تبلیغات
کابین آرتمیس - پارت دو داستان قبلی(آخه حجم متن شصت کیلو بایت بیشتر بود)

*میشه بپرسم سر راه من چیکار میکنی معمار برج زهر مار؟

یکهو با صدای زنانه ای از گلوی آدریا شوکه شدم.

آدریا:اوه پس منو نشناختی؟

*معلومه میشناسمت سیفون!

آدریا:نه من آدریا نیستم. گزینه های دیگه؟

*مسخره بازی در نی ...

آدریا:من نمسیسم احمق!الهه انتقام و توخب جالبه فکر نمیکردم منو شبیه آدریا ببینی!شاید مایک یا هرا اما آدریا؟خب معلومه بیشترین تنفرت از اونه.

*اوه واقعا عذر میخوام با...

آدریا یا همون نمسیس:«مهم نیس بخاطر این نفرین قدیمی من همیشه تو اولین برخورد بهم فحاشی های زیادی میشه.»

*آها خب میشه امرتونو بپرسم؟

هنوز برام سخت بود به اون چهره آدریا مانند احترام بگذارم ولی قطعا شلاق دستش اسباب بازی نبود.

نمسیس:«خب فکر کنم تو میخوای از آدریا انتقام بگیری؟»

*کاملا درسته.

نمسیس:«خب پس اگه به شلاقم قسم بخوری مطمئنا وقتی ثابت کنی لیاقتمو داری.کمک بزرگی بهت میشه شلاق نمسیس شلاق عادی نیس.خیلی هم در کنترل من نیس.پشت بیگناه ها فرود نمیاد. و بسته به گناه افراد درد داره. و از اون بر هم من نمیتونم جلوشو برای شلاق زدن یه گناهکار بگیرم.اگه میخوای میتونی قسم بخوری اما این قسم شلاق رو بهت نزدیک میکنه و برای کچکترین گناهات مجازات میشی.خب موافقی؟یا نه؟»

*آمم خب موافقم.

نمسیس:«خب پس بگو من به شلاق عدالت و انتقام قسم میخورم که آدریا سیموس را به سزای اعمالش_چه خوب چه بد_برسانم»

*من به شلاق عدالت و انتقام قسم میخورم که آدریا سیموس را به سزای اعمالش_چه خوب چه بد_برسانم

نمسیس:«خب برو آتیش کمپ منتظره»

نگاه کردم شب شده بود هوا تاریک بود ماه بالا اومده بود ستاره ها چشمک میزدن باورم نمیشد این همه با نمسیس حرف زده باشم. ولی حرف زده بودم.

و خیلی سریع به سمت آتیش بزرگ و زرد و قرمز کمپ رفتم.آتیشی که نمیدونستم سر کدوم میزش بشینم.دور آتیش مسابقه آواز خونی بود.و کای داشت آواز خواننده مورد علاقه منو میخوند.

«این چه جهانیست که نوشیدن می نارواست                                             این چه بهشتیست در آن خوردن گندم خطاست

آی رفیق این ره انصاف نیست                                                                های رفیق این ره انصاف نیست

این جهان                                                                                        راست بگو راست بگو راست فردوس برینت کجاست

...»(بخشی از آهنگ این چه جهانیست همای)

یکهو سارا اومد پیشم باورم نمیشد دوباره بهم پیشنهاد بده  ولی خب پشت اون کوه یخ ظاهری محبت زیادی داشت باهام قایم باشک بازی میکرد محبتی انقدر بزرگ که پشت کوه یخ نمیتونست کامل قایم شه.

_خب متاسفم و هروقت خواستی کابین آرتمیس میزبان توئه

*حتما با کله میام.

_خب پس بیا بریم پیش دخت هخامنش...

و بعد یه سری تشریفات من شکارچی بودم.

سر میز نقره ای شککارچی ها دور آتیش نشستم و خب شکارچی ها هم گویا باید تو آواز خونی شرکت میکردن. که منم مرداب رو خوندم.

میون یه دشت لخت زیر خورشید کویر

مونده یک مرداب پیر توی دست خاک اسیر

منم اون مرداب پیر از همه دنیا جدام

داغ خورشید به تنم زنجیر زمین بپام ...

 

من همونم که یه روز می خواستم دریا بشم

می خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم

آرزو داشتم برم تا به دریا برسم

شبو آتیش بزنم تا به فردا برسم...

 

اولش چشمه بودم زیر آسمون پیر

اما از بخت سیاه راهم افتاد به کویر

چشم من به اونجا بود پشت اون کوه بلند

اما دست سرنوشت سر رام یه چاله کند...

 

توی چاله افتادم خاک منو زندونی کرد

آسمون هم نبارید اونم سرگرونی کرد

حالا یک مرداب شدم یه اسیر نیمه جون

یه طرف می رم تو خاک یه طرف به آسمون

 

خورشید از اون بالاها زمینم از این پائین

هی بخارم میکنن زندگیم شده همین

با چشام مردنمو دارم اینجا می بینم

سرنوشتم همینه من اسیر زمینم

 

هیچی باقی نیست ازم قطره های آخره

خاک تشنه همینم داره همراش می بره

خشک می شم تموم میشم فردا که خورشید می آد

شن جامو پر میکنه که می آره دست باد

ناگهان عقابی از آسمون به بلر تبدیل شد

به ما حمله شده...

ادامه دارد...



تاریخ : یکشنبه 24 بهمن 1395 | 10:37 ب.ظ | نویسنده : سادی کین | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.