تبلیغات
کابین آرتمیس - برگ جدیدی از زندگی ام ورق می خورد

درود بر همه شما گرامیان

سپاس از همراهی شما و لطفتان تا به این لحظه

بابت تاخیر و فاصله طولانی بین داستان ها پوزش میخواهم قصور از من نبود و به خواسته من نیز نبود

این قسمت از داستان هم به سبک ادبی و کمی طولانی است

صرف توصیف احساسات و بیان ریز به ریز اتفاقات شده برای ساختن ماجرایی باورپذیر تر و جالب تر اما هیچ نبرد یا اتفاق خاصی ندارد

امیدوارم بازهم با دیدگاه های امید بخشتان یاری ام کنید 

تاریکی شب و ابی اب دریا امیزشی از زیبایی رنگ ها را به نمایش گذاشته بودند نور نقره فام ماهتاب  چشمانم را که چندی بود بدان دوخته شده بود می نواخت و من همچنان گوش به زنگ صدای پدر . اما انگار لبانش به هم دوخته شده و مهر سکوت به صدایش خورده بود

-نمیخواید توضیح بدید بابا ؟

بعد از چندی سکوت و دو دو زدن مردمک چشمانش لب گشود :

-شاید بهتر بود خیلی وقت پیش این حرف ها رو میزدم شاید هیچ وقت واقعا فکر نمیکردم که بیان این جمله ها تا این حد سخت و طاقت فرسا باشه . اینکه نتونتم توی چشمات نگاه کنم و حقیقتی رو که ۱۴ سال ازت پنهان کردم بهت بگم شاید باید وقتی که یه عنکبوت Funnel-Web استرالیایی نادر توی اتاقت نیشت زد و تا پای مرگ پیش رفتی بهت میگفتم کی هستی یا وقتی که به درک کامل از اساطیر یونان باستان رسیدی.. اما نگفتم و فرار کردم همیشه خواستم ازت مراقبت کنم و فکر میکردم میتونم تا پایان راه کنارت باشم ولی شبی که همیشه ازش میترسیدم اومد و امشب مجبورم که بگم .

حرف هایش مرا به یاد داستان های جنایی انداخت لبخندی زدم تلاش کردم بلند نخندم :

-بابا حرفاتون واقعا عجیبه خنده داره و البته به نظرم بی ربط

- ارتادخت عزیزم لطفا تا اخر حرف هام رو گوش کن اونوقت باور میکنی . نمیتونم بهت بگم مادرت کیه ولی باید بدونی که زندگیت در پیوند با اساطیر یونانه . این ها فقط داستان نیستند واقعیتن شاید برات غیرقابل هضم باشه اما مادرت یکی از ایزدبانو های یونانیه . نقطه مشترک ما عشق به تکنولوژی و پیشرفتش بود و این باعث شد عشق عجیبی بوجود بیاد . نمیتونم زیاد درباره مادرت برات توضیح بدم اجازه این کار رو ندارم فقط باید بهت بگم که باید بری در خطری... سالهاست در خطری اما تا حالا به سختی ازت مواظبت کردم تا پای جونم اگه اجازه میدادن از این پس هم اینکار رو میکردم اما...اما دست من نیست

سرش را پایین انداخت تا درخشش اشک در چشمانش را نبینم بلند شدم چند قدم دور تر از او کنار شن های نم دیده ایستادم موج هایی که با ارتفاعشان در همین نزدکی ها قدرت اب را به نمایش میگذاشتند و و سرمای ابی که پایاهایم را نوازش میکرد و نهیب میزد خواب نیستم

پدرم دوباره شروع به سخن گفتن کرد :

-من تورو به کسی میسپرم که مطمعنم تورو به چیزی تبدیل میکنه که هستی و باید باشی اما بعد از تغییر باید به جایی بری که واقعا باید باشی . هر وقت که بخوای میتونی برگردی خونه این تصمیم رو بعد میگیری باتوجه به شرایطت .تو میتونی هرچی که میخوای باشی و هر تصمیمی که میخوای بگیری هیچ اجباری در کارت نیست از این جا به بعد میفهمی کی هستی و چطور باید زندگی کنی میدونم که تا حالا متوجه شدی تو هم یکی از دورگه هایی هستی که شاید داستان های اون ها رو تا بحال توی افسانه ها فقط خونده باشی نیمه خدایان یونانی . میخواستم چیز های بیشتری رو هم بهت بگم از دلایل اتفاقاتی که تابحال برات افتاده از همه چیزهایی که برات عجیب بوده از زندگیت ولی نمیتونم و اجازه ندارم .فقط میتونم بگم به غیر از تمدن باستانی یونان گذشته و زندگی حال و اینده تو شدیدا با ایران باستان هم در پیونده من چیز بیشتری نمیتونم بهت بگم بعد خودت میفهمی. تو باید فردا راهت رو اغاز کنی امشب برای تصمیم گیری و جمع کردن وسایلت وقت داری . دخترم امیدوارم درک کنی و منو بابت این حرفا ببخشی .

 از روی شن ها برخاست برگشت تا برود صدا زدم :

-اگه تصمیمی که میگیرم درست نباشه چی؟یا اصلا چه چیزی هست که باعث بشه باور کنم این ها واقعیته .

به گفتم تنها یک واژه بسنده کرد: بعد میفهمی

 و با قدم هایی نه چندان استوار به سمت درب هتل به راه افتاد .

برایم قابل هضم نبود زندگیم مانند یک فیلم در مقابل چشمانم به نمایش گذاشته شد اتفاقات عجیب و غیر قابل باوری که برای هرکسی رخ نمیدهد دیدن چیز هایی که دیگران نمی دیدند و لحظه های مبهم درست مانند یک پازل کنار هم چیده شدند .

سرم از فشار برای تفکر درد گرفته بود . خواستم برگردم و به هتل روم که ارتمیس را کنار درب ورودی هتل دیدم .

او چه پیوندی با این ماجرا داشت ؟

هرچه گشتم و فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم

انگار ذهنم هنوز با سخنان پدر در جنگ و نبرد بود و باور نداشت که انقدر اسوده ام گذاشته بود باور نمیکردم چطور می تواند واقعیت داشته باشد خودم را دلداری میدادم: این فقط یک شوخی بزرگ است

بدترین واقعیتی که در ان شب برایم روشن شده بود این بودکه مادرم هیچ گاه مادرم نبوده است این جمله چقدر برایم دردناک بود .

به سمت درب هتل با گام هایی نه چنان مطمعن پیش رفتم . لحظه ای انگار ذهنم نهیب زد : بپرس

-ارتمیس تو چه ربطی به این قضیه داری؟ تو کی هستی؟ قضیه صحبتت با پدرم چی بود ؟

-من هم جزوی از این افسانه ام که واقعیت زندگی توست.

-ممکنه به طور کامل توضیح بدی؟

-تو باور نمیکنی؟

-باید باور کنم ؟ اینکه بهم میگید یه دورگه از خدایان یونانم قابل باوره؟

-من ارتمیس هستم

-این رو قبلا گفته بودی نیاز به معرفی دوباره نبود .

-نامم چیزی رو برات یادآوری نمیکنه؟

-خب ارتمیس نام نخستین دریاسالار زن ایرانی در دوره خشایارشا بود که در جنگ با اتن شرکت کرد و از پیشروان ارتش هخامنشی بود ...

همینطور به سخن گفتن درباره دریاسالار ارتمیس ادامه میدادم و تمام مطالبی که درباره وی خوانده بودم در ذهنم مرور میشد عادت همیشگی ام بود حتی زمانی که هیچ کس اطلاعاتی درباره موضوع درخواست نمیکرد تمام اطلاعاتم درباره موضوع مربوط را یک بار با صدای بلند مرور میکردم .

ارتمیس با چهره ای کلافه درحالی که با چشمانش نهیب میزد سکوت کنم میان حرفم پرید:

-کافیه . منظور من ارتمیس دریاسالار ایرانی نیست چیز دیگه ای به یاد نداری ؟

- خب ارتمیس نام دختر زئوس از لتو و خواهر همزاد و دوقلوی اپولو در اساطیر یونان باستانه . ایزدبانوی ماه و دختران و شکار و مظهر پاکدامنی المپ الهه محافظ جنگل ها . یک روز زودتر از اپولو متولد شد و در زمان تولد بسیار به لتو کمک رسوند .

خواستم سخنم را ادامه دهم و همچنان درباره تمام افسانه های مربوط به ارتمیس بگویم اما .... چیزی به ذهنم رسید .

به خودم دلداری دادم : مطمعنا دیوانه شده ام این فقط یک رویای واهی است رویایی که قرار بوده زیبا باشد اما تبدیل به وهمناک ترین کابوس زندگی ام شده . امکان نداشت کسی که در قالب یک دختر جوان رو به روی من است همان کسی باشد که بسیار در اساطیر یونان به وی اشاره شده است امکان ندارد در مظهر یکی از ایزدبانو های المپ ایستاده باشم . این فقط یک رویاست که با سپیده صبح تمام میشود و زندگی ام دوباره به روال عادی و معمولش باز میگردد

-تو ارتمیس ایزدبانوی یونانی هستی؟ چی دارم میپرسم این قضایا رو واقعا باور کردم هه حتی باور کردنش توی رویا هم نشانه حماقته هنوز انقدر احمق نشدم

-بله من دختر زئوس هستم ارتمیس ایزدبانوی دختران و شکار و ماه

-حتی اگه بخوام داستان های اساطیر رو باور کنم تو نمیتونی الهه ارتمیس باشی؟ اگه تو ایزدبانو ارتمیس هستی اینجا چیکار میکنی؟ فقط برای رسوندن من به اردوگاه اینجا اومدی؟ یه دورگه چه ارزشی میتونه داشته باشه که یه ایزدبانو خودش رو  درگیر اون کنه ؟

-من فقط برای تو اینجا نیومدم. کاری دارم که نمیتونم برات توضیح بدم و متوجه شدم بخاطر سهل انگاری پدرت تو تا بحال هیچ اطلاعی درباره واقعیت زندگیت نداری و حتی برای رفتن به اردوگاه تلاشی هم نکردی .مجبور شدم تذکر بدم . ما در شرایطی نیستیم که حتی یه دورگه رو هم از دست بدیم

-منظورتون چیه؟

-نمیتونم توضیح بدم

- از این داستان فقط نگرانی و درگیری فکریش برای من موند هیچ چی رو نمیتونید بهم بگید پس واسه چی برام بیان کردید که کی هستم؟ من داشتم زندگیمو میکردم هرچی که بود من بهش راضی بودم و ارامش داشتم توش اما حالا حتی درباره خودم هم دچار تردیدم که واقعا کی هستم

-تو باید درک کنی که برای چی زاده شدی نمیتونی با سرنوشت بجنگی.دیگه نمیخوام چیزی بشنوم . تا فردا صبح وقت داری تصمیم بگیری میخوای چه کنی میتونی یه مدت رو پیش من و با شکارچیان اموزش ببینی و بعد هم به اردوگاه بری البته اگه علاقه ای برای پیوستن به شکارچیان داشته باشی اما در غیر اینصورت  میتونی راهت رو به طرف اردوگاه اغاز کنی .نیازی نیست به اتاقم برای دیدار بیای. تا ۷ صبح فردا فرصت داری تا تصمیم بگیری راس ساعت۷ جلوی درب ورودی هتل میبینمت

بدون اینکه منتظر پاسخم باشد راهش را کشید و به سمت دیگر ساحل رفت . نمیتوانستم حجم اطلاعاتی را که تنها در چند ساعت در اختیارم قرار گرفته بود بپذیرم واقعیت هایی از زندگی ام که بیشتر به یک داستان تخیلی شبیه بود

با اینکه تلاش میکردم منطقی به نظر بیایم و ارام اما فقط خود میدانستم در وجودم چه اشوبی بود و در قلبم هنوز کورسوی امیدی برای رویا بودن این شب وجود داشت .

به هتل رفتم ارام درب سوئیت را باز کردم و وارد شدم به اتاق رفتم دوش گرفتم تا شاید سرمای اب مرا از این کابوس بیرون بیاورد اما هیچ تغییری ایجاد نشد . کناره پنجره ایستاده بودم و به فراسوی اسمان نگاه میکردم جایی در دور دست ها که هر ثانیه پرده سیاه شبانگاه مرا از ان دور میکرد نمیدانم کجا شاید همانجایی که روز سرنوشتم را تعیین میکرد یا مامن ابدی ام . تنها به اندیشه فرو رفته بودم . چه باید می کردم ؟ این از مهم ترین تصمیمات زندگی ام بود تمام باقی عمرم به این تصمیم بستگی داشت

چیزی که مشخص بود من باید به اردوگاه می رفتم اما تصمیم با خودم بود در عنوان یک شکارچی یا کسی که هویت و مادر المپی خود را نمی شناسد و باید مشخص شود . من میتوانم تمام اینده زندگی ام را جدا از گروه مردان بگذرانم؟ من میتوانم هموراه از انان دوری بجویم؟ میتوانم شرایط شکارچی بودن را بپذیرم؟

نمیدانم چند ساعت گذشته بود در دور دست ها همانجایی که ساعت ها نگاهم را مهمان خود کرده بود سپیده اندک اندک سر میزد و بالا می امد و همزمان با بالا امدن خورشید من تصمیمم را گرفتم

تصمیمی برای اینده ی زندگانی ام

دیگر زمان خواب نبود . وسایلم را جمع کردم . قدرت و توان نگاه کردن به خوانواده و خداحافظی از ان ها را نداشتم بدرودی که نمیدانستم درود بعدی ان چه زمان خواهد بود یا دیداری دوباره در پی اش خواهد بود یا نه؟

نامه ای نوشتم :

| پدر و ............مادر عزیزم

مرا برای این رفتن بدون خداحافظی برای  لغو کردن دیدار اخرمان ببخشید

هیچ گاه فرزندی نبودم که خواسته و ایده ال پدر و مادرش باشد از امروز برگ جدیدی از زندگی ام ورق می خورد و من گام بر راهی میگذارم که پایانش را نمیدانم و نمیدانم راه به کجا خواهد برد

راستش را بگویم حتی هنوز به طور کامل نمیتوانم باور کنم که اتفاقات این چند ساعت حقیقت بوده یا نه اینکه در بیداری ام یا یک خواب دنباله دار اما هرچه باشد پذیرفتم و پیش می روم به سمت سرشتی که خود رقم میزنمش .

امیدوارم دیدار بعدیمان به اندازه ای به طول نینجامد که این فرزند همیشه سرکش و ناخلفتان را فراموش کنید .

امیدوارم مرا برای همه بدی ها و اشتباهاتم ببخشید و بگذارید و بگذرید

ستایش و نیایش جان

خواهر بزرگتر خوبی نبودم نه اینکه نخواسته باشم اما نتوانستم . اگر دیدار و دیدار های بعدی در کار باشد که هیچ اما اگر نبود.نمیدانم در خاطرتان خواهم ماند یا نه سایه ای بیش از من در خاطرات کودکیتان خواهید داشت یا نه اما بدانید همیشه دوست دارتان بوده و هستم و برایتان برترین ها و بهترین ها را ارزو دارم.|

قطره اشک نافرمانی باز ازارم میداد و تلاش میکردم از بین مژه های لرزانم راه برای خود بگشاید قدرت مقاومت نداشتم قرار بود نامه باشد اما شبیه به وصیت نامه شده بود .نامه را روی اپن گذاشتم و شاخه گل خشک شده ای را که همیشه با خود داشتم را هم روی ان قرار دادم  

به اتاق خواهرانم رفتم طاقت ترک کردن بدون دیدنشان را نداشتم. در رویایی ارام بودند چقدر به این ارامشان غبطه می خوردم به چهره شان بوسه ای ارام نشاندم . دستانشان را فشردم و از اتاق بیرون رفتم خواب کودکان همیشه سنگین است گاهی به سنگینی یک بغض رسوب کرده در گلوگاه

هر چه با خود برای سفر اورده بودم برداشتم اما بسنده نمیکردم ادکلنی که پدر همیشه استفاده میکرد را هم برداشتم دو یادگاری کوچک هم از لباس های خواهرانم به امانت گرفتم و در کوله گذاشتم . نهایت تلاشم را می کردم تا سر و صدایی ایجاد نکنم به سختی چمدان را کشیدم و در راه روی هتل قرار دادم اخرین نگاهم را به درب اتاق هایی که خوانواده ام در انها خوابیده بودند انداختم زیر لب بدرودی گفتم و درب را بستم . خداحافظ زندگی عادی!

طبق قرارمان ارتمیس را جلوی ورودی هتل دیدم چشم به همان چیزی دوخته بود که در ابتدای ورود مرا به خود مشغول کرده بود . کتیبه داریوش . اوه از حالا باید با او با احترام برخورد میکردم حالا میدانستم که او یک ایزدبانوست

-درود

به طرفم برگشت

-درود بر تو ارتادخت . اماده ای؟

-اماده ام

-تصمیمت ررو گرفتی ؟ مطمعنی؟ ابهامی نداری؟

-تصمیمم رو گرفتم و مطمعنم من خودم نویسنده ی داستان زندگیم هستم

-اعتماد به نفس زیادی داری . اه مهم نیست . چه تصمیمی گرفتی شکارچی خواهی بود یا به طرف اردوگاه میری؟

- من به شکارچیان می پیوندم و به عنوان یک شکارچی به اردوگاه خواهم رفت .

-مطمعنی؟ شکارچی بودن کار ساده ای نیست . تو برای ابد باید از گروه مردان فاصله بگیری . از یک عمر عادی برخوردار نخواهی بود پیر نمیشی و نمیمیری مگر اینکه در نبردی کشته بشی .باید از قوانین شکارچیان تبعیت کنی

-من همه این ها رو میدونم و درخواست دارم به شکارچیان بپیوندم گرچه ترجیح میدم بدون عمرابدی باشه اگر روزی بتونم این درخواست رو ازتون داشته باشم خرسند میشم اما در حال همه این شرایط رو میپذیرم .

با چاقوی جیبی کوچکی که همیشه همراهم داشتم کف دستم را خراش دادم و سوگند خوردم:

|من با خون خود سوگند میخورم . خود را به الهه ارتمیس متعهد میکنم

من از مردان دوری میجویم و هیچگاه ازدواج نمیکنم

و به شب می پیوندم

باشد که اگر سوگندم را زیر پا نهام این خون که شاهد پیمان من است به حیاتم خاتمه دهد . |

سوگند نامه شکارچیان نیازی به پیمان با خون نداشت اما من خود خواستم که با خون هم خود را و هم کائنات را بر پیمانم شاهد گیرم تا هیچ چیز نتواند مرا در تصمیمم متزلزل سازد .

الهه گفت :

ـحال که در این زمان مقدس سوگند یاد کردی من تورا می پذیرم باشد که بر پیمان خود استوار بمانی . به گروه شکارچیان نیک پیوستی ارتادخت سپند .

-من از این به بعد دخت هخامنش هستم .

-برای تصمیمت احترام قائلم دخت هخامنش به دنیای اساطیر خوش امدی

سری به نشانه سپاس تکان دادم . از لحظه ای که الهه مرا پذیرفت و خوش امد گفت هاله ای را اطرافم احساس میکردم همان هاله خلا معروف که زمان را برایت بی معنا می کند نشان از عمر ابدی.

در این چند ساعت همه چیز تغییر یافته بود حتی کیستی ام .ارتادخت یک دختر از یک خانواده ۵ نفره بود با یک زندگی عادی که شاید گاهی اختلالی در ان رخ می داد اما همه روال زندگیش عادی بود اما من از حالا نمی توانستم یک دختر عادی باشم پس ارتادخت را برای گذشته ام به جا گذاشتم

اما هویت من چیزی که در قلبم است هیچگاه تغییر نمیکند من همیشه همانم که باید باشم .

بانو ارتمیس گفت : میتونی کمی منتظر بمونی تا بیام؟

-البته .

به سمت اسانسور رفت . و مرا دقایقی با اندیشه درباره سرنوشت جدیدم تنها گذاشت

 با خود پیمان بستم که از خود دور نشوم و انچه باید باشم بمانم . میدانستم که از ان پس خوانواده ای نخواهد بود که پذیرای احساس من باشد من باید همه ی دخترک ضعیف قبلی را در قلب و روحم محفوظ میداشتم و پوسته ای سخت برای خود میتراشیدم غیر قابل نفوذ .یک دختر جدی که تنها به سمت هدف اینده اش می تازد و نه هیچ چیز دیگر

چیزی که حالا هستم .




طبقه بندی: داستان های دختر هخامنش، 
برچسب ها: اردوگاه دورگه ها، کابین ارتمیس، شکارچی ارتمیس، داستان های دخت هخامنش،  

تاریخ : یکشنبه 22 شهریور 1394 | 11:44 ب.ظ | نویسنده : دختر هخامنش | شکارچی
.: Weblog Themes By BlackSkin :.