تبلیغات
کابین آرتمیس - اسکایلر آهنگ شیرشاه را میخواند (Two Hunters-Sara Wilde 7)
به نام ایزد یکتا
درودی به دلپذیری ارمغان فصل بهار بر شما دورگه های عزیز 


و باز هم پوسایدون جون چند نفر بی گناه رو گرفت...و این بار نه با زلزله بلکه با "سیل"!!!!!
نمیدونم چه حکمتیه که هر دفعه که داستان میذارم باید یه "تسلیت" بگم...ولی خب با اینکه یه عده آدم که میخوان بین نژاد ها اختلاف بندازن،نژاد ما رو ایرانی نمیدونن ولی خب من به عنوان یه ایرانی و آذری وظیفمه که اینکار رو بکنم!!!
و اینبار هم تسلیت میگم به تمام اون خانواده هایی که عزیزانشون رو تو اون سیل فوق العاده بی رحم از دست دادن!!!
سیل به قدری بی رحم بود که (ادامه مطلب)

روز یکشنبه عزای عمومی اعلام شد...ولی متاسفانه فقط توی استان ما نه کل کشور!!!
ما میخواستیم داستان رو شنبه بذاریم ولی این اتفاقات یه ذره حالمون رو گرفت!!! شاید بگید نذاشتن داستان به خاطر عزای عمومی بهونه ی مسخره ایه...ولی تنها عزای عمومی نبود...فیلم هایی میدیدیم که آتیشمون میزد...و با دیدن اونا بعضی از فارسهای عزیز و دیگر هموطنانمون پشتمون بودن با گفتن "تسلیت آذربایجان" یا "تسلیت آذرشهرم"
اما بعضی هاشون هم بودن که خیلی بیشتر بهمون روحیه میدادن با حرفاشون:
"مردم خودشون رفتن تماشا کردن، پس حقشون بوده که بمیرن....برید خفه شید ترکای خر"
"چرا پست بذاریم؟؟؟ هر چقدر تورک کمتر= زندگی بهتر...این کامنت منو پاک نکنین...این حرومزاده ها دیگه وطن فروشی شون رو به دنیا ثابت کردن"
"آره داداش راس میگی هرچقدر تورک کمتر=زندگی بهتر...خوبه خدا داره خودش پاک سازی نژادی میکنه...زلزله حادثه قطار سیل...یاشاسین کشور پرشیا"
من یه سوال دارم آیا این کشور پرشیا شامل آذربایجان نمیشه؟؟؟ اونا اینا رو میگن ولی به این فکر نمیکنن اونایی که عزیزانشون رو از دست دادن چه حالین؟؟؟
وقتی روزنامه ی همشهری میاد تیتر میزنه "سیل تماشاگران را برد" دیگه چه انتظاری از یه عده تفرقه افکن میره؟؟؟؟ تماشاگر؟؟؟؟؟ چرا اراجیف تحویل مردم میدیدن؟؟؟؟ من حاضرم اگه بخواین خودم پاشم برم اونجا و عکس اون قسمت رو براتون بگیرم هرچند اگه تو تلگرام بگردید پیدا میکنید...اونجا راه مردم بود...مردم داشتن راهشونو میرفتن...کسی واسه تماشا با ماشین تو جاده نبود...داشتن راهشونو میرفتن که یهو میفهمن زیر تایر های ماشین داره خالی میشه و ... خدافظ!!!
هرچند یه عده احمق هم بودن که واسه فیلم گرفتن رفته بودن...ولی چند نفر؟ فوقش 10 نفر...وقتی گفته میشه"حقشون بود" به بقیه هم برمیگرده!!!!
چند نفر اون روز اون روزنامه رو خوندن؟چند نفر موقع رد شدن چشمشون خورده به تیتر روزنامه؟؟؟ یکی باید به مردم بگه...این اراجیفی که بهتون میگن به خاطر اینه که فردا نرید در وزارت راه و شهرسازی رو تخته کنید و بگید بی شعورا چرا زیر یه پل که قدیم از زیرش آب میرفت جاده میزنین؟؟؟

چقدر راحت گفته میشه پاکسازی نژادی...در حالی که میشنویم جنازه هایی پیدا شده که کاملا خشک شدن...وقتی میذارنش تو کیسه دستاش بیرون میمونه چون خشک شده!!!! راحت گفته میشه بدون اینکه به این فکر بشه که تمام بیمارستان های نه تنها آذرشهر بلکه شهرهای اطراف سردخونه هاشون پره...چرا چون کسی شناسایی نمیشه که تحویل خانواده اش بدن و بگن ببر دفنش کن!!! همه مون پدیده اسمز رو میدونیم!!!! خب الان چی میشه؟؟؟ جنازه ها باد کردن...دست ها باد کردن...چهره باد کرده نمیشه فهمید کی به کیه...نمیتونن یه دونه رگ پیدا کنن...بعد چی میشه؟؟؟ مجبورا یه دستی یه پایی چیزی باید قطع بشه بلکه یه ذره خون برای آزمایش به دست بیاد...
چقدر راحت گفته میشه "حروم زاده"....حروم زاده همچین صفتی نیست که بشه راحت به زبون آورد و به همه گفت....صفت سنگینیه...باید نشست در مورد معناش فکر کرد...از این طرف میشنویم بهمون میگن حروم زاده از یه طرف دیگه میشنویم یه خانواده ی 5 نفری:مادر و پدر و دو تا پسر شون و یه دخترشون....همگی با هم مردن!!! ولی جنازه ی پدر از یه سمت پیدا شده جنازه مادر و بچه ها از یه سمت دیگه...چرا؟؟؟ آدم خودشو به مرگ نزدیک میبینه به هر چی متوسل میشه...و این مادر به بچه هاش متوسل شده بود و به هر زحمتی اونا رو کنار خودش نگه داشته بود!!!! ولی آخرش که چی؟؟؟ حرومزاده!!!!
تنها این موضوع نیست...توی حادثه قطار هم حرف زیاد شنیدیم...خیلی راحت عکس جزغاله میذاشتن و زیرش مینوشتن "ایشالا تو آتیش جهنم بسوزید"....بعضی وقتا یه حرفایی میزنیم که اصلا حالیمون نیست...سبک سنگین نمیکنیم...خیلی سخته که بفهمی چرا تلفات یه واگن از 43 شد 44! اولین بار که یه واگن رو پاکسازی کردن گفتن تلفات این واگن(تنها این واگن نه کل قطار) 43 نفر بوده...ولی بعد آزمایش دی ان ای میگن 44 نفر!!! و اون یه نفر اضافه واسه این بوده که موقع آتش سوزی یه مادر طفل خردسالش رو محکم بغلش میگیره و باهم میسوزنن و مردم فک میکنن یه جنازه است و هر دو رو توی یه کیسه  می اندازن!!!!
نمیخواستم اینقدر طولش بدم ولی خب دلم پر بود...تو حادثه قطار هیچی نگفتم ولی اینبار نتونستم ساکت بشینم و هیچی نگم...و اینجا تنها جایی بود که میتونستم چیزی بگم...کاش یه تلگرامی اینستایی چیزی داشتم و مردم رو تا اونجایی که میتونستم آگاه میکردم...مگه فوقش چند نفر میان این پست رو بخونن!!!! پس از شما میخوام که نشرش بدید...نه اینکه متن رو نشر بدید...به دوستاتون بگید...مطمئنا همه نمیفهمن ولی خب یه عده هم یه عده است!!!!!
پوووووف...برید داستان رو بخونید:/// شرمنده اگه شما رو هم ناراحت کردم!!!


بابت تاخیر در آپلود این قسمت از همگی نهایت پوزش رو میطلبم...زودتر از این امکانش نبود

امیدواریم که خوشتون بیاد
هشدار!!!! توی متن یه شماره هایی مثل همیشه زده شده که به معنی پ.ن هستن.... اونایی که کنارشون ستاره هست رو واجبه همون لحظه برید پ.ن مربوطش رو بخونید!!! برای اینکه راحت باشید میتونید داستان رو تو دو تا صفحه باز کنید و دومی رو ببرید قسمت پ.ن ها و هنگام رسیدن به همچین پ.ن هایی به صفحه دوم برید
                               

اسکایلر نایت:
*چمن زار*
سارا-هی اسکای!!! همه چی رو به راهه...بپر پایین!
-به نظرت ارتفاع یکم زیادی نیست؟
-بچه نشو تو این وضعیت! آب مثل یه بالش میگیرتت
-آهان...بعدم توی آب غرق میشم!
-اسکایلر! میبینی که من پریدم و سالمم غرقم نشدم با اینکه شنام خوب نیست... یا شایدم اصلا بلد نیستم!!!!
-خیلی خب خیلی خب حواسمو پرت نکن
*صدای تکان خوردن چمن های بلند و نزدیک شدن چیزی*
-سارا فرار کن!
-چی؟؟؟
-یه چیزی داره میاد سمتت...فرار کن
*سکوت*
-فک کنم توهم زدی....حالا میپری یا با...
-ساااااااارااااااااااا
*مه*
*تونل*
من-دستت چطوره؟
-هممم باید بیشتر مواظب می بودم...زخمش دوباره باز شد
-حالا باید چیکار کنیم؟
-میرم این تو یه سرکی بکشم....اگه امن بود برمیگردم با هم بریم!
-دیوونه شدی؟؟؟؟ نمیدونی اون تو چی هست.
-خب تو انگار ایده بهتری داری نه؟؟؟؟ همین جوری این تونل رو بریم تا آخر که چی بشه؟؟؟
 -شاید داریم اشتباه میکنیم...شاید بهتر باشه برگردیم
-زهرمار تو منو خر کردی و راضیم کردی که این کارو بکنم...حالا میگی برگردیم؟؟؟ فکرشم نکن...مطمئنا تا حالا متوجه غیبتمون شدن...برگردیم خرخره مونو میجوئن...من رفتم!
*سکوت*
*صدای پا*
سارا-اسکایلر برگرد! همین الان...بدووووو!!!!
*مه*
*دشت*
سارا-آیییییییییییی
 من-پاشو....الان بهمون میرسه
-دیگه نمیتونم...نصف روزه داریم ازش فرار میکنیم و هیچ جا هم نیست که بتونیم اونجا...
*صدای غرش هیولا*
-خدای من!!! بدو !!!
*مه*
*منطقه جنگی*
سارا- نفهمیدی کجا انداختی گردنبندتو؟
-نه!اون هیولای احمق چنگالش رو انداخت دورش و کشید پرتش کرد یه جا
*درخششی روی زمین*
من- فک کنم اون جاس
*گردنبندی زرد و نارنجی با رگه هایی از رنگ سیاه و با طرح خورشید و ماه * 1******************

***
-هی آبجی! داداش....عامو...هدست!
با یه سیلی از خواب پریدم...شوکه شده بودم واسه همین ناخودآگاه خواستم بشینم که سرم محکم خورد به تخت بالایی...
-آآآآآیییییی
دمبل-خود در گیر!!!!!
-عاقا چرا اینجوری میکنی؟ دردت چیه؟؟؟؟
- خیلی وقته زنگ رو زدن...کری مگه؟؟؟ لطف کنی تن لشتو تکون بدی ممنون میشیم
سرمو با دست مالیدم و لبه تخت نشستم اون جوری که تو خواب داشتم میدویدم حس کردم اصلا نخوابیدم و در اصل الان باید بخوابم...دمبل قمقمه اش رو از کنار تختش برداشت و به سمت در رفت...
دمبل-اون وایلدوست رو هم بیدار کن...از تو هم کر تره ماشالا!
دو تا از پله ها رو رفتم بالا...چند بار وایلدوست رو تکون دادم که بالاخره بیدار شد
من-پاشو باید بریم...
صورتشو چسبوند به بالش و با صدای خواب آلودی گفت: شوخی میکنی؟؟؟؟ من تازه خوابم برده!
بالش رو از زیرش كشیدم و با حرص گفتم: ببخشید دیگه اینجا خونه نیست كه بتونی یكشنبه ها بیشتر بخوابی!!!
چشم هاشو محكم بست. از میله ی محافظ تخت کمک گرفت و همونجوری چشم بسته از تخت پایین اومد...بعد از پوشیدن لباس های كارمون از ترس اینكه چشم بسته سرشو بزنه به در و دیوار و منو با یه گودال ٣ متری تنها بذاره همراهش رفتم به طرف پشت كابین تا وسایلمونو برداریم!
لباس های شب قبلشو مچاله كرد و ازم پرسید: اینا رو چیكار كنم؟! 
از كابین رفتم بیرون و لباس های خودم رو انداختم توی حوض پشت كابین...البته حوض هم نبود بیشتر یه مكعب مستطیل پر از آب بود: بندازش این تو...ایشالا تا شب تمیز میشه
نیشخند زدم و رفتم سراغ بیل ها
بالاخره چشماشو كامل باز كرد و یه نگاه دقیق به داخل حوض انداخت یه بویی كرد و چینی به بینی اش داد و گفت : هلاك این بهداشتم من!!!!
یه دستم رو بالا بردم و یكی رو هم سینه ام گذاشتم و گفتم : هلاك شدن شما باعث افتخار ماست!!!!
ابروهاش رو بالا برد و نفسشو با حرص داد بیرون و لباس هارو انداخت توی حوض .
بیل رو برداشتم و یه گوشه منتظر وایستادم ، به دیوار های اردوگاه خیره شدم...دلم برای دنیای پشت اون دیوار های بلند و سیاه تنگ شده بود با اینكه فقط ٣ هفته بود اونجا بودم!!! ولی بی شک اون سه هفته به انازه یه عمر بود!!! باریكه ی نوری از گوشه بالای دیوار ها به اردوگاه میتابید كه نشان  میداد خورشید طلوع میكرد و خود به خود شروع به خوندن كردم:
۲*******Then you came my way on a winter'sday
Shouted loudly come out and play
Can't you tell I got news for you
Sun is shining and so are you

And we're gonna be alright
Dry your tears and hold tight
Can't you tell I got news for you
Sun is shining and so are you


دمبل -اول صبحی صدای نکره اتو ننداز سرمونااااا...حوصله اتو نداریم!!!!!!
-واوو...ممنون از جمع بندیت!!!!
پوزخندی زد و کنار من تکیه داد و منتظر پارتنرش یعنی کیسه صفرا موند
ناف و کریپتون از جلومون رد شدن...ناف دست کریپتون رو کشید و گفت : بیا بریم دلبندم! کلی حرف داریم که با هم بزنیم
کریپتون با بیچارگی دستشو کشید و در حالی گوشه ی لباشو داده بود پایین به ما گفت: چرا من ؟؟؟؟ نه آخه چرا منننن؟؟؟ کدوم احمقی منو اینو همگروه کرد؟؟
دمبل- مگه یادت نیست از همون روز اول چسبید به تو و اونقدر مغزتو خورد که مجبور شدی واسه خفه کردن صداش قبول کنی همگروهت بشه...
- کاش یکی زده بود به سرم و گفته بود که احمق این بار خفه اش میکنی بعدا چیکارش میکنی؟؟؟
من- حالا کاریه که شده...تو خونتو لزج نکن!
-یه چیز میگی هاااا هدست...از بیل اول شروع میکنه به حرف زدن تا در حموم!!! حالا اگه بدشانس باشم حموم هامون کنار هم می افته اونجا هم حرف میزنه...حالا اینا هیچیییییی عمق فاجعه  اینه که تو کلاس والیبال هم همگروهییییییم!!!!! 
و دودستی زد تو سرش
با خنده گفتم: عزیزم علاج این کار یه هندزفری تو گوشه و یه آهنگ با ولوم آخر!!!گریس هم بیاد نعره بکشه حالیت نمیشه
چینی به بینی اش داد و گفت: نه تو رو خدا!!! حاضرم صدای ناف تو گوشم باشه تا آهنگ های اجغ وجغ و گوش خراش تو!!!! 
- خیلی هم دلت بخواد! به جهنم!
ناف که به خاطر تاخیر کریپتون فضولی معروفش گل کرده بود خودشو رسوند تا بهتر حرفامون رو بشنوه
-البته که اون صدای منو ترجیح میده...دوستی مثل من تو دنیا پیدا نمیشه...البته اونم بهترین دوست منه...عجقول منه اصلا!!!
دمبل دو تا انگشتشو تا حدی برد تو دهنشو و ادای بالا آوردن در آورد و گفت: من یه روز به خاطر عجقول مجقول های این بالا میارم...ببین کی گفتم!!!
ناف زبونشو واسش در آورد و با فیس و افاده جواب داد: چون حسودیت میشه که رابطه ی منو کریپتون اینقدر صمیمیه!!!!!
و با این حرف دستاشو از پشت دور گردن کریپتون حلقه کرد و سرشو به سرش چسبوند3
کریپتون هم که تمام مدت سعی در محو شدن تو افق نا پیدا کمپ بود با قیافه ی اینبار فوق پوکرش رو به من کرد.دستشو دراز کرد و گفت: اون هندزفری رو رد کن بیاد!!!! 
-زارت! برو همون صدای نافتو گوش كن ! آهنگ های من گوش خراشن؟!
بدون تغیر قیافش چشماشو ریز كرد و حالت " وات د فازی " گرفت و گفت : نافم؟
چشامو ریز كردم و گفتم : خودت میدونی منظورم چیه؟
ناف آویزون گردن كریپتون و گفت: خب دیگه ! حرف زدن دیگه بسه! بیا بریم فدات شم!
و كریپتون رو با خودش برد . دمبل خداحافظی نظامی كرد و منم لبخند دندون نما زدم و براش دست تكون دادم.
بعد از اونا آرمپیت و پلانكتون رد شدن. به نظرم پلانكتون تنها كسی بود كه با بوی عرق پلانكتون مشكلی نداشت!
همیشه واسم مرموز بود؛خیلی مرموز!از وقتی اینجا بودم دست از كارهای شك برانگیزس برنداشته بود ، همیشه خیلی ساكت و به جز مواقع خیلی معجزه آسایی اصلاً حرف نمیزد! وقتی حرف میزد همه شكه میشدن ؛ مثل دیشب! صداهای قلم روی كاغذی كه هر شب از تختش به گوش میرسید هم حتی مرموزترش كرده بود...
و بالاخره وایلدوست خان با اون چشمهای پف كردش حضور سبزشو به ارمغان رسوند . درحالی كه دهنشو مثل یه تمساح باز كرده بود و خمیازه می كشید بیل رو هم كشون كشون با خودش میاورد!
از پشت سرش كیسه صفرا داشت مستقیم به سمتش حركت میكرد وقتی بهش رسید با یه حركت خیلی آنی و حرفه ای كه حتی بروسلی خدابیامرز هم فك كنم تو قبرش واسه این حركت غبطه خورد، بیل رو از دست وایلدوست قاپید ، بعد با افتخار پرتش كرد بالا تا از وسطش بگیره و بعد بیل رو به شكل افقی درآورد و با یه حركت سر به دمبل -كه مفهوم " بزن بریم"  رو میرسوند- حرکت کرد و بیلی كه قبلا دستش بود رو به سمت وایلدوست پرت كرد و ازمون دور شد.
 وایلدوست كه دیگه خوابش پریده بود خم شد و بیل رو برداشت و با قیافه ی " این دیگه چه كوفتی بود " بهم نگاه كرد
من-تو بیل اونو برداشته بودی... سبك ترین بیل كمپو. بیل سبكتر ؛ كار راحت تر!
نفسشو با حرص داد بیرون و چشاشو چرخوند و به راهش ادامه داد
بعد یه مدت سكوت وایلدست پرسید: حالا چه طور شده كه اون بیله سبكتره؟
-آخه یكی از بچه ها دیسك كمر داشت مخصوص برای اون درست كردن اذیت نشه!
-واقعا؟!
-معلومه كه نه ! برای یه بچه ی فسقلی بود كه ١٠-١١ سالش بود و خیلی ریزه میزه بود و نمیتونست كار كنه با هزار بدبختی و خواهش و التماس و پاچه خواری و اینكه اگه بیل سبكتر باشه بازده كارش میاد بالا و از این چرت و پرتا قبول كردن و بهش یه بیل كوچكتر دادن كه به دلایلی رسید به كیسه صفرا!
-مثلا چه دلایلی؟!
با این جمله رسیدیم به بخشمون . بیلم رو زدم به خاك قسمتی كه میخواستم گودالمونو بكنیم و سارا هم همینكارو كرد به بیل تكیه دادم و جواب دادم:
به دلایلی مثل خاصیت كیسه صفرا بودن كیسه صفرا یا مثل اون چاقوی معروفش!كتك زدنش، تهدید كردنش و از این قبیل كار های عامه پسند.
گوشه ی لبش رفت بالا و چشماش برق زدن . به كیسه صفرا نگاه كرد و گفت : خوشم اومد ازش ! به این میگن جَنَمِ دخترونه ! 
دهنمو كج كردم و گفتم: بعله! تیپ شخصیتی تون هم كه چش نخوره خوبه ! دست بزن ، تهدید و از این حرفا دارین كه چه عرض كنم فراوون تا...

سریع سرشو چرخوند به طرفم و با چشم های ریز شده گفت : من دستم اصلاً هم سنگین نیست
لبامو غنچه كردم ، چونشو گرفتم و به سمت چپ چرخوندم و گفتم : به نظرت دختر عمه ام زده استخون گونه ی هكتور رو اون طوری كبود كرده؟4
چونشو از دستم كشید بیرون ؛ دست به سینه وایستاد و با اخم گفت: افتخار آشنایی با دختر عمه ات رو نداشتم ولی من اصلاً دست بزن ندارم ! خیلی ام خونسرد و ریلكس ام.
اینبار دستمو رو چونه خودم گذاشتم و با حالت پروفوسوری گفتم :
بعله بعله ... كاملاً واضح و مبرهن است! مخصوصاً از اسمت ریلكس بودن تراوش میكنه اصلاً....
-اون اسم مسخره رو من نذاشتم شما ها گذاشتین!یادمم نیست اصلا برای چی ... نمیخوام بفهمم یاد آوری نكن خواهشاً...
-از قدیم گفتن باید هر شب قبل خواب مشكلات اون روز رو فراموش كرد ؛ هر روز یه روز تازس!
سرشو تكون داد و گفت : كاملاً درسته! باید دعواهایی كه اون روز كردی رو فراموش کنی و خودتو با ذهنی آزاد برای دعواهای فردا آماده كنی!
با این حرف یهو به سمت جلو پرت شد سرمونو كه باند كردیم هكتور رو دیدیم كه به وایلدوست تنه زده بود و حالا داشت از كنارمون رد میشد ، وایلدوست به زور خودشو جمع و جور كرد هكتور در حالی كه راه رفتنشو متوقف كرده بود به سمت با برگشت و دوتا دستاشو درحالی كه بالا نگه داشته بود با حالت مسخره ای گفت: اوپسسسس...
و بعد با ریشخند احمقانه اش به جلوش برگشت و به راهش ادامه داد!
وایلد وست درحالی دندوناشو رو هم فشار میداد دستاشو مشت كرد و با اون پاهای درازش یه قدم گنده به سمت جلو برداشت ولی من جلوش وایسادم و گفتم:
عای عای عای خانم ریلكس از شما كه انقدر اعصاب تحت كنترلی دارین این كارا بعیده....
تو همون حالت چشماشو بست و با حرص شروع كرد به شمردن
من-این دیگه یعنی چی؟
-هر وقت عصبانی میشم تا ٢٠ میشمرم.
-خدای مِتود وارد می شود! مثلاً آرومت میكنه؟
-نه! اینجوری فحش های بهتری یادم میاد!
چشامو گرد كردم، سرمو خاروندم و با دست زدم به پشت وایلدوست . شونش رو گرفتم و گفتم:
موفق باشی دلاور!
و به سمت غذاخوری حركت كردم
-من دارم میرم ! هیچ خوشم نمیاد بدون صبحونه روزمو شروع كنم!
بعد درحالی كه از اونجا دور میشدم زیر لب گفتم:
مگه اینكه تخم مرغ باشه...

****
من- دیشب خوب خوابیدی؟ 
از غذا خوری برگشته بودیم و میخواستیم كارو شروع كنیم
-نه بابا! اصلا نفهمیدم كی خوابیدم، چه قدر خوابیدم، كه بیدارم كردی...
و اولین خاك بیل رو دور ریخت
-تو چی؟
-راستشو بخوای منم نفهمیدم چی شد انگار داشتم تریلر فیلم جنایی میدیدم دو ثانیه یه جا بودم سه ثانیه یه جای دیگه اصلاً معلوم نبود چی به چیه، كی به كیه، قاتی پاتی بود كلاً حتی تو هم بودی!

متفكرانه سرشو تكون داد و گفت : منطقیه ! مغزت می خواست منو تو یه قسمتی از خاطراتت بچپونه ولی چون دغدغه های ذهنیت زیاد شدن نتونسته و ارور داده شایدم از بس ناز میكنی این تخم مرغ هارو نمیخوری بدنت سوخت كافی نداره یه جورایی نورون های مغزیت سوخت كم دارن و به اكسیژن نیاز دارن با این وضع جو اینجا  باید اریتروپویتین بیشتر ترشح...

متوجه شد كه كاری نمیكنم و به خاطر همین هم حرفشو قطع كرد و متوجه قیافه ی پوكرم شد (pa pa pa pa pa pa pa pa pocker face)

-اریترو چی چی؟ فرزندم آیا میدانستی من به اطلاعات علمی آلرژی دارم پس همانا از این سخنان در نزد ما استفاده نفرما كه برای حساسیتمان خوب نیست . باشد كه رستگار و بیكار شویم!

خندیدو یه چشمك زد و به كارش ادامه داد.

 ***



فک کنم یه ساعت از شروع کارمون گذشت و همه اش تو سکوت...خب اونقدر اشتراک نداشتیم که بخوایم با هم حرف بزنیم...تمام مدت من و من میكردم كه فكر كنم خیلی رو اعصاب بود...وایلدوست هم تو فکر بود و هر از گاهی نگاه عاقل اندر سفیهی بهم می انداخت
خورشید تو فضای آسمون اردوگاه پدیدار شده بود من که اصلا گرمم نبود ولی وایلدوست هی یقه اش رو جلو و عقب میبرد و خودشو باد میزد
نگاهی به گودالمون انداختم حول و حوش ۲۵ سانت از سه متر رو کنده بودیم
با خودم فکر کردم تو یه ساعت ۲۵ سانت کندیم کی تمومش میکنیم؟!
و ظاهرا بلند بلند فکر کرده بودم چون وایلدوست جواب داد: دور و برای ۵ عصر:/
سرمو تکون دادم و گفتم : که اصلا خوب نیست...باید زودتر تمومش کنیم
و با این حرف هردو مون سرعتمون رو بیشتر کردیم من نصف دایره رو میکندم و اونم نصف بقیه رو...
به دور و بر یه نگاهی انداختم بقیه هم تقریبا اندازه ی ما کنده بودن...
یکم که کندیم از سکوت خسته شدم بیل رو زدم به خاک یه دستمو گذاشتم روش و رو به وایلدوست گفتم: خب دیگه من خسته شدم...از اونجایی که تا حالا نتونستیم درست و حسابی حرف بزنیم فک کنم این بهترین فرصت باشه.نظرت چیه از اول شروع کنیم؟؟؟
بعد اون یکی دستمو دراز کردم: من اسکایلر نایتم ملقب به هدست...۱۵ و خورده ای سالمه...متولد استرالیا
گوشه ی لبشو برد بالا و بدون اینکه بیل رو کنار بذاره دستمو و گرفت و در جواب گفت: خوشبختم!!!منم سارا وایلد متاسفانه یا خوشبختانه ملقب به وایلدوست هستم و منم ۱۵ و اندی سالمه...متولد ایران
دستشو فشار دادم و گفتم:خوشبختم!!!
برگشتیم سرکارمون....همزمان با بیل زدن گفتم : خب خانم وایلد این فامیلیت واقعا معنی وحشی میده؟؟؟
دستشو محکم زد به سرش و تقریبا از ته دل گفت: نه!!! به جان خودم نه!!!!معنی وحشی نمیده...هر جا که میرم مشکلم اینه...خب فامیلی من به صورت W I L D E نوشته میشه و چی؟؟؟ به معنی وحشی نیست! یه e داره آخرش!!!!
خندیدم و گفتم: لامصب تفاهم در حد لالیگا!! برای منم خیلی اعصاب خرد كنه فامیلم یه k هم اولش داره و...
اخم کرد و گفت: یه k اولش؟؟؟؟
-دیدی؟؟؟ متوجه نشدی...خب حق هم داری دیگه...فامیلی من هم به صورت K N I G H T نوشته میشه و معنی شب نمیده بلکه معنی ( صدامو کلفت کردم) شوالیه میده
-اووو چه جالب! ! 
-خب دیگه اینکه از کار های مورد علاقه ام-همانطور که از نام شریفمان پیداست- اینه که...آهنگ گوش بدم...بخونم،بنویسم یا...
-خعلی خب حالا!!!!خواننده مورد علاقه ات کیه اونوقت؟
-صد البته كه برایان نه و شان مندز(Shawn Mendes) 
و با دستام یه قلب درست کردم
وایلدوست چینی به بینی اش داد و گفت: لابد روش كراشم داری!!!
-با این كه برای خیلی افراد جواب سوالت صد در صد اره هست ولی نه زیاد این یكیو واقعا دیگه به خاطر خوانندگیش دوست دارم یعنی یَك صدایی دارههههه خداااا! باید بگیری ماچش كنی!!!
با حالت حال به هم خوردگی بهم نگاه كردو گفت: ایییییییی ....چی رو ماچ كنی؟
-صداشو دیگه! تو  حالت خوبه؟ به نظر میاد بمیری هم این كارو نمیكنی!
یه لبخند مصنوعی زد و گفت:نووووچ! حتی فکرشم نکن! من چرا باید بمیرم؟! خودش بره بمیره!
-عههههه
-والا...
-خعلی خب حالا...تو بگو
.

.
****




طبقه بندی: داستان های سارا وایلد، 

تاریخ : جمعه 18 فروردین 1396 | 05:39 ب.ظ | نویسنده : Sara Wilde | شکارچی
.: Weblog Themes By BlackSkin :.