفته گرمای دستش باعث شد از اندیشه ای که تقریبا در ان غرق شده بودم بیرون بیایم . پارا بود

-: اماده ای؟

-: البته !

-: پس بریم

به طرف باشگاه سرپوشیده ای  که در زیر عمارت قرار داشت رفت و من هم به دنبالش رفتم راستش بیشتر امیدوار بودم اموزش ها از فنون تیراندازی و شمشیر زنی اغاز شود ولی ظاهرا برنامه ریزی پارا متفاوت بود

بعد از گرم کردن شروع به اموزش تکنیک های کاربردی تکواندو کردیم زیرا تکنیک های نمایشی تکواندو و دفاع شخصی سودی برای یک شکارچی نداشت

برای اموختن هر تکنیک دو ساعت  بیشتر فرصت نداشتم . اگر نمیتوانستم طبق زمان بندی جلو بروم تنبیهی منتظرم بود که حتی فکر کردن به ان هم مرا مجبور به سریعتر اموختن میکرد . این را به پای تنبلی نگذارید من همیشه از دراز و نشست متنفر بوده ام

ساعت ۲ پس از نیمه شب بود که که پارا نیم ساعت اجازه استراحت داد . معده ام درست مانند گرداب پیچ می خورد و تمام دستگاه گوارشم میسوخت عضله هایم به شدت درد میکرد دردی که به خوبی یاداوری میکرد چه مقدار گلیکوژن در شرایط بیهوازی در بدنم سوخته است و احتمالا چقدر هم اسید لاکتیک تولید شده است بدون توجه به سفت بودن تشک سالن روی ان دراز کشیده بودم. به شدت نفس نفس میزدم 

با یاداوری اینکه از صبح به جز قهوه و کیکی که همراه پارا خوردیم چیز دیگری نخورده بودم به معده ام حق دادم که تابحال کاملا نابود شده باشد در این فکر بودم که این ساعت میتوانم چیزی برای خوردن پیدا کنم یا نه؟ که با صدای پارا به خود امدم

-: حتی فکرشم نکن بتونی وسط تمرین چیزی بخوری

من بلند نیاندیشیده بودم این را مطمعن بودم اما پس پارا چطور فهمید به چه فکر میکنم ؟

مشکوک و با تردید به او نگاه کردم که گفت

-: اوه خب کار سختی نیست حدس بزنم به چی فکر میکنی اونم وقتی که میدونم از صبح به جز همون کیک و قهوه چیزی نخوردی

به وضوح حس میکردم دروغ میگوید این یک حدس نبود باز هم با تردید نگاهش کردم

-: این یه چیز قدیمیه یه موهبت که خیلی وقته از بین رفته ولی گاهی برمگیرده و بهم اجازه میده صدای افکار افراد رو بشنوم  حالا نه ولی شاید یه روزی دربارش چیزی بهت گفتم

-: جالبه . که اینطور پس باید جلوی تو حفاظ ذهنی برای خودم داشته باشم نه؟

خنده کوتاهی کرد که به دقیقه نکشید و بعد دوباره چهره اش جدی شد

: پاشو وقت تمومه باید دوباره تمرینارو شروع کنیم

ساعت ۴:۳۰ صبح بود که بالاخره پارا رضایت داد تا تمرین ها را متوقف کنیم و گفت :

-: تو اشپزخونه میتونی چیزی برای خوردن پیدا کنی و البته باید بگم تا ساعت ۸ صبح بیشتر برای خواب وقت نداری

زیر لب اما از ته دل اه کشیدم اما نمیتوانستم اعتراضی بکنم این انتخاب خودم بود غیر از این است ؟

پس از اینکه یک تکه تقریبا بزرگ کیک شکلاتی به همراه قهوه نسبتا غلیظ خوردم به اتاقم رفتم و بدون توجه به اینکه با توجه به غلظت قهوه باید دچار بی خوابی میشدم پس از تنظیم الارم گوشی روی تخت بیهوش شدم

از این پس ایاین روند چیزی بود که خودم انتخاب کرده بودم و البته برایم بهتر بود من میخواستم قدرت محافظت از خودم را داشته باشم پس جای اعتراضی حتی به خودم هم نبود

زندگی من حالا طبق خواسته هایم پیش میرفت سرنوشتی که خودم قلمش را در دست گرفته بودم و مینوشتم

 

 

 




طبقه بندی: داستان های دختر هخامنش، 
برچسب ها: اردوگاه دورگه ها، کابین ارتمیس، شکارچی ارتمیس، داستان های دخت هخامنش،  

تاریخ : جمعه 3 مهر 1394 | 08:25 ب.ظ | شکارچی : دختر هخامنش | شکارچی
.: Weblog Themes By BlackSkin :.