تبلیغات
کابین آرتمیس - با گروهی از متقلبان زندگی میکنم(Two Hunters-Sara Wilde 5)
به نام ایزد یکتا
درودی به غم انگیزی هوهو ی قطار بهشتی که نتوانست مسافرانش را به مشهد برساند
اول از همه جا داره که یه صلوات برای شادی روح هموطنانمون که در حادثه قطار تبریز-مشهد جان باختند بفرستیم...روحشان شاد
اینم از قسمت جدید بعد از ماه ها...یادتونه بهتون گفته بودم که این قسمت بهتره...کلا فراموشش کنید...اونی که میخواستم نشد...
و در آخر یه دو کلوم اتمام حجت با پسرا دارم که همچینم چیز مهمی نیست خواه بخوانند خواه نخوانند


برخلاف اون چه که فکر میکردم خوشبختانه به موقع تونستم تمومش كنم...ولی...

وقتی خواستم از گودالم بیام بیرون متوجه شدم نمیتونم بیام بیرون:/ دستامو دراز کردم رو زمین خشک بلکه به یه چیزی چنگ بندازم و خودمو بکشم بیرون ولی نشد. هیچ کس جز هکتور اونجا نبود....حالا فرض کن بیام از اون کمک بگیرم O-0

باز دستامو دراز کردم و چنگ زدم به زمین....چیزی جز یه مشت خاک گیر نیاوردم...

یه فکری به سرم زد...بیلم رو برداشتم و باهاش چند سانت دورتر از لبه ی گودالم رو کندم تا یه جایگاه واسه دستام درست کنم. اون قسمت رو محکم گرفتم و خودمو کشیدم بالا...یکم اومده بودم بالا که لبه ی اون جایگاه کنده شد و با کله افتادم تو گودالم و گردنم به فنا رفت.

-آییییی!

همونطور که داشتم گردنمو می مالیدم یه صدای خنده شنیدم...حالا به من میخندی پسره ی...

این بار پریدم و دوباره چنگ انداختم ولی قبل اینکه دیر بشه از پام کمک گرفتم از بغل اوردمش بالا و بعد غلت زدم و رو زمین دراز کشیدم.

-اوف!!!!

جوری خسته شده بودم که دیگه نمی تونستم تکون بخورم...پلکام سنگین شده بودن ولی وقتی چشمامو می بستم می سوخت.

هکتور-نمیری یه وقت؟؟؟ میخوای بیام تو همون گودالت دفنت کنم؟

"زهرمار!"

بدون اینکه حرفی بزنم بلند شدم. قمقمه ی خالی و بیلمو برداشتم و سلانه سلانه به طرف كابین راه افتادم...

همه تو تختشون ولو بودن و چرت میزدن البته در مورد اسكایلر شك دارم چون هندزفری تو گوشش بود و تو عالم خودش سیر میكرد.

صاف رفتم سراغ شیر آب بازش كردم و صورتم رو گرفتم زیرش... چون لیوانی نبود از دستام كمك گرفتم

ناف-امم... عزیزم میدونی اون آب زیاد آشامیدنی نیست... میدونی... بیشتر حكم روشویی رو میده بعد دستشویی

من- خب که چی؟ آب ، آبه...

دمبل-خیلی خب حالا!وایلدوست و آرمپیت پاشید برید حموم و بعد بیاید غذا خوری زود برگردید وگرنه عمراً غذا گیرتون بیاد!

آرمپیت-نه من نمیخوام برم...

دمبل-دِ پاشو برو بابا خفه امون كردی با این عطرت...

***

بعد یه دوش آب یخ(!)با آرم پیت رفتیم غذاخوری، بوی عرقش كمتر بود ... حداقل غیر قابل تحمل نبود... اون موقع از شدت عرقش بینیم رسماً داشت دار فانی رو وداع میگفت و اندرون لحظات متوجه شدم كه چرا اسمشو گذاشتن زیر بغل!                                                                                                                                                               غذاخوری شلوغ بود ولی صدای زیادی نمی اومد...همه جنازه اشونو آورده بودن سر میز!

بچه های قسمت اول وضع بهتری داشتن و مشغول حرف زدن با هم بودن....تو قسمت دوم یه چند نفر دیدم که داشتند کف دستاشون رو معاینه میکردن...تو قسمت سوم اکثر بچه ها خمیازه میکشیدن و خیلی ها هم شونه و بازوهاشون رو ماساژ میدادن...قسمت چهارم سکوت مطلق بود...هیچ کس حرفی نمیزد...اصلا انگار وجود نداشتند...

وسط غذاخوری یه میز گذاشته بودن و یه طرفش یه مرد ایستاده بود، اون به هركدوممون یه تخم مرغ آبپز(حداقل امیدوارم ) ،یه تیكه نون و یه لیوان خالی داد و گفت:سر میزتون یه پارچ آب هست.

كنار اسكایلر دوتا صندلی خالی بود كه فقط یكیش برای كابین ما بود منم نشستم اونجا.

كیسه صفرا-خب وایلد وست...

طوری كه موقع گفتن وایلد وست رو "و" ها تشدید میذاشت به طرز غیر قابل تحملی اعصاب خردكن بود

من-سارا رو ترجیح میدم...

كیسه صفرا-منم ترجیح میدم كه توی یه همچین جایی گیر نیافتاده بود ولی ظاهراً دنیا كارخونه ی برآورده كردن آرزو ها نیست...

من-كپی پِیست خوبی بود جان گرین(John Green)1...

كیسه صفرا- آفرین كه وایلد وست بودنتو یه بار دیگه ثابت كردی درود بر شما!!!!!!

من-هر هر بامزه...

ناف-هی تو دزد كوچولو،اون تیكه كلام هدسته!

من-كه چی...

ناف- هی هدست! ببین اینجا یكی هست كه قوانین كپی رایتو رعایت نمیكنه... هدستتتت! هووو با تو ام... هووی... اسکایلر!

شدت اون كلمه آخر باعث شد هدست فوری از جاش بپره

هدست-ها ؟ چیه؟

ناف- معلوم هست چته؟

دمبل- من میدونم چشه.غذا تخم مرغه خانم داره یاد ایام میكنه...

دمیل و كیسه صفرا و ناف زدن زیر خنده و اسكایلر چپ چپ نگاشون كرد

من كه گیج مونده بودم پرسیدم: چه ربطی داشت؟

دمبل-ربطش به جرمشه!

من-مگه جرمش چیه؟

اسكایلر صاف تو چشام زل زد و گفت : بخندی مجبورت میكنم با ولوم آخر به آهنگای نمیسیس گوش بدی...

لامصب خیلی وحشتناك تهدید میكنه...آب دهنمو قورت دادم و پرسیدم:

-نمیسیس ... ام مثل خدای انتقام؟

(قدم مقدسی برای تغییر بحث)

اسكایلر-چی؟ نه نخبه جان اسم یه گروهه هِوی متاله(Heavy Metal) و... صبر كن ببینم ... بحث كه سر این نبود؟

(قدم مقدس به فنا رفت)

-ام نه اصلاً!

اسكایلر بعد یه نگاه مشكوك به من به سمت تخم مرغش برگشت و با افسوس نگاش كرد : با یكی از اینا زدم... نه نمیتونم ادامه بدم خیلی احمقانس

ناف-اَی بابا چه قد طولش میدی بذار خودم تعریف كنم

تا هدست خواست جلوی ناف رو بگیره،اون ادامه داد: با تخم مرغ زده تو صورت سفیر انگلیس.

سعی كردم با گاز گرفتن لب پایینم خندمو قورت بدم ... اصلا جمله اِندِ عادیت (اصلاً همچین كلمه ای داریم؟) بود! عادی مثل "وال های پرنده مهاجرت كردند"

من- چی كار كردی؟!

اسكایلر- به دماغ كوبیده ی گریس قسم فقط یه اتفاق غیر منتظره بود...اصلا هدفم اون نبود كلاً ...

من-هدفت كی بود؟

اون جریانو كامل تعریف كرد یه پسر احمق نمك نشناس اونو به اینجا كشیده بود شاید رنگ كردن نرده های كنار محیط سبز توی رم میتونست مجازات عادلانه ای باشه ولی اینجا؟ حتی نزدیك هم نبود

اینجا بود كه یه ذره نسبت به شانسم امیدوار شدم... حداقل من سیاسی نبودم!

من-پس فقط من نیستم كه ناعادلانه اینجام...

پلانکتون-تو فك كردی ما عادلانه اینجاییم؟

خدای من یعنی پلانکتون هم حرف میزنه؟

كیسه صفرا-تقریبا هیچكی به طور عادلانه ای اینجا نیست...

آرم پیت-اكثرا یه جورایی بدشانسیه...

دمبل-كسی اینجا دزدی نكرده ما همه سرمون تو كار خودمون بود

كیسه صفرا-هعی یادش بخیر من تو یه كتابخونه كار میكردم

كریپتون-منم گارسون بودم...

دمبل-منم تو میوه فروشی كار میكردم...

آرمپیت - منم بارو (Bar) میچرخوندم...یه كار خوب و صادقانه...

كریپتون یه هویی سرشو از بشقابش آورد بالا: صادقانه؟!

آرمپیت : آره خب شاید بعضی وقتا یه چند بطری هم میدزدیدم...

كیسه صفرا : صبر كن ببینم تو اصلا مگه زیر سن قانونی نیستی؟

آرمپیت: بحث پول و بیزینسه خب، خودشم من همیشه بزرگتر از سنم نشون میدم و من گفتم "شاید"

ناف: جدی میگی؟ اینه بهونت؟

آرمپیت : چیه خو همه از این كارا میكنن...

كریپتون: نه من اصلاً از این كارا نمیكردم

دمبل : ببین فعل گذشته استفاده كردی!

كریپتون یه نگاه غضبناك در مفهوم "خفه شو" به دمبل انداخت

آرمپیت(رو به كریپتون)-آره حتماً پس اونم شوهر عمم بود كه كباب هارو نصف میكرد و به قیمت كباب كامل میفروخت دیگه نه؟

كریپتون-نمیدونم میتونی بری ازش بپرسی

آرمپیت-خندیدیم!

رو به دمبل كرد و ادامه داد:و تو هم موقع وزن كردن میوه ها دستتو میزاشتی رو ترازو...

دمبل-چی؟ نه خیرم...

پلانكتون-باریكلا به شما عجب كارایی میكردین كه ما خبر نداشتیم...

كریپتون-همچین حرف میزنی انگار خودت نبودی كه هفته پیش تو پوكر تقلب كردی.

كیسه صفرا دستشو كوبید رو میز و گفت:چی ؟ تو پوكر تقلب كردی؟

چون جملشو وقتی شروع كرد كه داشت آب دهنشو قورت میداد قسمت"چی" ش خیلی واضح نبود

پلانكتون-اصلاً هم ... بردم!

ناف-جر زدی؟ واقعا كه باورم نمیشه دارم با یه مشت دزد و متقلب زندگی میكنم...

پلانكتون- واو آفرین به تو مریم مقدس ! اون كی بود كه به جرم دزدی و صد البته فضولی آوردنش اینجا؟

ناف-دیگه الان وقتشه كه بزنم شل و پلت كنم...

بحث داشت بین اون چند نفر بالا میگرفت كه یه صدای آشنا پرده ی گوش مبارك رو پاره كرد

-آهای اون دكمه صدا خفه كنتونو بزنید

سرمو به سمت منبع صدا برگردوندم و متوجه شدم صندلی كنارم كه ٥ دقیقه پیش خالی بود الان توسط هكتور اشغال شده بود!

میدونم كه نباید شر درست میكردم ولی نتونستم جلوی خودمو بگیرم: اووو هكتور میبینم كه اونقدری انرژی داری كه بتونی سومین گودالتو بكنی...

هكتور-خفه!!!

-همم تا تو باشی و منو خر فرض نكنی و آبمو بریزی!!!

-پس دردت فقط آب بود؟ بیا اینم آبت!

خم شد و پارچ رو میزشونو برداشت و همشو خالی كرد ولی رو من!

-بسته ؟ یا بازم میخوای عشقم؟

نفسمو حبس كردم به شدت از این كه خیس شم متنفر بودم و وحشتناك از این كه لباسام به بدنم بچسبه بدم میومد و اون كلمه آخر و تمسخر تو لحنش-عشقم- حالمو بهم زد...

یكی از هم كابینی های هكتور داد زد: دِ مرتیكه كل آبو كه خالی كردی! مشكلت چیه؟

هكتور-اشكال نداره این تازه وارد وحشی كوچولو حقش بود

هدست یهو پاشد: حالا که بحثِ حق شد...بگیر که اومد

 و تخم مرغ تو دستشو پرت كرد سمت هكتور كه درست خورد وسط ابروهاش و محتویاتش تو صورتش پخش شد برای یه مدت اعضای هر دو كابین ساكت شدن منم با این كه تو وضعیت بدی بودم سعی كردم مغزمو به كار بندازم؛ الان دقیقا چه اتفاقی افتاد؟!!

هدست یه نگاه به هكتور كرد و یه نگاه به ما و با تعجب شادی گفت: وای تخم مرغه خام بود؟

و اینطوری بود كه كابینD رفت رو هوا حتی كابین های دیگه هم كه زیر نظرمون داشتن نتونستن جلوی خندشونو بگیرن...

هدست با لحن پیروزمندانه ای ادامه داد : خوردی؟ حالا هستشو تف كن!

و بعد چند لحظه مكث با لحن قبلی خود هكتور ادامه داد: "عشقم"

تقریبا میشه گفت كل جمعیتی مارو زیر نظر داشتن گفتن"اووووو" حتی چند تا از هم كابینی های هكتور ! كه البته هكتور با نگاهش حكم قتلشونو صادر كرد!

اون وسط یه پسر چاق و جوش جوشی كه كنار هكتور نشسته بود و به نظر میومد كه دمشه گفت: نه انگار دلشون دعوا میخواد...

هدست- اسكلا مقدم ترن.

-خودت خواستی!

كیسه صفرا یه گره غضبناک به ابرو هاش انداخت...با یه حرکت دستشو کرد تو جیبشو و چاقوشو درآورد بعد با صدای وحشتناکی گفت : خفه میشی یا با همین مایحتاج شکمتو بریزم بیرون عنتر؟

پسره همچین خیت شد كه كم مونده بود بره پشت مامانش قایم بشه خب حق هم داره الكی بهش نمیگن كیسه صفرا...

و اینجا بود كه جر و بحث تموم شد

من(رو به كیسه صفرا)- جونم جذبه!

كیسه صفرا- پسره ی احمق آشغال...یه روز با همین چاقو سینه اش رو می شکافم...

خواستم یه چیزی بگم ولی فضا خیلی ناجور بود...ترسیدم یه چیز بگم عوض اون پسره رو رو من خالی کنه:/

یه نگاه به خودم انداختم حسابی خیس شده بودم باید زودتر لباسامو عوض میكردم ... اوه عالیه لباسای قبلیمو هم تازه شستم!

هدست- هی راستی...نمیدونم گریس بهت گفته یا نه ولی فردا یكشنبس و...

من-میدونم گودال دو نفری میكنیم

هدست-خوبه و ما با هم قراره بكنیم قبل این كه تو بیای تعدادمون فرد و بود حدس بزن كی مجبور بود تنهایی گودال بكنه؟

من-خب شاید تو؟

هدست-دیززز غلطه حتماً من!

خوبه حالا من یه تازه وارد زوج ام!

من-هدفشون چیه از این كار؟

اون انگشتایه دو تا دستاشو مثل علامت پیروزی كرد و بعد هم زمان دو بار خمشون كرد و با كنایه گفت:

مثلا میخوان كار گروهی رو تقویت كنن!

بعدشم دهنشو كج كرد رو به بچه ها گفت:

خب دیگه بكس پاشین بریم حال غرغر های دلوكا(ِDe Luca) رو ندارم

من-تو كه هیچی نخوردی

هدست-میدونی یه جورایی به تخم مرغ آلرژی پیدا كردم!

***

ادامه در پست بعد


طبقه بندی: داستان های سارا وایلد، 

تاریخ : پنجشنبه 18 آذر 1395 | 12:28 ق.ظ | نویسنده : Sara Wilde | شکارچی
.: Weblog Themes By BlackSkin :.