چه خوش گفت مازویی پاکزاد                                                                       که نامش تا ابد به نیکی بماند
 بیازار هیولی که پنجول کش است                                                                    که زخم پنجولان او نا خش است (خش:خوش)

اول چند نکته :

1.من از آدریا سیفون عذر نخواستم یکی دیگه با نام من این کار رو کرده خدا ازش نگذره

2.با عرض پوزش از افراد محترم کابین زئوس(تاکید میکنم فقط افراد محترم نه غیر محترما) من دیگه به هیچ عنوان به کابین زئوس برنمیگردم راستیتش الان پشیمونم که چرا تست رو طوری پر نکردم که بچه آتنا بشم ولی خب کار از کار گذشته و پشیمونی سودی نداره. بازم عذر میخوام ولی من تا ابد شکارچی آرتمیسم و یک زئوس زاده که از والدش نا راضیه تا ابد

3.من اصلا اعتقادی به اینکه من اصلا نیاز هستش عذر خواهی کنم ندارم چون اشتباه نکردم کاملا محترمانه قوانین کمپ رو گوشزد کردم (تا جایی که یادمه کسی حق نداره تو کمپ خدا باشه)

4.از مسئولینش تشکر میکنم که پیگیری کردن

5. تو این کمپ گویا رسمه داستاناشونو تقدیم کنن منم اگه بقیه ناراحت نشن میخوام این قصه و هر قصه ای که تو کمپ نوشتم رو به یه نفر تقدیم کنم یه نفر که واقعا کمکم کرد یه نفر که واقعا دستمو گرفت و راهنماییم کرد یه نفر که عین اونایی که قدیما با طناب ظرفای شکسته رو تعمیر میکردن ترمیمم کرد (این کمپ واقعا برام مهمه اونقدر که اگه روزی ببینم توش نیستم افسرده شم) و اون شخص کسی نیست جز خانم ... سارا وایلد

خب شد هفت صفحه استاندارد میشه چهارده من الان بیست و هشت امتیاز دارم

بعضیا مثل چینی هستن کوچک ترین ترکشون صداش دنیا رو ورمیداره .بعضیا مثل شیشه سکوریتین کوچیک ترین ضربه خردشون میکنه،پر سر صدا خرد میشن و موقع خرد شدن آسیب میرسونن بعضیا هم مثل سبدن میشکنن ولی حرفی نمیزنن و فقط روزی انتقام پردردی میگیرن از دسته سوم بترس چون اگه ازشون عذر نخوای به غلط کردن میندازنت...

_نظرتون درباره شکارچی شدن چیه؟

+من کاملا موافقم

_و تو سادی؟

تو فکر بودم چیزایی درباره آرتمیس میدونستم مهم ترین شرطش دوری از جنس مذکر بود برای من مشکل نبود چون در هر حال با پسرا معمولا سرد بودم مگه اینکه شخص با شعوریشو اثبات میکرد میخواستم بگم آره اما ... اما... من خر ... من احمق نگاهی به کابین ها انداختم و ناگهان وسوسه ... آره وسوسه باد کابین لرد زئوس کابین لرد آسمان ها کابین خدای خدایان کابین یک کمپ دورگه تو کلم افتاد و ... و در نهایت حماقت گفتم نه و بزرگترین حماقت دنیا رو کردم

*نه من کابین خودمو ترجیح میدم

_باشه هر جور میلته.

و با یک لشکر عظیم از خواهر برادرام به سوی کابین راه افتادیم کابین بزرگ و زیبا تزیین شده با ستون های یونانی از داخل هم از جنس مرمر سپید در کل کابین خوشگلی بود که به زودی به معنای کلمه دروازه طلایی جهنم پی بردم بر خلاف تصورم مرمرش موقع راه رفتن اصلا سر نبود. محو کابین بودم که یهو یک پسره ای دم گوشم داد زد :خب سادی اصلا خوش نیومدی اینجا من ارشدم و میگم اینجا قانون داره و تو هم باید قوانینو رعایت کنی فهمیدی؟(لحنش خیلی لحن بی ادبانه و بدی بود یه سه خط هم چون فحاشی بود سانسور کردم)

*اوهوم

آدریا:نشنیدم فهمیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

*آره

آدریا:خب قانون اول انتقاد به ساحت مقدس من ممنوع و من اینجا ارشد تو هستم پس هرکاری باهات کردم نباید جیکت درآد

*وای مامانم اینا ترسیدم.

آدریا:این دفعه چون فرصت درک مطالب رو نداشتی میبخشم

*همه مثل شما نیازمند یک قرن برای دو جمله نیستن

آدریا: دیگه داری زر میزنی بگیر بکپ

از همون روز اول هم میدونستم با این معمار برج زهرمار دعوام میشه حالا داشتم کابین آفروی رو ترجیح میدادم.

آدریا:خاموشی

پسری مو قهوه ای اومد سمتم و گفت : خب من بلروفن لایتن ارشد دیگه کابینم و اینا هم اشلی از مدیرا، لیز ارشد سابق، آرچینا،ناتالی و سینن خب خوشومدی

آدریا:گفتم خاموشی

بلروفن:از کی تا حالا کابین خاموشی و بیدار باش دار شده؟

آدریا:از وختی من میگم

بلروفن:حواست باشه ارشد کوچولو نخودکی که برای کی قانون میزاری ارشدی درست که خیلی هم درستیشو قبول ندارم ولی از تو بالاتراش زیادن اینجا.

وختی برای اولین بار اشلی رو دقیق نگاه کردم شوکه شدم چون شکل گرگیش به هیچ وجه کوچولو نبود اصلا انتظار نداشتم خودش انقد هیکلا ریز باشه.

من اونقد خسته بودم که بدون توجه به دعوای زورو(لقب بلروفن) و گروهبان گارسیا(آدریا) رفتم خوابیدم تخت تشک نداشت چون آقای سیفون دوتا تشک میخواستن.بالشت هم نداشت اونم توسط آقای سیفون به تاراج رفته بود پتو هم نداشت چون آقای سیفون سرمایی بودن (آره جون خودش جفت پتوهاشو از رو خودش پس کرد) ولی انقد خسته بودم که روی همون چوب خشک خوابیدم تخت زیرم قژ قژ میکرد کاپشن سفیدمو زیر سرم لوله کردم و با یه تیشرت سفید علی رغم یخ زدنم خوابم برد.

و دوباره همون خواب عجیب من مذاکر ارشد پارس در آتن بودم

آدریا:بیدار شو(با ولوم شونصد کیلو دسیبل)

*هومم ساعت چند...

آدریا:پنج صبح پاشووووووو

*من برای مدرسمم پنج صبح بیدار نشدم

آدریا:گفتم پاشو (کماکان ولوم شونصد کیلو دسیبل)

و بالاخره وسط یه کابین خواب که همه داشتن به آدریا به علت صدای نکرش فحاشی میکردن بلند شدم

و آدریا شروع کرد به زورگویی که تا آخر روز هشت بار کار ما به شمشیر رسید(به نفعتونه که نگم عللشو) فقط آخرین حرفایی که تو کابین رد و بدل شد رو میگم:

آدریا:من خالی نمی بندم دختره پررو.

*پس میخوای فنا ناپذیریتو به امتحان بزارم.

اشلی:هی هی هی بچه ها آروم اینجا هیچکس توانایی فرار از آندر ورلد اون یکی رو تست نمیکنه.

آدریا: خب پس من توانایی بقا در جنگلتو تست میکنم برو بیرون.

*چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آدریا: برو بیرون خیلی سادس من ارشد این کابین اخراجت میکنم

و ناگهان چیزی درونم شکست علی رغم اینکه از آدریا متنفر بود برام خیلی ترک کابین سخت بود حس...حس...حس آدمی که میخواست جلای وطن کنه داشتم(نمینویسم تبعید چون من بعد از اخراجم به بهترین کابین دنیا رفتم).به سمت در طلایی رنگ کابین رفتم که مفهوم دروازه طلایی جهنم رو خوب میرسوند. دستگیره رو چرخوندم و بدون برگردوندن روم گفتم:«خود شکن آینه شکستن خطاست.ضمنا مراقب باش خرده شکسته های آینه زخمیت نکنه. منتظر انتقام باش!»و از اون جهنم بیرون رفتم یا بزار کلاس نزارم بیرون افتادم. و توی چمن های پسته ای رنگ کمپ راه افتادم بی هدف قدم میزدم و به سمت جایی میرفتم که نمیدونستم کجاست که یکهو سرم رفت تو شکم...شکم...آدریا؟نه این غیر ممکنه اون تلپورت نیس!تازه نمیشد تو این مدت لباس هم عوض کرد آخه اون یه کاپشن شلوار چرمی سیاه پوشیده بود و یک شلاق دستش بود.



تاریخ : یکشنبه 24 بهمن 1395 | 11:36 ب.ظ | شکارچی : سادی کین | نظرت چی بود؟یک تا ده نمره بده لطفا.
.: Weblog Themes By BlackSkin :.