تبلیغات
کابین آرتمیس - بازی پایانی -پایان بازی

درود بر همه شما نیکان

نه مجال و نه توان سخن چینی بیش از اندازه و نه حوصله ای بیش برای نگاشتن یا خواندن

پس سخن کوتاه می کنم

 قرار بین من با خودم و بسیاری بر این بود که زودتر بنویسم اما نوشتن پایان برای نخستین فصل این سرنگاشت کار سختی بود

پایانی که مرگ روحی در کالبد را می طلبید

اما بالاخره نوشته شد

روحی قربانی شد و فقط  کالبدی تهی برای یکی از اهالی شب که به اشتباه بین مردمان  بامداد بُر خورده است باقی ماند.

و حالا شما را به تماشای این مراسم قربانی دعوت دارم: 

غرق در میان زوزه های شغال ها در حالی که به سختی نفس کشیدنم را کنترل می کردم و بی صدا به دیوار سرد سنگی چسبیده بودم ایندرا را لمس کردم خنجر بلند طرح دار را کمی بالاتر از گردن و به صورت مورب رو به جلو در دست فشردم عینک را روی چشمم جابجا کردم خودم را بیشتر در سایه جمع کردم و منتظر ماندم اما این مسخره بود در سایه پناه گرفتن از اهالی سایه ها ؟, منتظر کسی که تا به اینجا دنبالم امده بود و صدای قدم هایش گویی می گفت این آخرین باریست که جرات نزدیک شدن به شکار یک شکارچی دیگر را می کنم ...

فقط چند قدم دیگر با تمام شدن این کابوس فاصله داشتم چند گام دیگر تا پایان یافتن این آزمون طولانی نه چندان بلند مدت فقط چند قدمی تا آغاز یک زندگی جدید یا بهتر است بگویم روند جدیدی از پیشروی از زنده بودن ...به راستی چند وقت است که زندگی کردن را با زنده بودن اشتباه گرفته ام ؟چند وقت است به حقیقت  زندگی نکرده ام ؟ بین من و این روند جدید به اندازه پایان بردن آخرین کار فاصله بود , اخرین شکار...

ساق دست دیگرم را موازی با خنجر قرار دادم و تکیه از دیوار برداشتم و با احتیاط قدم برداشتم اما نه به سمت ورودی بلکه به سمت آخرین آزمون !

-        -  آهای ! بچه ترسیدی ؟  با تو ام ,کجا قایم شدی موش ترسو؟

موش ترسو ؟ مطمعنا این پسرک احمق نمی خواست شجاعت کسی را که همپای مرگ بود امتحان کند !می خواست ؟ من خود ترس خود خود مرگم ! بدم نمی آمد کمی به او ترس را نشان بدهم ...

+: دنبال جای مناسبی برای قبرت می گشتم !

شکارچی جوان به وضوح جا خورد , در این تاریکی که حتی نور ماه را نیز توان عبور از شاخه های در هم پیچیده ی درختان کهنسال جنگل نبود  چیز زیادی نمی دید ولی برای منی که نگاهم به تاریکی گره خورده بود چه تفاوتی می توانست داشته باشد ؟

کمی خودش را جمع کرد به سمتم چرخید اسلحه و چراغ قوه را کنار هم با گارد بالا به سمتم گرفت ,

 عینک اهدایی روی چشمانم به راستی به خوبی اخرین خدمتش را انجام می داد ...

-       -   بالاخره جرات بیرون اومدن پیدا کردی ؟

 

+:   ظاهرا برای مرگ عجله داری ؟  می خواستم بهت اجازه زنده بودن بدم ولی ظاهر خودت جهان مردگان رو بیشتر می پسندی !

قهقهه ای زد چند قدمی جلو آمد

-         - تازه کار تر از چیزی هستی که بخوای مرگ منو رقم بزنی !

+ : انقدری کهنه کار هستم که بتونم راه آرامگاهت رو بخوبی نشونت بدم !

قدم به قدم بی صدا جلو می آمد و به خیال خودش سعی در غافلگیریم داشت

به دو متری ام رسیده بود و حتی صدای جریان خون درون رگ هایش را به خوبی میشنیدم صدایی که تا لحظاتی دیگر خاموشش می کردم و یا تبدیل به اخرین صدایی می شد که می شنوم

تفنگ را در دستش جابجا کرد می دانستم که به خوبی می داند چشم هایم را در جایی بسیار دور جا گذاشته ام اما گوش هایم به خوبی همراهی ام می کنند ماشه را کشید و درست در لحظه ای که گلوله هوای رو به رویم را شکافت من پشت سر پسرجوان بودم

گل نیلوفر روی دسته ی خنجر را لمس کردم و تیر را در کمان گذاشته و زه را با اخرین توان کشیدم صدای چله ی کمان  همزمان شد با شکافته شدن گلوله ی دوم پسرک ؛ گلوله ای که با وجود بهتش و بدون تمرکز شلیک کرد و از دهانه ی تفنگ خیز برداشته بود و درست به سمت سینه ام می آمد

و تیر دومی که  قبل از به زمین افتادن گلوله و تیر قبلی , سینه ی یکی دیگر از اهالی سایه را شکافت و انگار کسی سوت زد و بالاخره این فینال با دوئلی نفس گیر به پایان رسید

نفسی که در سینه حبس کرده بودم بالاخره راهی به بیرون یافت و تازه متوجه خونی شدم که با فشار از کتفم بیرون می زد

گویی این دوئل با چند سانی متری فاصله می توانست دو قربانی بگیرد .

کمی نزدیک تر رفتم و چشمان مصمم و تیره ی شکارچی جوان را بستم , برایش آرزوی آرامش داشتم و به جرات می توان گفت بین تمام کسانی که در این چهار ماه در طول این آزمون قلبشان را از تپش بازداشته بودم آرتین نخستین کسی بود که از کشتنش متاسف بودم ,شجاعت قدرت و اصالت در صلابت قامت استوارش موج  می زد , اما چه کسی می تواند کتمان کند که دنیا جنگل بزرگی است و در  این جنگل اگر نکشی به  گلوله ای گرم یا خنجری سرد شکار می شوی ؟

" تمام شد , در کاخ مخروبه منتظرتون هستم "

پیام ارسال شد و آزمون من به پایان رسید , به قدر دمیدن سپیده تا بالا بردن جام قهرمانی فاصله باقی بود و فقط کمی تحمل مرا از آن دروازه می گذراند تا پس از چهارماه دقیقه ای خواب به چشمان خسته ام راه یابد .

سپیده دمید و در این هوای ملایم چه لذت بخش بود صدای ترمز خودرو در کنار هیاهوی باد !

دانیار , آنیل و دیبا ! عجیب بود که هر سه برای اطمینان از پایان یافتن کاری آمده بودند اما برای من چه اهمیتی می توانست  داشته باشد ؟

تمام مدارک و اسلحه ها در دو کیف مثل روز اول جمع شده بودند و مهم تر از همه آن ها عینکی که چند وقتی خوب جور دیدگان دردمندم را کشیده بود به طوری که گاهی فراموش می کردم جایی در مسیر سرنوشت نگاهم را ربوده اند .

همه ی وسایل را روی زمین گذاشتم تا با خود ببرند دیگر نیازی به آن ها نبود

+: این کار هم تموم شد ,تمیدونم از این بابت باید خوشحال باشم یا ناراحت , جنازه آرتین توی جنگل و نزدیکی ستون هاست , نمیتونستم تا اینجا حملش کنم فقط می خوام درخواست کنم در آرامش دفن بشه لیاقت این رو داره .

-       -  اگر سازمان مشکلی نداشته باشه این کار انجام میشه .

دانیار با همان صدای سرد همیشگی و سخنان نه چندان اطمینان بخش

+:صحیح ! بقیش به مربوط نمیشه , این ها تمام وسایل و مدارکی هست که به من داده شده بود می تونید چکش کنید , حالا پیکان ها رو همراه دارید ؟

آنیل بدون این که کلمه ای بگوید جعبه که به دستم داد , بازش کردم و حتی به خوبی متوانستم بوی نقره را احساس کنم , دقیقا بیست و هفت پیکان منحصر به فرد نشانه ی بیست و هفت مرحله ی آزمون که پشت سر گذاشتم , و بیست و هفت ماجرایی که هیچ دلم نمی خواست دوباره به یاد بیاورمشان.

به حرمت این مدت همکاری سری به نشانه ی احترام تکان دادم

+: نمیتونم بگم خوشحال اما از همکاری با شما مفتخرم براتون آرزوی نیک سرشتی ,موفقیت و آرامش می کنم

 بدون اینکه منتظر پاسخی بمانم کلاه شنل را دوباره تا آخرین حد ممکن پایین کشیدم و به سمت دروازه چرخیدم , که صدایی وادار به توقفم کرد

-       -  عملکرد شما در چهار ماه گذشته بسیار خوب و خیره کننده بوده و ما مایل به ادامه همکاری با شما در صورت تمایلتون هستیم خانم سپند

+: چه پیشنهاد خیره کننده ای میتونه به این کار مجابم کنه ؟

-       -  حفظ تمام بند های قرارداد قبلی و دستمزد حرفه ای برای هر کار

+: متاسفانه باید بگم اصلا وسوسه کننده نبود

-       -  شغلی غیر از این متناسب با یک شکارچی مثل تو هست ؟برای همه ی عمر ؟

در دلمپاسخ دادم : نه ! برای چون منی چه خانه ای بهتر از سایه ها ؟برای شهزادی که خشم در وجودش شعله می کشد چه قلمرویی بهتر از شب؟ و خوب می دانستم من پس از گذراندن این دوره ی چهار ماهه دیگر هیچم به پیش نمی ماند و حالا چیزی که درونم خاموش نمی شود شور نبرد است من هم همانند کمانم با این شغل خو گرفته بودم .

+: حالا نه اما مدتی بعد در صورتی که پیشنهاد تاثیرگذارتری داشته باشید نظر قطعیم رو بهتون اعلام می کنم .

بدون مکث و بی توجه به اطراف به سمت دروازه رفتم و صدای کنده شدن لاستیک های ماشین دوره ای دیگر از زندگی ام را با خود برد

از حصار شیشه ای اردوگاه که گذشتم چیزی به جز سه یار همیشگی ام و یک کوله با تمام خاطرات و تعلقاتم همراه نداشتم .

نمی دانم از خونریزی و درد بود یا خستگی بی خوابی چهارماهه اما درست وقتی چونان یک سایه به درون کابین نقره ای قدم گذاشتم تن خسته ام در خوابی مرگ وار غرق شد . 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




طبقه بندی: داستان های دختر هخامنش، 

تاریخ : سه شنبه 12 اردیبهشت 1396 | 01:24 ق.ظ | نویسنده : دختر هخامنش | دیدگاه ها
.: Weblog Themes By BlackSkin :.