تبلیغات
کابین آرتمیس - پروازی بدون تاخیر!!!!

درود بر همه

این نخستین داستانم توی روند جدید هست گرچه نمیشه گفت داستان بیشتر یک متن معرفی و ابتدای واقعه ورود من به اردوگاه هستش

با توجه به اینکه همه دوستان تصمیم جدی گرفتن که به صورت محاوره ای و گفتگوی روزمره داستان ها رو بنویسن و برای اینکه هدف هممون بهتر کردن این داستان و ها و اردوگاه هستش به دیدگاه جمع احترام میذارم و من هم از این پس به صورت محاوره ای و ساده متن ها رو مینویسم و از ادبی نوشتن تا جای ممکن پرهیز میکنم تا قلم داستان ها یکدست باشه و چندگانگی پیش نیاد .

و رسما اینجا بازهم از مشکلاتی که احیانا توی این مدت یا قبلا موجب بوجود اومدنشون شدم پوزش میخوام

خب با در نظر داشتن اینکه من این نوع داستان نوشتن رو زیاد بلد نیستم و هنوز برام جا نیافتاده از قلم و سبک چند نویسنده ایرانی استفاده کردم که امیدوارم خوب باشه و دست کم مورد پسند

اگر ایرادی نداشته باشه بخاطر اینکه توی روند جدید ظاهرا میشه به ایران توجه داشت  فرهنگ ایران رو هم ترکیب با داستان ها کردم 

خب زیاد حرف زدم داستان کوتاهه تقریبا و بیشتر صرف معرفی خودم و زندگی قبلیم شده در اصل صرف معرفی دخت هخامنش شده

بفرمایید ادامه مطلب

من آرتادخت سپند هستم . فرزند نخست از یک خانواده با ۵ عضو

بر حسب اتفاقات و مواضع مختلفم لقب های متفاوت و مختلفی از دوستان و اطرافیانم دریافت کردم اما تنها لقبی که خودم انتخاب کردم و بی اندازه عاشقش هستم دخت هخامنش هست . به معنای دخت نیک کردار و راست اندیش ( نمیدونم واقعا اینطور هستم یا نه ولی خب دوستش دارم :D )

درباره چرده و چهرم گرچه فکر نمیکنم چندان مهم باشه اما خب این متن قراره معرفی باشه ( درسته؟) : دختری ۱۴ ساله . با قدی تقریبا بلند ( نمیدونم شاید هم متوسط باشه ) . چشمام قهوه ای تیره و به گفته دیگران گاهی درخشش عسلی  داخلش دیده میشه ( بازم نمیدونم چون خودم که تا حالا ندیدم ) . موهام خرمایی و بلند با رگه های طلایی و مواج . به طور کل چهره و چرده من کاملا شرقی . از دید بدنی هم هیکلم تقریبا توپر .

اخلاق و کردارم اصلا تعریفی نداره . ادم اجتماعی نیست . نمیتونم با جمع ارتباط برقرار کنم و به شدت توی کار های گروهی ضعیفم . بهم مغرور و سرد و کله شق و لجباز و البته خود شیفته (D:) میگن ( درباره اینم نظری ندارم چون نمیدونم اینطوری هستم یا نه). ترجیح میدم حرمت و ادب رو حفظ کنم اما در صورتی که در مقابل حقیقت نباشه .

درباره خانوادم دو تا خواهر کوچکتر از خودم که بی نهایت باهام متفاوت هستن . پدرم مهندس IT و میشه گفت مخ کامپیوتر که نواوری های زیادی در این باره داشته ( بعدا فهمیدم این تخصص پدرم چه تاثیری توی زندگیم داشته ) و مادرم یا دست کم کسی که تا شهریورگان ۲۵۷۳ هخامنشی فکر می کردم مادرمه یه خانم خونگرم و دوست داشتنی که هیچ وقت مشکلی باهاش نداشتم .

من عاشق جهان باستان هستم به خصوص تمدن ایران و یونان که گویی با خونم گره خورده . گرچه تمدن ایران باستان عشقی به ریشه قرن ها در دلم دارد . جالب ترین چیزی که تا مدتی پیش از خودم میدونستم این بود که در پارسه زاده شدم . گرچه نمیدونستم چطور ممکنه در یکی از مهم ترین کاخ ها و اثار باستانی جهان زاده شده باشم .؟؟!!!

توی خانواده پدرم مرسومه که تمام جشن های خاص ایران باستان رو گرامی میدارن و جشن میگرن ( جشن های ماهانه یا زادروز ها ) سال ۲۵۷۳ هخامنشی روز جشن شهریورگان هم مانند سال های پیش توی خونه مشغول اماده شده برای جشن بودیم که پدرم اومد و با خبری تمام برنامه های ما رو بهم ریخت !!!!

ظاهرا تصمیم گرفته بود برای گرامیداشت اون جشن و البته تفریح کوتاهی در پایان تابستان برای ما یک سفر چند روزه به ترکیه بریم . کشور توریستی و بسیار زیبا که البته من ازش متنفرم .....

دلیل تنفرم به سلسله عثمانی و حکومتش بر این کشور برمیگرده اما این کشور هیچ وقت حس خوبی رو به من نمیداد حتی نامش . در هر حال تصمیمی که گرفته شده بود  غیر قابل تغییر بود ( این نخستین موردی بود که پدرم بدون هماهنگی تصمیم مربوط به همه خانواده رو گرفته بود و بعد دلیل این پافشاری رو متوجه شدم ) .

وقتی متوجه شدم پرواز بعد از ظهر همان روز است دست از اصرار برای لغو یا تغییر سفر برداشتم و برای جمع کردن وسایلم به سمت اتاق تقریبا شیرجه رفتم ( D:)

چمدون ابی طوسیم تقریبا لبریز از کتاب ها وو لباس هام بود که یادم افتاد دو چیز مهم رو فراموش کردم دفتری که همه حرف هام فقط داخل اون نوشته می شد و البته دستکش های بوکسم (D:). وسایل رو داخل گذاشتم و چمدون رو بستم و البته وسایل متفرقه ( مسواک و حوله و دستمال و ...) رو هم توی زیپ کنار چمدون جا دادم . و مشغول گذاشتن چند کتاب و تبلت و لبتابم توی کوله شدم و بعد رفتم تا برای رفتن اماده بشم .

ساعت ۴ بعد از ظهر پرواز داشتیم . وارد فرودگاه بین المللی شیراز شدیم و با کمال تعجب بعد از انجام کارهای لازم پرواز سر ساعت معین بدون تاخیر انجام شد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دقیقا نمیدونم چه ساعتی بود که وارد مرز هوایی ترکیه شدیم( چون سرگرم خوندن ی داستان عالی بودم D:) اما به محض ورود ظاهرا هواپیما وارد یک حجمه هوایی شد و فشار وارده به باله پشتی( ثابت کننده ) سبب ترک خوردن باله شده بود . هر ان امکان داشت باله جدا بشه و ما رو به سرنوشتی فوق العاده دردناک دچار کنه ( گرچه سوختن و مردن سریع به نظر من یکی از بهترین انواع مرگه )

خلبان در عجز مانده بود . و من شدیدا تلاش میکردم تا بیاد بیارم خبری درباره وضعیت مشابه این موضوع کجا دیدم یا شنیدم؟ یک پرواز در امریکا که وارد تلاطم هوایی هواپیمایی شد که قبل از ان پرواز کرده بود . پرواز به دست کمک خلبان اداره میشده و ورود به حجمه هوایی به خاطر تفکری که از اموزش ها در ذهن کمک خلبان مونده بود موجب واکنش سریع و تکان بی وقفه گردان ( قسمت عقبی باله) شده بود این موضوع فشار به باله رو بیشتر و موجب جدا شدن باله و سقوط هواپیما و سوختن فجیع همه سرنشینان شده بود .

یاداوری این واقعه به ترسم افزود اما با نهایت درماندگی اخرین قوتم رو برای بروز ندادن این ترس به کار بردم .

هواپیما همچنان بی وقفه تکان میخورد و ما روی کشوری توریسی و زیبا یادگار عثمانی ها در نبرد با این فشار بودیم .

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

.

بالاخره طی اتفاقی معجزه گون هواپیما از حجمه هوایی خارج شد و به مسیر اصلی بازگشت

و این پرواز هولناک فقط برای فرود یک ساعت تاخیر داشت ...

داخل فرودگاه بین المللی شهر مرسین ( ایچل ) از زیباترین شهر های توریستی و ساحلی ترکیه بودیم . شهری که اب و هوای مدیرترانه ای خاصی داشت .

وسایل رو تحویل گرفتیم و بعد از انجام کار ها یه سمت هتل محل اقامتمون به راه افتادیم

من هنوز سر درگریبان خودم داشتم و سرگرم داستان کتابی بودم که میخوندم بی خبر از داستانی که زندگی برای سرنوشتم نوشته بود و در جایی نه چندان دور محفوظ گذاشته بود

 

 

 




طبقه بندی: داستان های دختر هخامنش، 
برچسب ها: اردوگاه دورگه ها، کابین ارتمیس، شکارچی ارتمیس، داستان های دخت هخامنش،  

تاریخ : یکشنبه 28 تیر 1394 | 12:21 ق.ظ | شکارچی : دختر هخامنش | شکارچی
.: Weblog Themes By BlackSkin :.
نمایش نظرات 1 تا 30