تبلیغات
کابین آرتمیس - اسکایلر آهنگ شیرشاه را میخواند(Two Hunters-Sara Wilde 8)
طبق معمول دو پارت شد!!!

نه به اون یه ساعت اول که تو سکوت گذشت نه به بعدش که دست ناف رو تو پرحرفی از پشت بسته بودیم...درمورد خیلی چیزها حرف زدیم...دیگه کار های موردعلاقه مون... تا آخرش فک مون درد گرفت
از ظهر گذشته بود...گریس اومد و نهارهامون رو داد
تقریبا از نصف بیشتر کار رو انجام داده بودیم به قدری که از قدمون هم بیشتر کنده بودیم
تقریبا از نصف بیشتر کار رو انجام داده بودیم به قدری که از قدمون هم بیشتر کنده بودیم
هوا داشت گرمتر میشد...هر چقدر نور بهم می تابید احساس شادابی بیشتری میکردم...حس میکردم پرتو های خورشید مثل دست های یه پدر دارن صورتم رو نوازش میکنن5...یه پدر که هیچ وقت ندیدمش...پدری که نفهمیدم کی بود چه شکلی بود اصلا اسمش چی بود...تا چشمم باز شد و فهمیدم پدر یعنی چی و خواستم درمورد پدرم بپرسم مامانم رو هم از دست دادم...اون عاشق خورشید بود و تنها چیزی که از حرفاش یادم میاد این بود که خورشید بهت کمک میکنه پدرت رو پیدا کنی خیلی وقت ها بهش فک کردم ولی به نتیجه ای نرسیدم. ..اون حرفش به این معنی بود که پدرم زنده بود...ولی خورشید؟ اصلاً با عقل جور درنمیومد...برای همین بیخیالش شده بودم سعی نمیکردم پیداش کنم...اصلا چرا من باید اونو پیدا کنم...اگه زنده اس الان کجاست؟میدونه من تو چه جور جایی دارم جون میکنم؟چرا نمیاد منو از اینجا ببره؟ اصلا میدونه منی وجود دارم؟ مطمئنا نه! اگه براش مهم بودم این ۱۵ سال باید سراغم رو میگرفت...پس اونم واسه من مهم نیست...
اعصابم خرد شد و با حرص با بیل زدم به خاک
وایلدوست متوجه رفتار ناگهانی ام شد و پرسید: چت شد؟
خودمو زدم به کوچه علی چپ و گفتم: ها؟! هیچی
- خر خودتی...نمیخوای بگی بگو نمیخوام بگم چرا میپیچونی؟
دستمو به طرف بطریم دراز کردم و کمی آب ریختم رو صورتم : گیر نده بینیم اه
یه پوفی کرد و به کارش ادامه داد
یه فکری به سرم زد و بدون مقدمه پرسیدم: یه سوال می پرسم اگه خواستی جواب بده اگه هم که نه...فقط منو نکش
همونطور که بیل میزد پوزخند زد و گفت: حالا تو بپرس ببینیم چی میشه؟؟
- خیلی ساده: به چه جرمی افتادی اینجا؟
بیل رو محکم کوبوند به خاک و به نشانه ی تهدید انگشت سبابه اشو گرفت سمتم و گفت: باور کن اگه بخندی همین بیل رو از عرض میکنم تو حلقت
خنده ام گرفت دستامو به نشونه ی تسلیم بالا بردم و گفتم: باشه باشه!
لپاشو باد کرد و چشماشو بهم فشار داد.حدس زدم اینم یکی از اون متود هاش برای یاداوری الفاظ زیبا بود...یهو هوای توی دهنشو خالی کرد و سریع گفت:به خاطر دزدیدن دو تا لنگه کفش
یه دو ثانیه هنگ کردم فک کردم داره شوخی میکنه بعد که دیدم هیچی نمیگه پقی زدم زیر خنده...نگاه سنگین وایلدوست رو كه رو خودم حس كردم، جلوی خندمو گرفتم و گفتم: شوخی دیگه بسه!
ولی چون قیافش تغییر نكرد ادمه دادم: اووووو تو جدی بودییییی! ببخشید ادامه بده...
برای همین قیافه ام جدی شد و خودمو اماده كردم به حرفاش گوش كنم ؛به فکرم رسید شاید قضیه خیلی تراژدی تر و با کلاس تر از این حرفا باشه برای همین گفتم: نکنه همونطور که توی پای طرف بود دزدیدیشون؟! یا شایدم مجبور شدی اول پاهاشو قطع کنی بعد....نه نه وایسا...لابد اول زدی طرف رو کشتی بعد کفشاشو به عنوان غنیمت برداشتی!
وایلدوست که تمام اون مدت دستاشو مشت کرده بود و لب پایینی اش رو با حرص میجویید گفت: کفش های آنتونی ریزو بودن!
شوکه شدم: یا اسطوخودوس!دلبندم تو با کفش های بیسبالیست معروف ایتالیا چیکار داشتی اخه؟!
و اینجوری شد که شروع کرد از اول داستان به گرین لیک افتادنش رو برام تعریف کرد...از قضیه کنفرانس پدرش تا اونجایی که دو تا کفش از بالای بزرگراه افتاده بود رو سرش!
به اونجا که رسید اخم کردم و گفتم: مطمئنی منو سر کار نذاشتی؟
از حرفم شوکه شد و گفت : نه! چرا همچین فکری میکنی؟
ابروهامو بالا انداختم و گفتم: هیچی یه کتاب خوندم دقیقا همین جوری بود...داستان پسری بود که دو تا کفش که متعلق به یه (اخم کردم) بیسبالیست بودن افتاده بود تو سرش و بعدشم که رفت گرین لیک تگزاس و گودال میکند
تمام مدت اخم هاش رفته بود تو هم و بعد از تموم شدن حرفم یه چند ثانیه تو بیصدا تو چشم های هم زل زدیم...یکم بعد احساس کردم رنگش پریده و یه جورایی حالت مریضی به خودش گرفت...خواستم از بحث کتاب بیایم بیرون گفتم: حالا بیخیال...داشتی میگفتی...
فک پایینی اش لرزید و از حالت خلسه اومد بیرون...با سرعت بیشتری به کندن ادامه داد...اخم کرد و گفت: فعلا حرف تو واجب تر و جالب تره...چه کتابی؟
-ولش کن بابا...چیزی مهمی نیست!
با حرص دست از کندن کشید و بدون اینکه به چشام نگاه کنه گفت: بهت گفتم چه کتابی بوده؟؟؟داستانش چی بوده؟؟؟ و از کجا گیرش آوردی؟
 یکم عصبانی شدم و گفتم: همیشه اینجوری رییس بازی در میاری و به همه می پری ؟؟!!!
دو تا دستش رو گذاشت روی دسته ی بیل و پیشونی اش رو گذاشت رو دستاش...با صدای خفه ای گفت: چرا حالیت نیست؟! الان من نه تنها مطمئنم دارم جور کاری که نکردم رو میکشم بلکه یواش یواش دارم حس میکنم که شاید یه شوخی فوق العاده مسخره اس و یا یه پاپوش فوق العاده مزخرف واسم درست کردن!
بعد صداش رو آورد پایین و ادامه داد: آخه من کی باشم که واسه من پاپوش درست کنن؟
و روشو برگردوند و به یه جای دیگه خیره شد.منم سرمو انداختم پایین...با اینکه هنوز اونقدر ازش نمیدونستم ولی منم احساس میکردم یه کاسه ای زیر نیم کاسه اس...اینکه ماجرای دستگیریش دقیقا شبیه یه داستان باشه و دقیقا هم به سرنوشت همون دچار بشه زیادی عجیب بود...نمیدونم شاید یکی خواسته باهاش شوخی کنه ولی خب اون ایرانی بود چرا تو ایتالیا این اتفاق براش می افته در ضمن کدوم شوخی ای باعث میشه آدم به این وضع بیوفته...خوبه جرم من این همه معمای پیچیده نداره...
وایلدوست - میخوای حرف بزنی یا نه؟
-خعلی خب!بذار اینجوری بهت بگم!! تو میدونی اینجا  شعبه دوم یه اردوگاه دیگه توی تگزاسه
-اوهوم
-خوب یه کتابی هست به اسم آخرین گودال که در مورد پسری به اسم استنلی یلنتسه که یه روز دو تا کفش می افته رو سرش و اینم اونا رو برمیداره بعد معلوم میشه که کفش های یه بیسبالیست بوده...خلاصه اینکه  مجبور میشه بره گرین لیک تگزاس و بعد یه مدت معلوم میشه که بی گناه بوده و در اصل یکی دیگه کفش ها رو دزدیده بوده که وقتی داشته بند کفش خودشو درست میکرده کفش های بیسبالیست رو میذاره روی کاپوت یه ماشین و اون ماشین هم شروع به حرکت میکنه...اینجوری میشه که وقتی ماشین از روی بزرگراه رد میشه کفش ها می افتن روی سر استنلی...بعدها که استنلی آزاد میشه یکی از دوستاش داستان زندگیشو یه خرده تغییر میده و کتابش میکنه
-ولی کفش ها محکم تر خوردن به سر من...بیشتر شبیه این بود که کسی اونا رو پرت کرده باشه!
-یعنی میگی راست راستی جرمت شبیه این داستان است؟
-آره ولی باید خودم این کتاب رو بخونم...فک میکنی از کجا بتونم گیرش بیارم؟؟
-از اونجایی که توی این کتاب اردوگاه گرین لیک رو بد نشون داده کمترین جایی میتونی پیداش کنی...اینجا هم که عمرا...ولی اگه بخوای فک کنم کیسه صفرا بتونه از یه جایی برات جور کنه...برای من خود اون جور کرد!
-از کجا؟!
-میگن یکی از بچه های بخش ۳ داره...ولی بدون اگه مچتو بگیرن خیلی بد میشه واست
***
ساعت نزدیکای ۴  بعد از ظهر بود فکر کنم...ذخیره ی آبم داشت ته میکشید برای همین تصمیم  گرفتم قناعت کنم...برخلاف من وایلدوست خیس عرق بود...لباسش به تنش چسبیده بود و موهاش روی پیشونی و پشت گردنش ریخته بود...بعد از تموم شدن صحبتامون درمورد جرمش و شباهتش به داستان دیگه حرفی نزد و بیشتر تو فکر بود...یه اخم گنده هم رو صورتش بود که باعث میشد به شروع کردن یه بحث جدید فکر نکنم!
یه مدت که اونجوری گذشت حوصله ام سر رفت و تصمیم گرفتم یکم آهنگ بخونم:
Diggah Tunnah. Dig digga tunnah
Keepa digga never get done-a
Diggah Tunnah. Dig digga tunnah
What was that???
(Chik Chik Chik)
چیک چیک آخر رو با تکون دادن سرم به جهت های مختلف خوندم که چشمم به وایلدوست خورد که با چشمای گرد به من زل زده بود
-چییییییییییییییییی داری میخونی تو؟!
-آهنگ اون قسمت شیرشاه که راسو ها داشتن تونل میکندن و...
-خودم میدونم...منظورم اینه که....یعنی واقعا آهنگ بهتری پیدا نکردی؟جاااااااااااااااااااان من؟
-فعلا تو حال و هوای این آهنگم مشکلیه؟
-تو دیوونه ای!!
چشمامو ریز کردم و دوباره خوندم:
Quick before the hyena come*****************6 
Diggah Tunnah. Dig digga tunnah
Keepa digga never get done-a
Diggah Tunnah. Dig digga tunnah
Quick before the hyena come
Happiala Hakuna Matata
Hakuna Matata
All we do is dig, so we can hide-hide so we can dig-dig!
Happiala Hakuna Matata
Hakuna Matata
Quick befefore the hye-hye-hyena come
Diggah Tunnah. Dig digga tunnah
Keepa digga never get done-a
Diggah Tunnah. Dig digga tunnah
What was that???
(Chik Chik Chik)
Quick before the hyena come
Diggah Tunnah. Dig digga tunnah
Keepa digga never get done-a
Diggah Tunnah. Dig digga tunnah
Quick before the hyena come...
Diggah Tunnah is what we do
Life's a tunnah we dig it through
Diggah Tunnah is what we sing
Diggah Tunnah is eveything
Mud & clay it's a meerkats friend
Always more around every bend
And when you get to your tunnahs end
Hallelujah - let's dig again!
Dig!
Dig!
Quick before the hyena come 

-یه دقیقه میشه خفه شی!
با صدای فریاد وایلدوست صاف وایستادم...بالای سرم با عصبانیت واستاده بود و یه جوری بهت زده بود! متوجه شدم دارم از پایین بهش نگاه میکنم...نگاهی به قسمتی که داشتم میکندم کردم و دیدم که خیلی بیشتر از وایلدوست کندم...ایول به خودم!
وایلدوست- چیکار داری میکنی؟؟!
-یعنی چی چیکار دارم میکنم؟! یه بار گفتم دیگه...دارم میکنم و آهنگ میخونم!!
چشماشو ریز کرد و بیلشو به سمت قسمت کنده شده گرفت: سر من شیره نمال...تا چهار دقیقه پیش یکسان کنده بودیم و حالا تو نزدیک ۱۰ سانت  بیشتر کندی!!...در عرض ۴ دقیقه!
-عزیزم من تند تند نکندم تو خیلی آروم آروم میکنی!
-گمشو!!! اگه این طوره چرا در عرض این چند ساعت تا حد یکسان کندیم!
 نوک بیل رو کوبیدم به خاک و گفتم: خب الان به نظر جنابعالی چرا اینطوری شده؟؟
-من حس کردم خاک یه جوری خود به خود جا به جا میشد...یه جورایی جادویی!انگار تو با آهنگ خوندن خاک رو جادو کردی که خود به خود کنار بره!
تمام مدت با بهت ابروهامو داده بودم بالا....از قسمت خودم بیرون اومدم و رفتم سمتش...دستمو گذاشتم رو پیشونیش و گفتم: توهم زدی عزیزم!
سرشو گذاشتم رو شونه ام و ادامه دادم: تحمل کن!یه دو ساعت دیگه بگذره گودال تموم میشه!
با حرص خودشو جدا کرد و گفت: راست میگی بیا سمت منو بکن ببینیم دوباره کی بیشتر میکنه!
-ها ها ! زکی! زحمت ۱۰ سانت اینو من کشیدم تو بیای صاحب شی؟!نه قربون دستت!
در حالی که برمیگشت سمت خودش گفت: یه کاسه ای زیر نیم کاسه ی تو هست ...من میدونم!!!!
-بیشین بینیم باو! متوهم!
دوباره هرکدوممون مشغول کندن شدیم...بعد ضدحالی که بهم زد حوصله ی آهنگ خوندن نداشتم...یعنی چی خاک خود به خود جا به جا میشد؟! منو باش كه از صبح دارم فك میكنم این بدبخت خدای ضریب هوشیه!...
*****
خورشید داشت غروب میکرد...البته توی گرین لیک هیچوقت طلوع و غروب خورشید معلوم نمیشد ولی از اونجایی که کف یه گودال ۳ متری تاریک نشسته بودم میتونستم بفهمم که خورشید داشت غروب میکرد به حدی داخل گودال تاریک بود که چشم چشمو نمیدید!
وایلدوست درحالی كه از خستگی نفسش بند اومده بود یه گوشه ای نشست و گفت:چه طوری قراره از اینجا بیرون بیایم احیاناً؟؟
-در واقع احتمال داره نتونیم بیرون بیای... كل شب.
-چی؟ داری شوخی  میكنی؟!
-اگه گودال حتی یك سانتی متر مكعب كوچكتر از یه گودال ٣در٣ باشه ، نه!
-منظورت چیه ؟
-هر یكشنبه آخر روز یكی از مسئول های نگهبانی با متر میاد و هرگودال رو اندازه میگیره حتی اگه یه سانتی متر كوچكتر باشه طنابی كه قراره بگیریشو بیای بالا رو نمیندازه پایین و تو محكومی تا فردا اونجا بمونی ...
-عالی شد! همینو كم داشتیم...
همینطور هردوتامون یه گوشه ای نشسته بودیم و منتظر بودیم یكی از نگهبان ها بیاد صدای قدم زدن بالای سرمون شنیدیم. بالا رو نگاه كردم، یه پسر لاغر مردنی كه یه مداد پشت گوشش و یه تخته شاسی توی یه دستش و یه فانوس تو دست دیگش داشت و یه متر از كمرش آویزون بود، داشت با حالت متفكرانه ای مارو نگاه میكرد وقتی فهمید كه متوجه حضورش شدیم متر رو از كمرش باز كرد و پرتش كرد پایین ولی تهشو ول نكرد 
-پایینشو به كنار گودال بچسبون ، كافیه فقط یه ذره پایین تر بگیریش تا كل شبو اینجا بگذرونی 
چشمامو چرخوندم و بدون اینكه باهاش بحث كنم كاری رو كه میگفت كردم 
اون- خوش شانسین میتونین بیاین بیرون
و بعد طنابو پرت كرد پایین و از دیدمون خارج شد...میدونین بدترین چیز درمورد اینجا، گودال كردن و محیطشو و حتی غذاهاشون نیست (حتی غذاهاشون!!) بدترین چیز در مورد اینه كه دو سه تا احمق كه هیچی حالیشون نیست دارن بهت دستور میدن و برات تعیین تكلیف میكنن!
وایلدوست- منتظر چی ای پس ؟؟؟
-من منتظر توام! برو بالا دیگه!
-عمرا من اول برم! تو منو با این عضله ها چی فرض كردی؟
-تو فكر كردی من قهرمان ٥ سال متوالی كشتی كجم عایا؟
-شاید نه! ولی از اونجایی كه ١٠ سانت رو تو ٤ دقیقه كندی پس میتونی اینجا هم راحت بری بالا!
-باشه بابا این سری اول من میرم وای هفته بعد نوبت توئه البته اگه تا هفته بعد نمرده باشیم...نمرده باشیم...نمرده باشیم
آخر جمله رو با اكو گفتم تا دراماتیك بازی دربیارم و به گمونم تاثیرگذار هم بود چون گفت: زر نزن!گمشو بالا!!
با لبخند به سمت طناب رفتم در واقع داشتم میرفتم كه پام به یه چیزی گیر كرد و با صورت خوردم به دیواره ی گودال ! لعنتی!وایلدوست هرچیزی رو هم بلد نباشه نفرین كردنو خوب بلده! دستمو به سمت پیشونی ام بردم تا چك كنم كه زخمی شده یا نه!! ولی خوشبختانه چیزی نشده بود! برگشتم تا انتقاممو از چیزی كه زیر پام گیر كرده بود بگیرم. نشستم و دستمو رو زمین كشیدم كه به یه چیزی خورد با حرص پا شدم و شروع كردم به لگد زدن ( هشدار: وقتی خسته ام گرسنمه و عصبانیم با من در نیوفتین ) و یه چیزی (كه احتمالا همونی بود كه داشتم لگدمالش میكردم) به سمت دیگه گودال پرت شد. رفتم و برش داشتم. با دستم گرد و خاك روشو پاك كردم و فوتش كردم چون داخل گودال نوری نبود نمیشد تشخیص داد كه چیه!
با عجله از طناب بالا رفتم و اونو به سمت نور فانوسی که کنار گودالمون گذاشته بودن گرفتم! دستم رو روش کشیدم...یه گردنبند بود! یه گردنبند زرد و نارنجی با رگه هایی از رنگ سیاه که درست وسطش یه خورشید بود و یه گوشه اش هم یه ماه داشت!1*******
ولی این امکان نداره...من مطمئنم این همون گردنبنده...نه! فکر نمیکنم!!! من این گردنبند رو قبلا یه جا دیدم....ولی کجا؟؟؟؟ شاید یه چیزی مثل توهم ناشی از خستگی  یا دژاوو (Déjà vu) باشه!
وایلدوست-مرسی واقعا این همه همکاریت تو بالا اومدن از گودال خیلی کمکم کرد مثلا قرار بود اول بری تا به من کمک کنیااااا....نیگا کن! انگار نه انگار که دارم با این حرف میزنما...خیر سرم باید بریم دوش بگیریم و شام کوفت کنیم...هدست!......هدست....هووووووی!
من-هاااااان!؟ بابا عاخه حتما دارم یه کاری میکنم دیگه!
-چی کار داری میکنی که این همه مهمه؟؟ اون چیه تو دستت؟ 
-از توی گودال پیداش کردم!
- واقعا؟؟؟ اگه به نظرت چیز ارزشمندیه بهتره ببری و بدیش به گریس یا فورد شاید تونستی یه استراحتی،چیزی بگیری!
تو حالت کاملا ریلکسی به بررسی گردنبند ادامه دادم و بدون اینکه سرمو به سمتش بچرخونم گفتم: نه!
-منظورت چیه "نه"؟؟؟
-یعنی نه دیگه...میخوای اسپانیایی بگم «Nah»
-باشه فهمیدم اسپانیایی هم بلدی!منظورم اینه که چرا؟
-چون من این گردنبندو میشناسم یعنی قبلا یه جا دیدمش!
-کجا؟
-توی...توی خوابم!
***
در قسمت بعد دو شکارچی چه خواهد شد؟؟؟آیا اسکایلر راز گردنبند پیدا شده در گودال را خواهد یافت؟؟؟آن گردنبند چه تغییری در زندگی اسکایلر و اینجانب خواهد داشت؟؟؟؟
با ما همراه باشید تا دو شکارچی دیگر....(دام دام دادام!!!!!)
پ.ن ها:
1- و اینم گردنبند اسکایلر که به انواع زیادی از اسلحه ها و تقریبا همه ی آلات موسیقی تبدیل میشه:

2-       Axwell Λ Ingrosso - Sun Is Shining مورد تایید اسکایلر و من!!!! لینک فاز برداشتن هنگام خوندن(میتونین وقتی دارین میخونین گوش بدین):
 https://soundcloud.com/stino-psv/sun-is-shining-so-are-you

Sun is shining and so are weeeeee!!!!!!!
3- دیگه من حالم داره بهم میخوره....واقعا اگه یه همچین دختری کنار من باشه هااااا...یه تفنگ برمیدارم و تمام....خونش حلاله!!!!
4- اگه دقت کنین...دقیقا دختر عمه اش زده صورت هکتور رو کبود کرده!!!!! :دی
5-به جون ننه ام که آتنا باشه اصلا یه ذره هم نمیتونم آپولو رو در حال انجام همچین کاری تصور کنم!!!
6- Digga Tunnah .....مورد تایید همه!!!!!!عاقا من اول یه آهنگ دیگه گذاشته بودم ولی نمیدونم از کجا به ذهن اسکای این آهنگ تراوش کرد...ولی کلی خندیدیم!!!! اگه موقع خوندن بهش گوش ندید نصف عمرتون بر فنا است!!!!! البته این لینکی گذاشتم دقیقا همون آهنگ نیست مثلا اون قسمت:(Chik Chik Chik)what was that?  که قسمت مورد علاقه ماست رو نداره ولی خوب:

 https://www.stlyrics.com/lyrics/thelionking112/diggatunnahdance.htm


ولی آنان که یوتویوپ توانستنند بروند همانا آنان از رستگارانند...عین آهنگ:
https://www.youtube.com/watch?v=IBGTuxOEa98
امیدواریم که خوشتون اومده باشه!!!! نمره و انتقاد یادتون نره!!!
Σαρα Ωιλδε
Σκυλερ Κνιγ-τ
****

یه چیزی هم خواستم بگم...ما تقریبا دو سه ساله که تو مدرسه آخر هر سال یه جشن میگیریم که به بهترین ها جایزه میدیم...البته جایزه هم که چه عرض کنم قبلنا چیزی نمیدادیم امسال یه کارت تبریک کاغذی دادیم!!!بودجه نداشتیم خو!!!! امسال با کیفیت خیلی خیلی بهتر برگزار شد اول کاندید ها رو تعیین کردیم و بچه ها رای دادن و بعد هم شنبه آخر سال جشن برگزار شد با مجری گری.......من و اسکایلر....هورااااااا!!!!!! 
خلاصه اینو میخواستم بگم که یه لقب گذاشتین رو من فک کنم کل دنیا خبر داره ازش...از بین یه چند تا جایزه ای که گرفتم یکی شون بهترین وحشیه ساله!!!!!!!!!......واقعا خدا قوت بهتون!!!!! دست مریزاد!!!!!!!

اسکایلر هم جایزه زیاد گرفت اما یکی اش که باعث افتخار باباش هم شد بهترین صدای سال بود....










اگه عکسا براتون ناقص میاد کلیک راست کنید یا هم اگه با گوشی میاید روش نگه دارید و ... خلاصه اینکه توی یه پنجره جدید بازشون کنید که من اینو پیشنهاد میکنم!!!!

قول میدیم قسمت بعد رو زودتر بذاریم!!!! البته اگه خدا دوباره نخواد پاک سازی نژادی بکنه




طبقه بندی: داستان های سارا وایلد، 

تاریخ : جمعه 1 اردیبهشت 1396 | 11:10 ب.ظ | نویسنده : Sara Wilde | شکارچی
.: Weblog Themes By BlackSkin :.