تبلیغات
کابین آرتمیس - جزیره گرگ ها (wolf island)
خب اینم قسمت سوم داستانمون قبل از خواندن حتما بخوانید:
یتیم خانه
نبردی در اعماق
راستی این داستان پنج صفحه استاندارده که با داستان قبلیم میشه چهارده امتیاز مسئول بانک امتیازامو بده
مهم حتمااااااااااااا بخوانید:
با سلام در این آپدیت پست باید بگم که به علت نقص در ورد بنده همه آریانا ها که تایپ کرده بودم آرسین شده بود و در قسمت بعدی(که منتشر نکردم) همه آرسین ها آریانا گفتم تو این قسمت اگه آریانایی خوندین که درست خوندین آریانا بوده ولی اگه آرسین خوندین بدونین که آریانا بوده شده آرسین من در این داستان حتی یک بار هم نام آقای پورتمن رو ننوشتم با تشکر از خوندتون

عاوووووووووووووووووووووووووووووووووعععععععععععععععععععههههههههههه

صدای زوزه گرگی که هوشیارم کرده بود به جیغی دخترانه ختم شد.به سمت چمدونم پریدم یه کلت و تفنگ بادی شکاری سیاهمو برداشتم پرشی که باعث پاره شدن شلوار لیم شد. توجهی نکردم و خیلی سریع خشاب های چاقو پرتابیمو چک کردم.کنار ران ها،کامل،تو گودی کمر،کامل،کنار ساق پاهام ،کامل.شاید بپرسین چجوری از فلزیاب ردشون کردم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ سخت نبود من با دستگاه های الکتریکی رفیقم و اونا هم برام مرام میزارن نشون نمیدن من چی همراهمه (البته چاقو ها رو تو هواپیما به خودم آویزون کردم اول تو چمدون گذاشتمشون)خب منشا قدرتمو نمیدونم اونجا هم وقت نداشتم بهش فکر کنم(بین خودمون بمونه درباره آدما هم جواب میده اما وجدانم نمیزاره به اعصاب آدما دست بزنم).خب همه چی تکمیل بود پس چشمامو بستم و سعی کردم از روی اعصاب اطرافم موجودات اطرافمو تشخیص بدم . نتیجه:سی تا گرگ و سه تا دختر یکی داشت از ضلع شرقی جزیره بالا می اومدن،یکی از پشت سرم_ضلع جنوبی_یکی هم بسیار زخمی وسط گرگا.چیز عجیب این بود که توی این جنگل پر فندق حتی یدونه سنجاب هم نبود آخه من عاشق سنجابام صدای زوزه های گروهی داشت دیوونم میکرد.روحیه ترسو و روحیه قهرمانم همصدا میگفتن:به گرگا حمله کن.

خیلی سریع پشت یه درخت قهوه ای تنومند با برگای سوزنی سبز احتمالا کاج دویدم و بعد کاری که توش بی نقص بودم. هدف گیری،مسلح سازی،شلیک

گلوله به سر گرگ خورد اما اما... به گرگ هیچ آسیبی نزد!!!!!!!!!!!!!!!!!ولی خب حداقل فایدش پرت کردن حواس گرگا از دختر زخمی بود. یکهو فهمیدم حواسم از دخترا پرت شده چون آرسین پشت سرم اومد و گفت:((کمک نمیخوای؟))

_چرا نخوام؟بگو اینا چجوری میمیرن

_فقط با نقره ماه

من و آرسین باهم:((چی؟؟؟نقره چی چی؟؟؟؟؟ تو کیی اصلا؟؟؟؟؟))

_سارا وایلد شکارچی آرتمیس و توصیه میکنم برای جونتون که شده بدویین

_شکارچی کی؟؟؟؟

_مهم نیس فعلا بدویین بعدا براتون میگم؟؟

و سه تایی شروع به دویدن با آخرین سرعت شدیم دختر رو در کمتر از یک ثانیه تجزیه تحلیل کردم بازو های عضلانی زره نقره ای جلیقه ای شلوار جین سیاه در کل به نظر خیلی قدرتمند میومد

_شلیک با کمان بلدین؟؟؟؟؟؟؟؟

_چییییییییییییییییی؟

_چییییییییییییییییی؟

_پرسیدم شلیک با کمان بلدین؟

_مگه قرون وسطاست؟

_آره یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

_خب آره

_بدک نیستم

_پس بیاین این دوتا کمانای یدکمه بگیرین پشتیبانیم کنین و دست روی دست بندش کشید و یه شمشیر بلند به نظر برای سواره نظام در آورد و زد به دل گرگا.

نفری ده تیر هم به ما داد تیرای نقره خالص حتما برای آدم پولداری کار میکرد.

کمان هارو گرفتیم اونا هم نقره خالص عجیب بود برام چون انعطاف کمان فوق العاده بود .

تا خواستم تیر رو تو کمان بزارم یه گوی به دستم پرواز کرد کمان رو کشید تو خودش و بعد صدایی تو ذهنم گفت:کمان ارتقا یافت! و بعد تبدیل به همون کمان شد ولی برام عجیب بود چون مثل یک کمان صلیبی پایه ثابت داشت که تیر توش بود و با سرعت ام چهل و یک تیر شلیک میکرد نگاه نکردم برای آرسین چه اتفاقی افتاد سریعا شروع کردم به رگبار بستن گرگا و بعد چند ثانیه کپه ای خاکستر از گرگا مونده بود ههه چقدر شبیه پرسی جکسون.

یکهو صدای ماندانا رو شنیدیم:اشلی زخمی شده بیهوشهههههههههههههههههه

با پیچیدن این صدا تو گوشم نفهمیدم چطور به اشلی رسیدم اما سارا هم کنار اشلی بود فقط آرسین عقب مونده بود از ما دوتا.

_باید ببریمش به کمپ

هر سه با هم:کجااااااااااااااااا؟

_کمپ دورگه

_ههههه مگه پرسی جکسونه تخیلاتت زده بالا هاا.

_نه خب راستیتش پرسی جکسون واقعیت داره.

_گیریم تو راست بگی الان تا لانگ آیلند کلی راهه.

_یه شعبه نزدیک تر هست پاشید دنبالم بیاین.

_اگه واقعی نباشه چی؟

_شما که نمیخواین تو این جزیره از گشنگی بمیرین؟یا گیر گروه پشتیبان گرگا بیفتین؟

_گروه پشتیبان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

_این جزیره مال گرگاس و اونا فقط یه گشت کوچیک بودن گشت ها بزرگ تری هست.خب نگفتین دلتون میخواد؟؟؟؟

_جزو اولین انتخابامون نیس

_پس یالا راه بیفتین

راه افتادم چون هم وزن اون دختر وسیله دفاع از خود داشتم.اون مارو به یک قایق نقره ای راهنمایی کرد عجیب بود که زیر آب نمیرفت شاید فقط رنگ بود.

اشلی رو توی قایق گذاشتیم و راه افتادیم.

بعد کلی دریای آروم(هیچ چیز خاصی وجود نداشت)رسیدیم به یک جزیره بعد از پهلو گرفتن قایق پریدیم رو جزیره و از توی یه سری جنگل که بدون وجود دختر صد درصد گم میشدیم رفتیم دو سه باری ما به شاخه ها گیر کردیم . برای اشلی واقعا نگران بودم خیلی داشت ازش خون میرفت.درخت های سبز سر به فلک کشیده هم انگار داشتن یک صدا میگفتن:(( جنگل ماااااااااااااااا بییییییییییی پاااایاااااااننههه ))

اما سارا به خوبی و با اطمینان کامل قدم برمیداشت هر از چند گاهی بوته ها را قطع میکرد که یکهو به یک چمن زار رسیدیم که به خوبی میشد دروازه طلایی دو نگهبانه رو در سه متر اون بر تر دید

_سلام سارا مهمون آوردی؟

_نه سین موندگارن.

_خب خوبه نیرو بیشتر در جنگ کارامد تره.

_تام تو جز استراتژی جنگی به چیز دیگه ای هم فکر میکنی؟

_فکر نکنم.

_آمممم سارا مرفی میکنی؟

_صبر کن سادی برسیم به کمپ بعد فعلا باید اشلی رو به کابین آپولو برسونیم.

_آها

اشلی رو دوشم سنگینی میکرد و داشت ازش خون میرفت سارا پرسید:((اینجا میتونی بدویی؟))

_پس چی فکر کردی آموزش های تکاوری در حد کماندو های ...

_خب باشه پر حرفی نکن دنبالم بدو.

و با سرعت شروع به دویدن کرد من هم به دنبالش خیلی تند میدوید خیییییلیییی تند .و من هم حواسم به  دنبال کردن اون بود که یکهو سنگی زیر پام رفت و با مخ رفتم تو زمین و بعد بیهوشی...

دوباره همون خواب عجیب من که همیشه میبینم من مذاکر ارشد پارس در آتن بودم و دقیقا داشتم از صبح شبی که تو خواب خوابیده بودم شروع میکردم. همین بود هر وخت سادی میخوابید آذر دخت(سفیر پارس در یونان)بیدار میشد و هر وخت آذر دخت میخوابید سادی بلند میشد بعد یک سری چرت و پرت تشریفات نامه ای به دستم اومد از الکساندر مقدونی که فردا در پارتنوس آتنا مذاکرات برگذار خواهد شد. اون روز هم به بطالت گذشت و دوباره شب شد و خوابیدم وقت بیدار شدن سادی بود(بعد بیشتر توضیح میدم درباره این ماجرا)

_گلوریا تو بدون نشان دار شدن آوردیش تو کابین؟

_اووووووووه چه گیری دادیا بارابارا از قیافش معلومه دختر آفرودیته.

چیییییییییییییییییییییییی؟دختر آفرودیت؟؟؟؟؟؟؟؟من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نههههههههههههه

سریع از تختم پایین پریدم تخت صورتی با یه عالمه عکس بازیگرای مشهور مرد اوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووق

_اوه سلام چه زود بیدار شدی من بارابارا میشل لاندن هیل هستم ارشد احتمالی تو و اینم گلوریاس کسی که حدس میزنه تو دختر آفرودیتی

_خب سلام بارابارابابارارارارررر هیشل ماندن لیل(اشتباه تایپی نیست) اولا من بهت میگم بارب دوما از ایزد منان خواهشمندم من بچه آفرودیت نباشم(بعد بهتون میگم جریان یکتا پرستی یونانیارو)  

_اولا حق نداری اسم منو خلاصه کنی دوما از خداتم باشه.

سریع از کابین جهنمی بیرون اومدم و سارا رو دیدم جلوی کابینی نقره ای نشسته بود و زخماشو میشست با حالت معنا داری به کابین آفرودیت و بعد به من و بعد به زخماش نگاه کرد میتونستم بفهمم که کاملا حس میکنه خونشو حروم کرده.یکهو یادم اومد از اشلی.

_اشلی حالش چطوره؟؟؟؟؟؟؟

_کای کاملا درمانش کرد مشکلی نیست.

اون روز به عنوان یه بچه آفرودیت هیچکی محلم نذاشت و نفهمیدم چجور گذشت و رسید به آتش شبانه.

_خب امروز سه عضو جدید داریم که گلوریا اصرار داره یکیشون دختر آفرودیته(با حالت معنا داری اینو گفت)و خب من تولپیا گلدن وایت به عنوان مدیر کمپ بهش خوشام...

آذرخشی درخشان بالای سرم بود خیییلی زیبا و چشم نواز و ترسناک معنیش بر طبق رمان پرسی جکسون فرزند زئوس بود

_خب گویا ایشون دختر لرد زئوس هستن من تولپیا گلدن وایت به عنوان مدیر کمپ بهشون خوشامد میگم. دومی هم دختر لرد پوسایدون و خواهر منه که صبح نشان دار شد به اونم خوشامد میگم و سومی دختر هادسه که اونم ظهر نشان دار شد به اونم خوشامد میگم.

و صدای دست از خوشحالی در پوستم نمی گنجیدم پریدم توی بغل آریانا و ماندانا و بعد سارا رو دیدم که برای تبریک به سمتم اومد.

_خب تبریک میگم و امیدوارم خونم حروم نشده باشه

_قول میدیم حروم نشه

خلاصه ما خییییلییی شاد بودیم تا که دیدم یکهو بارب گفت:(( یعنی دختر آفرودیت بودن اینقدر بده؟؟؟)) و بعد همراه گلوریا با حالت بدی از جمع خارج شد بعد کمی دور شدن،به سمتم برگشت و زیر لب چیزی گفت نفهمیدم چی گفت اما میدونستم نفرین بود و نفرین دختر آفرودیت فقط میتونست یه چیز باشه...

نهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

برگشتم و دیدم آریانا وسط راه خشکش زده انگار داشت میرفت سمت خواهر برادراش اما انگار دیده بود چون با حالت دلداری برگشت سمتم ماندانا هم سرگرم گفتگو با بچه های هادس بود.

_نظرتون درباره شکارچی شدن چیه؟

ادامه دارد...



تاریخ : شنبه 9 بهمن 1395 | 02:23 ب.ظ | نویسنده : سادی کین | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.