تبلیغات
کابین آرتمیس - یک برد شیرین و قصه ای عجیب

درود بر همه دورگه های پاک سرشت و نیکو اندیش

من با توجه به دیدگاه ها و پیشنهاد های دوستان گرامی تصمیم گرفتم سبک داستان ها رو به سبک ادبی(به جز گفتگو های افراد البته ) برگردونم . تصمیم من برای نوشتن به سبک تقریبا محاوره ای و ساده به این دلیل بود که فکر می کردم هنوز تصمیم کتاب کردن این نوشته ها وجود داره که ظاهرا اینطور نیست و خب حرف های برخی درباره دلیل اینکه این داستان ها قابل کتاب شدن نیستن منطقی و درسته چون محتوای داستان هامون باهم متفاوته ولی خب میتونه به صورت مجموعه دست نوشته منتشر بشه که بازم خوبه اما در اون صورت دلیلی نداره همه سبک ها یک دست باشه  باز هم دیدگاه های شما محترم و تاثیرگذاره


انگار همه چیز قبلا برنامه ریزی شده بود

به سمت خودرویی که پدرم برای مدتی که اینجا بودیم کرایه کرده بود رفتیم چمدان ها را در صندوق گذاشتیم و فقط کوله پشتی را پیش خود نگه داشتم . سوار ماشین شدیم و راه افتادیم . دوباره کتابی در دست گرفتم و با زندگی ادم های قصه ترکیب شدم نمی دانم چقدر گذشته بود که داستان به پایان رسید و بازهم مثل همیشه همه ادم های قصه خوب و خوش درکنار هم زندگی کردند. انگار راه کش می امد . همچنان در خودرو سرم را به شیشه تکیه داده بودم و به ترافیک روان و خیابان های زیبای مرسین دیده میالودم .مردمی که در این روز ها به دور ازغم بودند/ یادگاران حکومتی که به جز خونخواری بر جهان نداشت . با هر دین و ایین باهم و در کنار هم زندگی می کردند .

غم روی دلم سنگینی می کرد. اینها چطور  تاریخ و تاریخ سازانشان را ارج می نهند و ما چطور!!! اینها به حتی خونخواری و بی بند و باری تاریخشان هم مفتخرند و ما از داشتن تمدنی که همه مورخان به بی بدیلی اش اعتراف کرده اند سرافکنده ایم . چه بد مردمی شده ایم این روزها که حق را نشناخته با بدی نیکی را پاسخ می دهیم . بجای اسکندر پارسه را به اتش میکشیم و دست در دست تازیان با اتشی داغ تر از انان تاریخ مردانمان را به باد ناسزا می گیریم و معتقدیم « گذشته گذشته است باید ان را در گذشته رها کرد و گذاشت و گذشت »

چه صبری دارد این خاک چه شکیبا ست مام میهن/میبیند که ستم روا می داریم و باز هم اینگونه مهربان یاریگر روزهایمان از ذره های وجودش برای مردم کشور خرج می کند . آه چه قدر نشناسیم

آیندگان ما را چه می خوانند ؟ چه می دانند ؟ نابودگر؟ ویرانگر؟ قدرنشناس؟ نادان؟ نا فهم؟ بدون درک؟ طماع؟ بی دانش؟

نمی دانم !

بیابان نمکی که از دریاچه ارومیه باقی مانده است ارث ما برای نسل بعدیست ؟

یا ترک ها و خراش های عمیق باقی مانده از پریشان ؟

نسل ابزیان شگفت زاد حاصل از مواد شیمیایی دریای کاسپین ؟

یا نشست ۳۰ متری تهران و دیگر شهر های ایران ؟

نابودی پارسه ؟ پاسارگاد؟ یا خرد شدk چهل ستون اصفهان ؟

ما روزگاری وارثان عظیم ترین ثروت های جهانی بودیم . ما وارثان خورشید بودیم روشنایی

اما چه افسوس که به ارث گذارندگان تاریکی هستیم

سال های بعد ایران ان سرزمین بزرگان و بزرگ زادگان . سرزمین فلات و رشته کوه های بلند و استوار می شود چاله ای که عمیق نشست کرده است کشوری که اب اشامیدنی ندارد و اتحاد بین اقوامش از بین رفته

یا نه ایرانی نمی ماند ایران با نادانی اقوام و پشت گوش انداختن فرزندانش تبدیل می شود به چندین کشور مستقل از اقوام مختلف

سال ها بعد در کتاب های تاریخ می نویسند : بی عرضه ترین مردمی که بر این خاک زندگی کردند مردم قرن ۲۶ هخامنشی بودند .

مردمی که واژه ها زبانشان را به باکلاسی/فرهنگشان را به تمدن باد اورده غربی/تاریخشان را به اعتقاد پوچ/دانششان را به ارزش بی ارزش/ فهم و درک و شجاعتشان را به خرافه و البته کشورشان را به نادانی فروختند

یک بیت ازآهنگی در سرم نجوا کرد رپ معروفی از یک رپر نه چندان معروف : بیچاره قلم عرق کرده خیسه / و محکوم به اینه که از وطن بنویسه

حالا می فهمم خیسی قلم چگونه است . قلمم اکنون محکومی خیس است .

گوشی و هندزفری را از زیپ کناری کوله بیرون کشیدم و مشغول گوش دادن به اهنگ« وطن یعنی» از حامد فرد شدم . حرف های این خواننده حرف ها من و بسیاری از هم فکران من بود. گرچه من فقر و اوضاع خراب اقتصادی که این خواننده بیشتر به ان اشاره میکرد را به چشم ندیده بودم و نمیفهمیدم اما میدانستم وجود دارد

«باز قلم به دست دنبال حسی نابم »

در نبردی بی پایان با احساس و غرورم سخت و طاقت فرسا . قطره اشکی که پلکم را به بازی گرفته بود و نگاهم را تار میکرد

«پس تو هم بیا تو حال قصه با من »

هه! احساسم پیروز این میدان شد . اشک های شوری که تلخی نگاهی را بدرود گفتند

«باز قلمه که حس کنه گرمیه بدنو»

قطره هایی که تازه راهشان را یافته بودند و مسیری برای خود باز کردند

«حال قراره بنویسه معنی وطنو»

مهمان گونه های سردم در اب و هوای عالی اما غریبه ی این شهر شدند. گونه های خیس خورده نم اشک را دریافتند

چنددقیقه ادامه را بدون گوش دادن رد کردم . از فقری می گفت که من نمیفهمیدم و فقط داغ دلم را بیشتر می کرد

«وطن یعنی لبخندی تلخ روی صورتی پر غم »

اشک هایی که رو صورتم میچکیدند و راه باز می کردند .

«وطن یعنی از هم وطنت تو سری خوردن »

باز چند بیت و ثانیه بی مفهوم

«وطن یعنی غرش خون یه حیوون بی سر»

بیت های نا مفهوم

«وطن یعنی زجر بکش تا پای جان »

« مثل قوم اواره ی اذربایجان»

بیت اخر هق هقم را بلند کرد . نگاه های الوده به تعجب بقیه را نمی دیدم

«این احساس فرداست که فریاد درداست »

با خواننده هم اهنگ زمزمه می کردم

«و این کم کاست در ماست که از ماست که بر ماست »

در سرم طنین می کرد از ماست که بر ماست

....

....نامفهوم

سجع بند اهنگ اغاز شد

« من به حرف زور و ناحق پا نمیدم »

« من تو سختیا به راحت وا نمیدم »

«در دلم درد دلو عامیانه می گم »

« در دلم به جز ایران نامی راه نمیدم »

طاقت نیاوردم و هندزفری را از گوشم بیرون کشیدم . گوشی را سرجایش برگرداندم . چقدر تحمل این نیشتر ها وقتی هوای ایران شامه ام را پر نمی کرد سخت تر بود.

چقدر راه بین هتل و فرودگاه طولانی شد .

 سنگ فرش های خیابان ها دهن کجی می کردند .

چرا تمام نمی شد این راه که از همه زیبایی اش فقط خفقان درون خودرو نصیب من بود ؟

انگار سوالم را بلند مطرح کردم زیرا پدرم همچنان که در حین رانندگی بود از اینه با چشمانی که نگران و سوال در ان ها موج می زد نگاهم کرد و پاسخ داد : هتل مشرف به دریاست برای همین فاصله زیادی با فرودگاه داره

حدود بیست دقیقه بعد وارد یک جاده شنی شدیم که تقریبا اطرافش خالی بود و ده دقیقه طول کشید تا به محوطه هتل برسیم . ماشین را در پارکینگ پارک کردیم و از طرف درب خروجی به محوطه جلویی هتل وارد شدیم . باورم نمی شد محوطه ای با ستون های بلند مزین شده به سر ستون های هخامنشی بود . محوطه ای با معماری پارسه . بسیار زیبا بود

سالن غذا خوری که بدون سقف بود در طرف راست محوطه قرار داشت که به هنگام نیاز سقف اتوماتیک مشبکی روی ان قرار میگرفت .

خورشید دامن گرمش را از اسمان برچیده بود و در پی اشعه هایش می دوید تا پیراهن قرمز و زرد زیباش را دوباره از انها پر کند و به سرزمین های دور سفر کند. غروب بود 

وارد لابی هتل شدیم ظاهرا قرار بود شخص دیگری چمدان ها را بیاورد محو تماشای سالن زیابی روبه رویم بودم سالنی که در ان تراشه های تاریخی ایران خودنمایی می کردند سنگ تراشه هایی از جمله بیشاپور یا نمونه ای از نقش های بیستون .

نمی دانم چه مدت گذشته بود.نگاهم روی کتیبه داریوش شاه بزرگ که درست روبه روی در ورودی قرار داشت قفل شده بود . که گرمی دستی را روی شانه ام حس کردم . شوکه شدم و برگشتم پدرم بود :

-         -:ارتا جان کلید رو تحویل گرفتیم فعلا بریم بالا بعد اگر خواستی برگرد

چیزی نگفتم و فقط به تکان دادن سر بسنده کردم  به طرف اسانسور رفتم و بعد از ورود پدر و مادر و نیایش و ستایش دکمه ۱۲ را فشردم .

پدرم عادت داشت مرا ارتا یا هخامنش صدا بزند . هر دو نام های منصوب به مردان بودند اما خب عادت داشت و بعلاوه برای من زیبا بودنداین خطاب ها .

هخامنش پادشاهی بزرگ پادشاه پارس و انشان و از نسلش فرمانروایانی بی همتا و ارتا ( ارتا یا ارتام یا ارتان یا ارشام همه از یک ریشه هستند ) رزمنده ای بزرگ در رزم . سرداری که از جانش برای وطن مایه گذاشت و با افتخار مرد . همیشه دوست داشتم همانند انان باشم مرگی با افتخار در میدان جنگ

بالاخره اهنگ گوشخراش و مسخره داخل اتاقک قطع شد و صدای زنی به دو زبان ترکی و انگلیسی طبقه دوازدهم را اعلام کرد.

وارد راهرو شدیم متوجه چیز عجیبی شدم حتی تقسیم بندی اتاق ها (در هر طبقه) در این هتل عادی نبود . چمدان ها را قبلا جلوی درب شماره ۷۷۷ قرار داده بودند

وارد  شدیم زیبا و چشم نواز حوصله زیاد نگاه کردن را نداشتم سه اتاق وجود داشت که دو اتاق دو تخته و یک اتاق یک تخت بودند حوصله هم اتاقی با نیایش یا ستایش را نداشتم چمدانم را داخل اتاقی گذاشتم که یک تخت داشت . دکور اتاق ابی سفید بود و ارامش خاصی داشت . یک درب مجزا هم برای سرویس بهداشتی در انتهای اتاق  . درست زیر پنجره یک میز تحریر با طرح سربازان هخامنشی و پرده هم به صورت سلطنتی تخت ساده چوبی با طرح سرباز هخامنشی و یک کمد هماهنگ با میز و تخت و البته یک اینه تقریبا قدی همه وسایل اتاق را تشکیل می دادند

لباس ها را داخل کمد جابجا کردم . برای یک هفته اینجا ماندن مجبور بودم اینکار را انجام دهم  . سپس کتاب ها را روی میز گذاشتم و و تبلت و اسپیکر (جایگزین خوبی توی فارسی نداشت ) را داخل کشو قرار دادم و لبتاب را روشن کردم .بلافاصله بعد از بالا امدن صفحه ویندوز وای فای هتل را دریافت کردم که در کمال تعجب رمز نداشت . یادم افتاد اطلاعیه مربوط به ان را قبلا در اسانسور دیده بودم . متن اطلاعیه این بود: استفاده از وای فای هتل بدون مشکل است و تنها در صورت استفاده مغایر با قوانین کشور ترکیه با شما برخورد خواهد شد

اطلاعیه به سه زبان ترکی استانبولی انگلیسی و فارسی نوشته شده بود .

صفحه مرورگر را باز کردم و بلافاصله در دنیای مجازی غرق شدم . نمیدانم چقدر گذشته بود که شنیدم کسی در میزند . درب را قفل کرده بودم . لبتاب را بستم و از پشت میز بلند شدم . کلید را در قفل چرخاندم : کاری داشتی؟

نیایش: اجی مامان گفت بهت بگم نیم ساعت دیگه میخوایم بریم شام اماده شو

نیایش خواهر کوچکم تنها شش سال داشت . خنده ام گرفت مادر میدانست اماده شدنم طول میکشد و همیشه زودتر خبر میداد . باشه ای زیر لب گفتم و به سمت حمام رفتم تا اماده شوم .

درست سی و پنج دقیقه بعد جلوی درب با یک مانتوی مشکی /شلوار دمپای سفید / کفش های ال استار سفید با بند های مشکی / شال مشکلی با رگه های سفید منتظر بودم

داد زدم : مامان درست پنج دقیقه تاخیر دارید

و مادر درحالی که دست نیایش را گرفته بود و ستایش را صدا میزد به سمت درب امد احساس کردم چیزی درباره اینکه او باید به جز خودش نیایش را هم اماده کند زمزمه میکرد . خندیدم و به طرف اسانسور رفتم . حوصله منتظر ماندن برای اسانسور را نداشتم . راه پله ها را ترجیح دادم . وقتی به لابی رسیدم چهره از حرص قرمز شده مادر و البته چهره خندان پدر را دیدم

-        -: دختر تو کی میخوای درست بشی؟ مثلا بزرگ شدی درست رفتار کن. ادم این همه پله رو با این سرعت می دوعه؟

-         -:خانوم جان ولش کن یکاری کرد حالا

خوشحال شدم مثل همیشه پدر طرفداری کرد و این قائله هم ختم به خیر شد . شام در محیطی کاملا ارام زیر نور ستارگان با شوخی های نیایش و ستایش صرف شد .

-       -:  بابا من میتونم به ساحل برم؟

-        -:  البته/ ارتا جان فقط سفارش نکنم مواظب باش و زیاد از محوطه ساحل هتل دور نشو.

در حالی که از روی مصطبه برمیخواستم؛ چیزی مثل  چشم زیر لب گفتم و به طرف لابی رفتم . با پرس و جو از کارکنان درب مربوط به ساحل را پیدا کردم .

بوی نسیم نمکین دریا مشامم را نوازش میکرد . ساحل زیاد شلوغ نبود . تقریبا نزدیک به دریا روی شن های خشک نشستم و دوباره مشغول گوش دادن به اهنگ وطن از یاس شدم .

چندی که گذشت دیگر تحمل بیش از این غمگین شدن را نداشتم بعلاوه اینکه برای دور از کشورم ناله میکردم موجب میشد خود را احمق فرض کنم

ترجیح دادم گوش به اهنگ موج های دریا بسپارم و در خیال غرق شوم . کمی انطرف تر گروهی صمیمی از دختران و پسران مشغول والیبال بازی کردن بودند چقدر دوست داشتم به جمعشان بپیوندم اما با توجه با سابقه درخشانم در برخورد اجتماعی تقریبا بعید بود .

-         -:دوست داری با ما بازی کنی

دختری تقریبا ۱۷ ساله با موهایی به رنگ شب و چشمانی نقره فام .

-         -:البته خیلی دوست دارم

-        -: من ارتمیس هستم . با من بیا

-       -:  منم ارتادخت هستم

دستش را به ارامی به نشانه خوشوقتم فشار دادم و با او به سمت گروه به راه افتادم

بازی متوقف شد . خودم را معرفی کردم و با همه گروه نیز اشنا شدم ۶ پسر و ۴ دختر (به جز من و ارتمیس) در گروه بودند

دوباره بازی شروع شد و گروه ها را تفکیک کردیم . یک گروه ۶ عضوه از دختران و یک گروه ۶ عضوه از پسران . همه چیز تقریبا عادلانه و یکسان می نمود . البته اگر این نکته را که رنج قدی گروه ما تقریبا ۱۰ سانت از گروه مقابلمان کوتاه تر بود در نظر نمیگرفتیم

در گروه مقابل ما قدرت حرف اول را میزد و برای ما سرعت . بازی تقریبا پایاپای پیش میرفت  . نفسگیر بود . اشخاص دیگر هم که در ساحل بودند دور زمین بازی ما جمع شده بودند و این نبرد نفسگیر را تماشا می کردند

هنوز دست اول و در امتیاز ۳۰ برابر بودیم اختلاف امتیاز ۱ موجب ادامه یافتن بازی تا این امتیاز شده بود . اعصابم بهم ریخته بود.ما بخاطر تمرکز روی سرعت و حمله انرژی بسیار زیادی را از دست داده بودیم اما گروه مقابل ما با نهایت....هنوز قهقهه می زدند و سرشار از انرژی بودند .

آرتمیس از داور درخواست وقت استراحت کرد .

دانیار یک پسر حدودا ۱۹ ساله که یک پایش شکسته بود به عنوان داور در این بازی نقش داشت .

دانیار : نمی تونید وقت استراحت بخواید درخواست های شما تموم شده .

اه از نهاد همه گروه بلند شد . ولی ما در این دست تابحال فقط یکبار درخواست استراحت کرده بودیم . خواستم با دانیار بحث کنم که دستم توسط ارتمیس کشیده شد.

-: الان نه دختر . فعلا تمرکز روی بازی باشه تا بعد.

و چشمانش برقی زد . این وقفه کوتاه موجب شده بود گروه نفسی تازه کند . با انرژی تقریبی به بازی بازگشتیم .

سر جای خودم بازگشتم

سرویس برای گروه ما بود ارتمیس به صورت جهشی ارسال کرد دریافت عالی و برگشت توپ اروین  اسپک اخر را به توپ زد تا به زمین ما برگردد سرعت ضربه زیاد بود دریافتش ریسک بالایی داشت نمیدانستم می توانم دریافت کنم یا نه به احتمال زیاد قردت و سرعت زیاد موجب میشد نتوانم توپ را بخوبی دریافت کنم و به نفر بعدی برسانم کمی فکر کردم با اینکه تجسم ذهنی پسر ها معمولا بهتر از دختر هاست احساس میکردم توپ در داخل زمین ما جای نمیگیرد از مسیر توپ خارج شدم تا با من تماسی نداشته باشد میترسیدم اشتباه محاسبه کرده باشم 

اما توپ تنها با ۲۰ سانت فاصله خارج از زمین فرود امد

در هنگام جایجایی مچ پایم پیچ خورد و به شدت روی زمین افتادم.

سرگیجه داشتم و بازوی دستم درد خفیفی داشت سرویس با من بود و این امتیاز تعیین کننده برد ما . نمیتوانستم ریسک کنم . در نهایت درماندگی متوجه شدم هیچ جای خالی بین بدن های ۶ پسر نیست تا بتوانم توپ را به ان نقطه ارسال کنم . اه اه اه اه اه  واقعا اینها چطور حرکت میکردند؟؟؟

ارتام منطقه ۱ را پوشش داده بود . انیل منطقه ۲ و سامیار منطقه ۳ . اروین در منطقه ۴ و دیاکو منطقه ۵. با توجه به چیزی که من حدس زده بودم . مچ راست دیاکو بخاطر دفاع در اواسط بازی ضرب دیده بود و درد می کرد پس در صورت ضربه با قدرت زیاد نمی توانست دریافت خوبی داشته باشد . ارزو می کردم درست همینطور باشد . اخرین انرژی ام را برای دادن نهایت قدرت و سرعت به توپ صرف کردم . و بعد از ضربه تقریبا به زانو افتادم . اروین سریع با دیاکو جابجا شد و دریافت به خوبی انجام شد . ضربه دوم را دیاکو زد و انیل توپ را رد کرد. وای حالا دوباره امتیاز ها برابر میشد . اما یک دفاع عالی از اریانا و امیتیدا و توپ با صدای محکم روی شن ها ی پشت تور در زمین ۶ هرکول فرود امد .

ها ها ها فعلا ۱-۰ به نفع ما . زبانم را برای دانیار بیرون اوردم و به سرعت توسط ارتمیس کشیده شدم . با توجه به اینکه هیچ کدام از گروه ها انرژی لازم برای ادامه بازی به همین صورت را نداشتند قرار شد دو دست ۱۵ تایی داشته باشیم . و بازی را با سه دست پایان ببریم .

پست ها به صورت قبل بودند . و هیچ نقشه خاصی هم نبود فقط قرار بر این شد روی دیاکو و ارتام تمرکز بیشتر داشته باشیم . یک ریع بین دو دست را فقط روی شن های ساحل دراز کشیده بودم . با پدر تماس گرفتم تا دلیل دیر کردنم را بگویم . چند بوق خورد و سپس صدای شاد و خندان پدر در گوشی پیچید : ارتا جان استراحت کن الان باید ادامه بدی .

با خنده گوشی را قطع کردم پس همینجا بودند. جمعیت زیاد نبود و ولی من دقت نکرده بودم . صدای سوت در گوشم پیچید .

بازی دوباره اغاز شد تیم ها با جدیت بیشتر کار می کردند . اساس کار هنوز به همان صورت بود بازی متمرکز و عالی اروین و انیل روی مخم رژه میرفت و حرصم گرفته بود . امتیاز ها در ۱۳ برابر بودند . سرویس برای ما بود . برگشت توپ و اسپک از دیاکو و امتیاز ۱۴ برای تیم مقابل ما

امتیاز اخر سرویس برای تیم مقابل . نقشه ای نداشتم . سرویس ساده از ارتام یک دفاع از امیتیدا و توپ خارج از خط در زمین پسر ها خوابید امتیاز ۱۵ و این دست را باختیم .....

همه نفس نفس می زدیم حتی پسر ها هم بخاطر طولانی شدن بازی خسته بودند یکی از میان تماشاگران پیشنهاد کرد بازی را به همین صورت پایان بدهیم تا مساوی تمام شده باشد اما با توجه به فشاری که تحمل کرده بودیم اصلا امکان نداشت چینین چیزی را بپذیریم . دست سوم در امتیاز ۱۵ برابر . با تکیه به سرعت پارمین در دفاع امتیاز ۱۶ از فضای بسیار اندک بین ارتام و انیل به دست امد .

امتیاز اخر سرویس برای ما و البته زننده باید پارمین می بود ولی تمرکز پارمین در سرویس ها زیاد نبود . پارمین گفت مچ دستش درد میکند و نمیتواند سرویس بزند و این موضوع فرصتی شد تا ارتمیس سرویس بزند

پشت خط رفت سرویس با سرعت و قدرتی که واقعا باور نکردنی بود . از میزان انعطاف بدنش واقعا متعجب بودم. همه در شوک بودند سرویس کمتر از چند صدم ثانیه زده شد . انگار تیم مقابل هم شوکه بود . و توپ درست جلوی پای اروین روی شن ها نشست .

۱۷-۱۵ بازی تمام شد و بردیممم

روی زمین نشستم تا نفسی تازه کنم . ستایش سینی به دست به طرفمان می امد و نیایش هم کنارش حرکت می کرد . برای همه شربت اورده بودند

از ته دل میخندیدیم انقدر خنده هایمان طولانی شد که همه دل درد گرفته بودیم حدودا یک ساعت نشسته بودیم و فقط حرف میزدیم پسر ها هم به گروهمان اضافه شده بودند و فارق از رقابت فقط میخندیدیم  . ارتمیس را دیدم که به سمت پدر و مادرم که کمی انطرف تر نشسته بودند می رفت .کنجکاو شدم ولی زیاد توجهی نکردم کمی بعد بلند شدم و به نزدیک پدر و مادر رفتم تا بگویم که به اتاق برمیگردم . ارتمس با تحکم حرفهایی را فریاد می زد که بخاطر باد و صدای دریا درست نمیشنیدم در کمال تعجب پدر فقط در مقابل سر تکان میداد و درخشش اشک در چشمان مادرم معلوم بود . اینجا چه خبر است ؟

کمی بعد ارتمیس به سمتم امد یک کارت به دستم داد و گفت : من توی اتاق ۷۷۰ هستم فردا بعد از اینکه همه چیز رو فهمیدی منتظرت هستم .

-: چی رو باید بفهمم؟

-: می فهمی

سری تکان داد و رفت . به طرف پدر رفتم گنگ و گیج

-: میشه به منم بگید اینجا چه خبره ؟

مادر بلند شد دست نیایش و ستایش را گرفت و در حال رفتن گفت :

-: ما میریم تو اتاق تا راحت باشید

پدر زیر لب چیزی شبیه :«همیشه تو بدترین شرایط باید سخت ترین کار رو انجام بدم»زیر لب زمزمه کرد و سری به نشانه تایید تکان داد.

-: ارتا جان بیا اینجا بشین باید باهم حرف بزنیم .

-: درباره چی؟

بدون حرف به کنارش روی شن ها اشاره کرد . کنار پدر نشستم و با اغاز حرف هایش برگ جدیدی از زندگی من هم ورق خورد .

-: تو.....

 

 

 

 




طبقه بندی: داستان های دختر هخامنش، 
برچسب ها: اردوگاه دورگه ها، کابین ارتمیس، شکارچی ارتمیس، داستان های دخت هخامنش،  

تاریخ : پنجشنبه 8 مرداد 1394 | 02:40 ب.ظ | نویسنده : دختر هخامنش | شکارچی
.: Weblog Themes By BlackSkin :.