تبلیغات
کابین آرتمیس - با گروهی از متقلبان زندگی میکنم(Two Hunters-Sara Wilde 6)

بعد یه مایل راه رفتن و دست و پاهایی كه توان یاری نداشتن به یه بخش بزرگ كه تقریباً میشد بهش گفت چمنزار رسیدیم.

كل بخش به شكل عجیب و نامتوازنی طراحی شده بود و میله ها و نرده ها حتی بعضی جا ها هم دیوار های سنگی بخش های مختلف رو از هم جدا میكردن كه حال و هوای كلی شبیه محل تربیت سرباز ها توی دهه های آغازی قرن بیستم میشد وتنها چیزهایی كه به مدرن به نظر اومدنش كمك میكردن تور های والیبال و بسكتبال و دروازه های كریكت و... بودن.

وقتی نزدیك تر شدیم اعضای كابین هر كدوم به یه سمتی رفتن منم سعی كردم یكیشونو دنبال كنم كه یه دستی رو روی شونم احساس كردم و وقتی برگشتم تقریباً خشكم زد

من-اممم ...آقای فورد...

-فورد صدام كن 

- اممم...بعله!

-راستی! رفتارت امروز ظهر اصلا شایسته یه دختر نوجوون نبود!

پوووف...اینو دیگه کجای دلم بذارم؟

من- هر کسی جای من بود کنترلشو از دست میداد...شما نمیتونید تو این مورد ما رو درک کنید پس...به هر حال من معذرت میخوام...

سعی کردم یه تیکه ای بهش بندازم برای همین یکم کنایه ای جوابشو دادم...اون چه می فهمید کندن گودال زیر نور مستقیم خورشید چیه؟ چه می فهمید تشنگی چیه؟ هر وقت گرمش میشد خیلی راحت میرفت تو کابین مشاورا و می نشست جلوی پنکه...هر وقتم تشنه اش میشد فقط لازم بود دستشو بکنه تو یخچال کوچولوی کنار صندلیش و یه کوکاکولا دربیاره و نوش جان کنه...حالا داره به من رفتار های در شان یه دختر نوجوون یاد میده:/

-تو اینجا گودال میکنی که از یه دختر بد به یه دختر خوب تبدیل بشی و منم وظیفه امه که کمکت کنم پس مواظب باش چی کار میکنی...به هر حال اینکه گذشت امیدوارم دیگه همچین چیزی ازت نبینم...بیا باید بریم كلاساتو مشخص كنی!

سرمو تكون دادم و دنبالش را افتادم هرچند تو دلم موند یه اف وردی(F-word) بهش بچسبونم:/

 بعد گذشتن از چند تا بخش به سمت چپ پیچیدیم و وارد یه كلبه شدیم كه تقریبا میشد گفت نسبت به ابهتی كه جاهای دیگه داشتن خیلی كوچیك به نظر می اومد

داخل كلبه هم مثل بیرونش سفید بود ، روی دیوار ها عكس های قهرمان های مختلف چسبونده شده بود كه برای یه جا برای نگهداری محكوم های نوجوون كار خیلی احمقانه ایه...

كنار پنجره ی كوچیكی كه رو دیوار روبرویی ِدر ، چند تا مبل چیده شده بودند كه حدس زدم جای مشاورا یا مسئولا باشه

 وقتی به سمت راست حركت كردیم متوجه شدم كه یه پیرمرد با چروك های افتضاح پوست پشت یه میز چوبی نشسته بود و از بالای عینكش كه اگه یه كم دیگه پایین تر بود از نوك بینیش سر میخورد و می افتاد توی استكان چایی ِ جلوش، با نگاه های افسرده و خستش به ما نگاه میكرد

-به به! احوال گری یه دندونه(one-tooth garry)

و به طور خیره كننده ای فورد با این جملش تمام ابهتی كه پیرمرد با اون اخمش پیش من پیدا كرده بود رو با خاك یكسان كرد

پیرمرد سرشو بالا آورد و خندید فقط یه دندون طلایی به عنوان دندون نیش.

-هی فورد، میبینم كه تازه وارد داریم.

بعد تموم كردن جملش منو از اولین تار موی خیسم تا پاشنه ی پام برانداز كرد و یه نگاه به فورد انداخت میتونم بگم سیر تغییر قیافش از " اوه رفیق چ خبر" به " این دیگه چ موجود حال به هم زنیه" اعتماد به نفسمو كتك زد ولی قسمت مهمش چینی بود كه به دماغش داده بود كه انگار داره پس مانده های یه ماهه ی یه میگو رو بو میكنه كه انقدر تاثیر گذار بود كه خواستم خودمو بو كنم و مطمئن شم بوی میگو میدم یا نه( بوممممم یه ضربه ی دیگه)

-میتونی كلاساتو از رو لیست پشت سرت انتخاب كنی یادت باشه فقط دوتا و به فكر جیب سرپرستت هم باش

عالیه حالا پول هم میگیرن؟؟؟!! این بود آرمان های ٤ جولای؟؟!!

****

همراه فورد به زمین تیراندازی رفتم ، تقریبا میشه گفت از بین بقیه بهترین بود و چون مجبور بودم یكی دیگه رو انتخاب كنم اسب سواری رو هم انتخاب كردم

هدف ها به صورت ردیفی كنار هم با فاصله ی ٣-٢ متری قرار گرفته بودن و چند تا از بچه ها داشتن نشونه گیری میكردن یكیش بعد این كه تیرو پرت كرد فوری كمانو انداخت و با قیافه ی درد كشیده ای شونه هاشو مالید

فورد-خب اطلاعاتی درمورد چیزی كه انتخاب كردی داری ؟

من-امم تقریبا...حدودا دو سه ماه آموزش دیده بودم ولی خیلی وقت پیش

فورد- خوبه پس نیازی نیست نحوه ی كارتو توضیح بدم ، برو و تمریناتتو شروع كن هروقت بهت اجازه دادن میتونی فاصلتو از سیبل بیشتر كنی.

سرمو تكون دادم و رفتم و یه كمان چهارخم با سه تا تیر برداشتم ولی مطمئن نبودم كه بتونم كمانو بكشم چون شونه هام به طرز افتضاحی درد میكردن وقتی دستمو بردم سمت شونم متوجه دست یكی دیگه شدم

-هی وایلدوست!

- هدست!

-تعجب كردم معمولا تیراندازی اولین گزینه برای دخترا نیس

راست هم میگفت ٨٥٪‏ جمعیت پسر بودن و فقط چندتا دختر به چشم میخورد

-پس تو اینجا چی كار میكنی؟

-من گفتم "معمولا" به نظرت من شبیه آدمای معمولی ام؟ ها؟

لبخند زدم و گفتم:میدونی...معمولی خسته كنندس ...

اونم با لبخند بزرگتر ادامه داد:از آشنایی باهات خوشبختم نیمه گم شده!

و بعد با مشت زدیم قدش كه صحنه ی خیلی خفنی بود:|

اون با عجله كمونشو از زمین برداشت وتوی جایگاه خالی كنار من وایساد

دقت كه كردم متوجه شدم یه پسر با موهای بور كثیف كه 22-23  ساله به نظر میرسید و به احتمال قوی مسئول اون بخش بود داره به هدست چشم غره میره

بعد این كه از كنارمون رد شد هدست گوشه ی لبشو پایین آورد و براش ادا درآورد و گفت:

این دلوكائه وظیفش به طور كلی تو سوت زدن ، ضد حال زدن ، زر زدن ،غر زدن ، چش زدن و كلی "زدن "های دیگه خلاصه میشه....كلا موجود بیهوده ایه...

بدون مقدمه پرسیدم: چرا تو خسته به نظر نمیای؟

-تنها نیمه ی گمشدم تو نیستی

اون و گفت و یه چشمك زد. این یعنی چی دقیقااا؟ چی باید برداشت كنممم؟

دلوكا به طرز وحشیانه ای داد زد:

"همه به جایگاهشون"

" با شماره ٣ شروع میكنیم"

با عجله تیرو كمانو برداشتم و تو حالت پرتاب ایستادم

"١"

بازو ها سفت كمر صاف

"٢"

نشونه گیری وتمركز روی ١سانت پایینتر از هدف

"٣"

"پرتاب!"

8.

هدست-آفرین وایلدوست اولین پرتاب و تو تقریبا عالی بودی

-اممم البته این اولین بارم نبود

هدست-اوووو بابا با تجربه ...

خندیدم و به جایی كه تیر هدست رفته بود نگاه كردم و تقریبا چشام از حدقه دراومد

دقیقا روی نقطه قرمز ، ١٠. اون چه طوری این كارو كرد؟

-تو چه طوری این كارو كردی ؟

تعجب توی صدام باعث شد لبخند بزنه و گفت: وایلد وست سوالایی میپرسی كه قبلا جوابشو بهت دادم...

وَوَوَوَ بازم هیچی نفهمیدم

برای این كه فضای رمز آلود و عوض كنم پرسیدم:خب هدست این استعدادتو مدیون چی هستی؟

صداشو صاف كرد و گفت:من.. نمیدونم. فك كنم از بچگی نشونه گیریم خوب بود شاید از مامانم به ارث برده باشم ... نمیدونم یادم نمیاد تو اینجور چیزا استعداد داشت یا نه!

- چرا فعل گذشته استفاده میکنی؟

-چون دلبندم مامانم وقتی من ٥ سالم بود از دنیا رفت و یكی از دوستای نزدیك مامانم سرپرستیمو قبول كرد

-پس پدرت چی؟

یهو چشماش برق گرفت انگار یه لحظه به سرش زد به قول خودش اونقدر برام آهنگ نمیسیس بخونه تا بمیرم ولی بعد دو ثانیه سكوت به حالت عادی ولی سردترش برگشت و گفت:اون...اون... اه، فراموشش كن...

سعی كردم دیگه چیزی نپرسم و به تمرینام ادامه بدم تا دلوکا از اون چشم غره هاش به منم نرفته! ولی فکرم پیش جواب سوالم موند...یعنی پدرش چی شده بود؟

***

تا قبل از رفتن به كلاس اسب سواری با خودم فك میكردم كه از این بدتر نمیتونه باشه ولی خبر نداشتم كه  نصف بدبختیام تو روز بسی فلاكت بارم تو كلاس اسب سواریه...اونجا هم با ناف همكلاس بودم سعی كرد كمكم كنه البته كمك كه چه عرض كنم بیشتر فضولی تو کارم بود تا كممممممممك:/

مشكل این بود كه هیچ اسبی بهم اجازه نمیداد زینش كنم همه شون چموشی میكردن. مربی اون قسمت آقای دی آلبرتو (Di Alberto) كه یه پسر نوجوون ١٨ ساله پر فیس و افاده و صد من غرور و تكبر بود ولی بهش نمی اومد زیاد دردرسر ساز باشه، بالاخره تونست یه اسب رو برام زین كنه...و به خوبی وخوشی سالیان دراز در كنار یكدیگر تاختیم؟دیززززز غلط. بعد یه متر نقش زمین شدم"شترق"

اسب-ایییییییی هااااااااااااااااااا2

من-حیوون احمق!!!!!!!!

اسب-اییییییییی هاااااااااااااا

من-Shut the f**k up3

اسب-پپپپوش!!!!4

ناف  از اسب خودش پیاده شد وبا تمسخر گفت: بعد ایسلا فیشر و لیزی كپلان ، سوار كار جدید تویی؟5

چشم غره رفتم و اون دستشو به سمتم دراز كرد منم دستشو گرفتم و كشیدمش پایین و گفتم : دوست آن باشد كه گیرد دست دوست...

اون كامل كرد : در نمك نشناسی و بی مزگی.

بعد خندیدیم و ناف گفت : خب روز اولت چطور بود؟

-اوه بیخیال....در حد مرگ خسته ام! حتی اون روزی كه پدرم مجبورم كرد به عنوان تنبیه كتابخونه ی خونه رو تمیز كنم هم اینقدر خسته نشده بودم.

با هیجان نامربوطی گفت :پس كتاب زیاد دارین؟ كتاب دوست داری ؟ من كه خوشم نمیاد .. نكته از اون خرخونایی كه همش سرشون تو كتابه اگه زیاد كتاب بخونی احتمال داره چشات ضعیف باشه حتی احتمال داره رفته رفته ضعیف تر هم بشه یا شاید هم كور بشی شاید هم آخر سر مجبور بشی با یه سگ وفادار كه كمكت میكنه كه از خیابون رد شی زندگی كنی البته اگه به سگ ها آلرژی نداشته باشی ببینم به سگ ها كه آلرژی نداری؟

 

و همونجور كه از یه كلمه من سرنوشتمو پیش بینی كرد كافی بود كه آب دهنمو قورت بدم و به آرومی محیطو ترك كنم

 

ناف هم به خودش اومد و دنبالم راه افتاد و دید كه چیزی نمیگم گفت:روز اول همیشه سخته...ولی روز دوم بدتره...چون از قبل میدونی چی قراره بکشی...

و این گونه بود که پایان شب سیه سپید شد...

و اجازه دادن كه زمین سوار كاری رو ترك كنیم به طرف كابین راه افتادیم. یه ثانیه هم نشد که ناف خفه خون بگیره و از من اطلاعات نگیره

ناف-خب پس با این حساب علاوه بر اینکه به سگ ها آلرژی داری و از عنکبوتا میترسی از اسب ها هم میترسی!

من- من به سگ ها آلرژی ندارم و از اسب ها هم نمیترسم...

-از عنکبوتا چی میترسی؟

سکوت

-میترسی؟

سکوت

-آره؟؟؟

-بگو دیگه...

-آخه چرا نمیگی؟؟؟

-قول میدم به کسی نمیگم

-بگو دیگه

-خواهههههش

-وایلد وشت ژونم

داد زدم: ای وای ناف...آره میترسم...خیالت راحت شد...الان میتونی همه جا جار بزنی...

-نه من همچین کاری نمیکنم...

درست یه ثانیه بعد:

ناف-راستی...شب قبل دمبل نذاشت سوالمو ازت بپرسم...به چه جرمی آوردنت اینجا؟؟؟

-ای خدا ناف دو دقیقه لال مونی بگیر

-حالا تو بگو جرمت چی بوده؟؟؟ اون موقع منم بهت میگم به چه جرمی اینجام

-خب صد سیاه سال نگو :/ تنها کاری که الان من ازت میخوام بکنی اینه که به معنای واقعی خفه شی تا من بتونم بعد یه روز نکبت دو دقیقه به آرامش روحی روانی برسم

-باشه پس فردا ازت میپرسم

:/

همون موقع به كابین رسیدیم و رفتیم داخل پشت سر ما هم كریپتون و پلانكتون اومدن. بقیه دراز كشیده بودن . كریپتون با كله رفت تو بالشش و فكر كنم همون جا خوابش برد ناف هم خزید تو تختش و با اون چشای  وزغی اش زل زد به من، پلانكتون هم در یه حركت پله های تخت رو بالا رفت و از زیر بالشش یه كتاب در آورد و مثل شب قبل مشغول نوشتن شد.

یه نگاه به پله های تخت مون كردم . زورم میومد برم بالا به اسكایلر نگاه كردم همون طور كه انتظار داشتم هندزفری تو گوشش بود . از پله ها رفتم بالا! دراز كشیدم برخلاف شب قبل امشب تختم خیلی هم گرم و نرم به نظر میرسید همه ساكت بودند و فقط صدای آهنگ هدست ( معلوم نبود آهنگ چه قدر صداش زیاد بود)و اگه بیشتر تمركز میكردی صدای نوشتن روی كاغذ میومد .

دمبل با صدای خواب آلودی گفت: هدست ! صدای اون آهنگ ناله ات رو خفه كن ! هدست .... هووووووی یكی اون صاحب مرده رو دربیاره

و بعد یه چیزی ( كه فك كنم دمپاییش بود ) رو پرت كرد به سمت هدست كه اونم در جواب یه آخ بلند گفت ( فك كنم اینم به خاطر این بود كه صدای آهنگ خیلی بلند بود و خودش صدای خودشو نمیشنید)

بعد با حرص هندزفری رو انداخت و گفت :هندزفری نیست كه میكروفونه!

دوباره سكوت حاكم شد ؛ چشام داشتن گرم میشدن كه از بیرون صدای زنگ اومد و بلافاصله اتاق در تاریكی مطلق فرو رفت .

به سمت پهلو خوابیدم و دستمو بردم زیر بالشم تا راحت تر به خواب برم و با لبخند كوچیكی رو لبام به خواب رفتم، بی خبر از اتفاقایی كه فردا و روز های بعد قراره سرم بیان...

 

پ.ن ها:

1-یه نویسنده ی معروف..خالق آثاری مثل:

THE FAULT IN OUR STARS که فیلمم داره

PAPER TOWNS اینم همینطور

LOOKING FOR ALASKA که من تازه تمومش کرده ام و دو روز کلا افسرده تشریف داشتم

و...(که خیلی هم علاقه منده که از شخصیت های اصلی داستان یکی رو بکشه:/)

2-تا حالا سعی کردین حرفای اسب رو بیارین رو کاغذ؟؟؟ خعلی کار سختیه:///

3- من چرا این قسمت اینقدر با ادب شدم به نظرتون؟

4-به یه فرزند پوسایدون -با مدرک زیردیپلم هم باشه اشکال نداره- جهت ترجمه حرفای این زبون بسته نیازمندیم! پوسایدونی ها ناموسن بهم فحش داد ناکس؟؟؟

5-اسکایلر نایت: فك كنم خیلیا فیلم now you see me رو دیدن اگه هم ندیدین خب منتظر چی هستین؟:/ پاشین برین ببینین :| بگم كه این فیلم داستان یه گروه شعبده باز هارو تعریف میكنه كه اسم گروه سواركاران (the horsemen) ه و تو قسمت اول فیلم نقش دختر گروه رو ایسلا فیشر بازی كرده و تو فیلم دوم هم لیزی كپلان امیدوارم ملتفت شده باشین ولی فیلم هاعالییین حتما ببینین و دخترا(مخصوصا آفرودایتی ها) برای مواقع ضروری یه آب قند هم دم دستتون باشه (چون امكان داره دِیو فرانكو یه قاتل سریالی باشه) (سارا وایلد:هی اینا حرفای من نبودنااااااا...اینا دقیقا از دهن یه دختر آپولوی میاد بیرون:/)

   Σαρα Ωιλδε

   Σκυλερ Κνιγ-τ

نظر و نمره فراموش نشه...

***

اکانت گودریدز من: https://www.goodreads.com/huntersarawilde

لینک کمپ در گودریدز: https://www.goodreads.com/group/show/195207-camp-half-blood

فعلا هیچ فعالیت خاصی نداریم...جوین بشید و ایده بدید که چیکار کنیم...

***

خب و اما یه سری حرفا که باید زده بشه...

من تا اینجا احترام همه ی پسرای کمپ رو نگه داشتم...اگه هم حرفی زدم شوخی بوده...جز یه مورد که اشتباه تایپی بود من همه پسرا رو دوم شخص جمع خطاب میکنم...اما انگار برای بعضیا این احترام یه طرفه اس...روز قبل همین لحظه ها من تو یکی از کابین ها یه نظری پیدا کردم که خطاب به من نوشته شده بود...و خب زیاد حرف مودبانه ای نداشت

من ظرفیتم در اون حدی بالا هست که به خاطر لقب هایی که روی من گذاشته شده ناراحت نشم...سارا وحشی گفتن و منم هیچی نگفتم چون اصلا اشکالی نداره و به هیچ وجه ناراحت نمیشم...دیروز یه لقب دیگه گرفتم "سارا گراز"...نمیدونم کدوم آیت ا... کارشناس زبان انگلیسی کمپمون نطق کرده که وایلد میشه گراز...اینم مهم نیست...من همون اولش به همه تون گفتم که هرچی دلتون میخواد صدام کنید چون من ناراحت نمیشم...در ادامه ی اون نظر به شکارچیا توهین شد...اونم به خاطر بی اهمیتی طرف واسه من،مهم نیست...من به هرکسی ارزش قائل نمیشم که حالا به خاطر یه توهین مزخرف و احمقانه از یه پسر عقده ای آشغال با عرض پوزش بیام بحث کنم...ولی بعدش یه حرفی بود که آمپر من حسابی رفت بالا...بعضی حرفا ی داخل پرانتزی...اینا رو من قبول نمیکنم...هیچ پسری حق نداشت به منی که شکارچی باشم اون حرف رو بزنه...به هیچ دختری

من تمام این 7 ماه که تو کمپ بودم سعی کردم شوخ و اجتماعی باشم...به خاطر هر حرفی هم ناراحت نمیشدم...پس ببینید چه حرفی زده شده که سیمای منو زده به هم

و این کاریه که من تصمیم گرفتم بکنم

متاسفم که اینو میگم ولی چون طرف اسمش رو ذکر نکرده بود من الان به همه ی پسرای کمپ مظنونم...شاید بشه یه دو سه نفر رو از لیست خارج کرد به خاطر رفتارهاشون با من، ولی نمیشه آدما رو از پشت مانیتور و کیبورد شناخت...نمیشه حال آدما رو از روی ایموجی هایی که میفرستن فهمید...

از این به بعد داستان های هیچ پسری رو تو کمپ نخواهم خوند...حتی اگه بخونم هم نظر نخواهم داد...چون شاید فردی که دارم براش وقت میزارم چشم میزارم نظر میدم همونی باشه که اون حرف بی ادبانه رو به من زده...آبمون تو یه جوب نمیره دیگه...پس اگه قبلا داستان هاتون رو میخوندم و از اون نظر های طویل با اون درود های مزخرفم براتون میفرستادم دیگه این کار رو نمیکنم از دستم دلخور نشید...(حداقل نه تا وقتی که اون پسره رو نشناسم و یکی نخوابونم دم گوشش)...و اگه شما هم از اون افرادی هستید که "باید-داستانتون-رو-خوند-و-نظر-داد-تا-داستانمون-رو-بخونید-و-نظر-بدید" هستید، میتونید پرونده ی داستان منو ببنید و بذاریدش کنار...هیچ اشکالی نداره

دنبال اون نظر هم نگردید چون حذف شد...یعنی من از یکی از مدیرا خواستم حذفش کنه...چون به اندازه ای اعصابم برام مهم هست که 

نخواهم با یه پسر عقده ای که حتی جرئت نوشتن اسمش رو هم نداشت بحث کنم و به خاطرش اعصابمو بهم بریزم

***

خب تا قسمت بعدی (که دست خودتونه بخونید یا نخونید) که شاید عید بذارم(!) بدرود!

Proud of being a hunter of Artemis




طبقه بندی: داستان های سارا وایلد، 

تاریخ : پنجشنبه 18 آذر 1395 | 01:19 ق.ظ | نویسنده : Sara Wilde | شکارچی
.: Weblog Themes By BlackSkin :.
نمایش نظرات 1 تا 30