تبلیغات
کابین آرتمیس - اتحاد پوسایدونی ها و گروگان گیری گرگا تو یه روز یه فاجعه میسازه
خب اینم این قسمت که کمپ یکم از خواب بیدار شه
ببخشین دیر شد

بلروفن:به ما حمله شده

تولیپ:چی؟کی؟از کجا؟از چه نوع؟

بلروفن:سایکلاپس های بسیار عظیم و گرگ و البته پشتیبانی هوایی تو راهه تا سه روز دیگه پشتیبانی هوایی میرسه.

مازو:آرایش نظامی بگیرین سریعا پیش به سوی چمن زار.

برام عجیب بود چطور اون انقدر زود خونسردیشو بدست آورد؟وقتی همه ما تو شوک بودیم.

دیدن چمن زار برم باور کردنی نبود چمن های سبز مغز پسته‌ای حالا اکثرا قهوه‌ای

و سیاه بودن آسمون تیره شب ستاره ای نداشت فقط ابرهایی سیاه که اون حس خوب ابر رو نه تنها بهم نمیداد که خیلی هم حس بدی بهم میداد ابر ها جرقه میزدن اما نه آبی و بنفش.جرقه های ابر ها نارنجی و قرمز بود رنگ هرج و مرج سپاه ما خیلی کوچیک بود شاید پنجاه نفر و سپاه دشمن خیلی بزرگ شاید هزار تا سایکلاپس،گرگ،گرگینه،و یکی از گرگ ها رو شناختم اونم منو شناخت.هنوز پاش از تیری که بهش زدم میلنگید اما هنوز با اون سه پا سریع تر از نود درصد کمپ بود.اما گویا اونجا به این نبرد های نامنصفانه عادت داشتن.چون مازو خیلی زود به سکو فرماندهی رفت و اشلی حالت گرگیشو گرفت و یکسری از اعضا دنبال تولیپ راه افتادن سارا شکارچی هارو رهبری میکرد و دخت هخامنش تک و تنها به سمت یک درخت راه افتاد. حالا معنی لقبش رو میفهمیدم تک تیرانداز کور.جنگ شروع شد. گرگ ها خیلی زود قبل اینکه به خودمون بیایم بینمون پخش شدن.فرمانهای مازو بی تاثیر بود. خیلی زود از هم جدا شدیم و جنگ شد جنگ های صد به یک و صد به دو. و بعد یک ثانیه اکثر کمپ زخمی بودن. خیلی خوش شانس بودن که بچه های آپولو تونستن نجاتشون بدن و به عقب جبهه بیارنشون. یکهو سوزشی در پشتم همون گرگ سه پا یکی دیگه دستمو گاز گرفت. گرگ ها معمولی نبودن هوش داشتن انتقام میفهمیدن و استراژیک عمل میکردن.خیلی آروم دست و پام رو میجویدن.درد تو وجودم بیداد میکرد تو میدون شاید فقط ده نفر هنوز مونده بودن.گرگ سه پا به سمت خرخره‌‌ام اومد خیلی آروم.که یکهو ... خون گرگ رو صورتم پاشید دور برم گرگی نبود همه گرگ ها یه تیر نقره تو سرشون داشتن میتونستم لبخند دخت هخامنش رو از پشت اون دوربین بزرگ که نصف بیشتر صورتشو پوشونده بود ببینم.آلیسا دختر آپولو یکی از دخترای تازه به کمپ اومده با حالتی کاملا حرفه ای که از یک تازه وارد بعید بود خودش رو به من رسوند ضربه های پاش به زمین اونقدر محکم بود که چمن های قهوه‌ای و سیاه رو خرد میکرد. بعد نور طلایی دورمو گرفت ولی قبل اینکه بتونه تاثیر بزاره یه نیزه سنگی به پای

آلیسا خورد و نور فقط فرصت کرد من و آلیسا رو به عقب پرت کنه کنار بقیه زخمی ها آریانا خیلی سریع دوید و خودش رو به من رسوند ماندانا هم همینطور اما آرسین که حالا به علت بیهوشی تولیپ رهبر پوسایدونی ها بود آریانا رو برگردوند کار درستی کرد وسط جنگ که جای چاق سلامتی نیس. به ماندانا هم گفتم بره با فشار زیاد سعی کرد بشینم. و درد تو وجودم زبونه کشید.با تک تک سلولام دردو حس میکردم.درد واقعا بزرگ بود.با تلاش فروان به تنه قهوه ای یک درخت که قسمت بالاییش با یک سنگ افتاده بود پایین تکیه زدم.و چیزی که دیدم باور کردنی نبود شرایط خیلی بدتر از چیزی بود که فکر میکردیم.فقط دو نفر از ما_آرسین و سارا_تو میدون بودن دخت هخامنش هم پشتیبانی میکرد.سکو رماندهی خالی بود و نیمه خراب. یک سنگ مثل همون که این درختو خراب کرد سکو فرماندهی رو هم خراب کرده بود و مازو هم نیمه جون روی زمین دراز کشیده بود خود کای پارکر هم زخمی بود و فکر کنم انرژی کافی برای شفا نداشت.آلیسا هم زخمی بود.کل کمپ زخمی بودن.یک گرگ پشت سارا پرید تا خواستم بفهمم چیشده یک تیر تو سر گرگ بود.یکهو آنا(سلاحم)گفت نه نمیشه گفت گفت تو ذهنم صدایی ایجاد کرد که من میگم گفت:هی سادی چرا از قدرتات استفاده نمیکنی.

_چون زخمیم

_هیچکس نمیتونه دست و پای تورو بهت برگردونه جز خودت.

_ چی؟ولی من که قدرت شفا ندارم

_کی گفته؟

_اممم ...

_نه به صورت فنی نمیتونی شفا بدی فقط میتونی عصب های خودتو تحریک کنی در مدت خیلی کوتاه بافت آسیب دیدرو ترمیم کنن که خیییییییییییلیییییی بیشتر از شفا انرژی میخواد.

_و به نظرت قیافه من شبیه کسایی که انرژی دارن؟

_تو انرژی نداری ولی منابع انرژی زیادی نزدیکتن.

_چی؟چی داری میگی؟

_هیولا ها... خب منتظر چیی؟زود باش

روی عصب های گرگا متمرکز شدم و ذره ذره الکتریسیته رو از نورون های تنشون بیرون آوردم.این کار مغزاشونو از کار مینداخت و منجر به مرگ میشد.اما من حالا به اندازه یک انفجار اتمی انرژِی داشتم که در صورت عدم تخلیش باعث مرگم میشد.

خیلی زود تنم شفا کامل یافت.اما خب از اون انرژی فقط خواب آلودگی و گشنگی شدید موند.دوباره همون کار اینبار انرژی رو به آلیسا،کای،و ساوندرا دادم.در اون بر چمن های سوخته و گل های گوشت خوار خشک میدون نبرد، آرسین و سارا داشتن از تک تنهایی در میومدن یکی یکی شفا یافته ها به جنگ برمیگشتن ولی هنوز شرایط بد بود.یکهو کل کابین پوسایدون به دستور آرسین عقب برگشتن اونا داشتن چیکار میکردن؟آنا رو به اسب تبدیل کردم و نیزه رو از کنار زین برداشتم و سواره نظام بالدار از راه میرسد باد به صورتم ضربه میزد سر تیز نیزه میدرخشید. دوباره به سمت پایین رفتم یک چشمم به پوسایدونی ها بود.ولی نگران نبودم میدونستم اگه بحث خیانت بشه آریانا بهم خبر میده.آنا چند تایی سوزوند و منم چند تا کله به سیخ کشیدم.یکهو دیدم پوسایدونی ها دارن داد میزنن داشتن میگفتن برگردین برگردین.دلیل عقب نشینی رو نمیفهمیدم ولی خب مجبور بودم و برگشتم.یکهو یک موج بزرگ به عظمت سونامی و به رنگ آبی تیره با صدایی مهیب هیولا هارو عقب روند.و بعد آرسین اولین نفری بود که افتاد بعد پرسی(پرسی هادسون) بعد کلئو و جیکوب و ویل جینا و ایزابلا و کاتر افتادن. اما آریانا سر حال سر حال بود نمیدونستم چرا کمک نکرده ولی وقتی یک دیوار یخی به پاهای از اسب آویزونم خورد فهمیدم و بعد اینکه حدودا سیصد متری ارتفاع دیوار و صد متری زخامتش شد آریانا هم افتاد مازو خیلی زود فهمید که پوسایدونی با کم کردن تعداد نفرات(خودشون)وقت شفا برای ما خریدن اما مشکل دیگه هنوز حدود سی زخمی دیگه با زخمای وحشتناک بود و بچه های آپولو همش سه تا بودن اونم سه تا خسته که خب اینجا کار وظیفه من بود یکهو سارا دوید پیش مازو و چیزی در گوشش گفت و بعد فریاد مازو که باعث شد هیولا ها هم خشکشون بزنه

_ما به یک یا دو نفر برای به هم ریختن نظم هیولا ها نیاز داریم این وقت برای هیولا ها هم وقت هست و به یک یا دو نفر دیگه برای تامین انرژی بچه های آپولو ...

ادامه حرفاشو نشنیدم فقط میخواستم با آدریا سیفون همکار نشم پس با نهایت سرعت الکتریسیته رو از اعماق نورون های هیولا ها بیرون آوردم هیولا ها روی هم میفتادن و هم رو له میکردن تالیا هم اومد کنارم  و با طوفان مهیبی نظم هیولا هارو به هم میزد اما بعد چند دقیقه رو زانو افتاد و مجبور شدم یک نفری انرژی چهار نفر رو تامین کنم بزنم به تخته طوفان چه خرکی هم انرژی میخواست. بعد چند دقیقه شفا تموم شد و تمرکزم رو روی تالیا و پوسایدونی ها گذاشتم و بعد پر کردن پوسایدونیا همه انرژی دریافتی رو بهش میدادم یکهو لئو به سمت سکو فرماندهی دوید و بعد کمی پچ پچ به همه ما کلاه خود های برنزی به سبک یونانی ولی با هد ست دادن (هم هدفون داره هم بلندگو مثل راننده های هلی کوپتر)که همزمان با تامین انرژی تالیا اونم گذاشتم سرم.

_کله آتیشی به تمامی واحد ها صف آرایی مربعی فشرده

خدای من این توی جنگ خیلی به نفع ما بود

_کلیه آرتمیسی ها و آپولویی ها به عقب جبهه

_هخامنش به سادی هخامنش به سادی

_سادی هخامنش به گوشم

_سادی تو عقب نباش تو از آسمون تیر بارون بزن هنوز اسلحت مثلثل وار شلیک میکنه؟

_بله

_خب پس زود باش

_ بله قربان

و جنگ شروع شد و ایندفعه اوضاع خیلی بهتر بود مازو یکی از دوربین های دخت هخامنش رو قرض گرفته بود و نمیذاشت صف آرایی به هم بخوره

_کلاغ به سادی کلاغ به سادی

_سادی کلاغ به گوشم فقط قبلش کلاغ کیه؟

_منم ماندانام

_خب؟

_سادی از اون بالا چی میبینی؟

_چطور؟

_من بعد سوزوندن روح فرماندشون و تسخیر جسمش از جسم اون شنیدم که مشاورش میگفت اوضاع جنگ برگشته باید با بالور برگردیم

_نگو منظورت همون بالور

_آره منظورم همونه

_وای پس باید منتظر حمله بعدی باشیم

_یا شایدم خودمون حمله کردیم

_ممکن نیست مازو این دیوونگی رو نمیکنه

_ولی ما که میکنیم

_بهمون مجوز نمیدن

_همچی میگه انگار تو عمرش بی مجوز کاری نکرده

_هوووووف قبوله تسلیمم به آریانا خبر بده ولی نه با بیسیم معلوم نیس شنود داشته باشه یا نه

هیولاها عقب نشینی کردن واضح بود که ماندانا اشتباه نمیگفت به دستور مازو هیچکس حق تعقیب نداشت.

به آسمون آبی تیره نگاه کردم گرگ و میش صبح بود بچه ها داشتن جشن پیروزی میگرفتن فرود اومدم گل های گوشت خوار تو زمین رفته بودن چمن ها هم دوباره سبز شده بودن.آنا رو گردنبند کردم و به بچه ها پیوستم اما اولین سوالی که برام پیش اومد:

آریانا و ماندانا کجان



تاریخ : یکشنبه 13 فروردین 1396 | 05:16 ب.ظ | نویسنده : سادی کین | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.