تبلیغات
کابین آرتمیس - من هم اسم جدیدی میگیرم: 1+15 قانون مزخرف در اردوگاه گرین لیک و یک عوضی2 (Two Hunters-Sara Wilde4 )
این میهن بلاگ چرا اینجوریه؟؟؟؟؟؟ من داستان اولم از اینم بلند تر بود
لطفا نظراتتون رو تو این پست بفرستید.....ادامه ی داستان:


وقتی از فکر این کارهای احمقانه اومدم بیرون، لباس رو که در اصل یه سرهم آستین حلقه ای 

و شل و ول بود وقدش تا زیر زانوم میرسید رو پوشیده بودم و داشتم به محل کارمون 

برمیگشتم...سرمو بالا گرفتم و یه لحظه عزرائیل رو دیدم رو دیدم که داشت باهام بای بای 

میکرد:S

فورد یه تخته شاسی دستش بود و داشت حضور و غیاب میکرد...دمبل دستشو بالا آورد...اسم دمبل چی

بود؟؟...Jane Reed....و فاصله دو حرف R  و W ؟؟؟؟؟

دویدیم...تنها چیزی که میتونست روزم رو به طور کامل نور علی نور کنه کندن دو تا گودال بود

-سارا وایلد؟

درست به موقع!

-حاضر!!!

فورد یه نگاه معنا دار بهم کرد و با تکون دادن سرش از پیشمون رفت...بیلم رو برداشتم...نمیدونستم چجوری شروع

کنم:/ یه نگاهی به بقیه کردم.طوری بیل میزدن که انگار یه عمر این کارو کردن( که شاید برای بعضی هاشون صدق

میکرد) قیافه ی همه اشون اخمو بود به جز اسکایلر که با خوشحالی یه چیزی زمزمه میکرد...چطور میتونست در این

وضعیت خوشحال باشه؟؟؟

امتحانی یه بیل از وسط محوطه ای که واسه خودم در نظر گرفته بودم دور ریختم...اوه عالیه...اصلا کار سختی

نبود...فقط باید چند بیلیون بار دیگه بیل میزدم:/

***

ساعت هر چند بود،بود....اصلا برام مهم نبود چون دیگه داشتم میمردم! دیگه نمیتونستم ادامه بدم...همه ی بچه های

کمپ تقریبا 2/1 کار رو انجام داده بودند...یه نگاهی به گودال انداختم شاید فقط تا عمق 30 سانت کنده

بودم...مطمئن بودم دو دقیقه بعد بیهوش میشم...بذار بشم...اون موقع میرم بیمارستان  و لازم نیست گودال

بکنم...حاضر بودم صد تا سرم بهم وصل کنن ولی دیگه تا آخر عمر کسی پیش من حتی اسم گودال کندن رو هم

نیاره!

خودمو مجبور کردم که به کارم ادامه بدم...خواستم بیل بزنم که متوجه یه چیز عجیب شدم...مطمئن بودم گودالم 5

ثانیه پیش،از اونی که بود، بزرگتر بود...به دور و برم نگاه کردم و چشمم افتاد به جمال بیریخت پسری که یه متر

اونور تر از من مشغول بود و خیلی زیبا و آراسته خاک گودالشو میریخت تو گودال من!!!!!!!!!

عصبانی شدم...سرخی چهره ام رو حتی خودمم حس میکردم...احساس خفگی بهم دست داد...دقیقا یه پسر

میخواستم که روزم رو تاریخی کنم

-هی تو! معلوم هس چیکار داری میکنی؟

سرشو برگردوند. موهای بوری داشت که به سفیدی میزد...قیافه اش هم...از قیافه اش میبارید که دنبال دردسره

-چی؟من؟

-آره تو...واسه چی خاک رو میریزی تو گودال من؟مگه کوری؟

-جای دیگه نیس...مشکل داری این همه جا هس برو یه جا دیگه بکن

-اما اینجا قسمت کابین ماست هر جا دلم بخواد گودالمو میکنم

-اووو منم هر جا دلم بخواد خاک گودالمو میریزم!

-انگار حالیت نیس که چی داری میگی!

-تو هم انگار دلت دعوا میخواد

بیل رو محکم تو دستام فشردم

-آره شاید

همین که خواستم با بیل حمله کنم بهش و هر چی دق و دلی دارم سر اون خالی کنم یهویی جمعیت انبوهی بهمون

حمله ور شدن...یعنی از بینمون رد شدن...کم مونده بود زیر دست و پا له بشم...وقتی همه رد شدن دیدم پسره

غیبش زده...هم کابینی هام هم نبودن...دور و برم رو نگاه کردم و فهمیدم ساعت به احتمال زیاد 12 ئه چون آقای

عالیجناب اومده بود و داشت چیزی رو که اینجا بهش میگفتن "ناهاااااااار" رو بچه هایی که صف کشیده بودن

میداد....به زور تونستم پاهام رو تکون بدم و آخر صف وایسم...خوبه حالا 10 ثانیه پیش میخواستم دعوا کنم:/

شدیدا به آب نیاز داشتم...لبام از خشکی ترک برداشته بود...از سر و روم شر شر عرق میبارید...یکم از موهام ریخته

بود پشت گردنم و حسابی داغ و عرق سوزش کرده بود ولی حتی نای مو درست کردن هم نداشتم...

بالاخره نوبتم رسید...یه لحظه ترسیدم بگه تموم شد...اگه میگفت همون جا صاف دراز میکشیدم بمیرم...اما نه! آقای

عالیجناب یه تیکه نون له شده و یه بطری آب بهم داد.

-یادمه گفتی کندن گودال راحته! حالا نظرت چیه؟

بدون اینکه جوابش رو بدم از کنارش رد شدم و به طرف گودالم رفتم. تو یه چشم بهم زدن نون رو مثل یه ببر

گرسنه قورت دادم....کم بود ولی از هیچی که بهتر بود...یه قلوپ آب خوردم...هنوز تشنه ام بود ولی جلو خودمو

گرفتم که آبو سر نکشم...بیلم رو برداشتم و خاک هایی که فکر میکردم از گودال اون پسره اس رو دوباره ریختم تو

گودال خودش...

یکم بعد صدای نفس های سنگین یه نفر رو کنارم...به جهنم! حالا عصبانی هم شده...اومد نزدیکتر.فک کردم میخواد

دعوا راه بندازه ولی کار خیلی وحشتناک تری کرد که برام گرون تموم شد!

با یه لگد به بطری آبم همه ی آب رو ریخت...پریدم تا بگیرمش ولی خیلی دیر بود.کل آب ریخته شده بود و خاک

تشنه هم حریصانه و زود آبو جذب خودش کرد...اما من قرار بود از اون خاک هم تشنه تر بشم...اینو میدونستم ولی

هیچ کاری نمیتونستم بکنم جز اینکه تماشا کنم که چطور جیره ی 6 ساعته ام جلو چشمم محو میشه تا اینکه یه قطره

هم نموند.

خون جلو چشمامو گرفت...کنترل دست هامو از دست دادم...برای یه لحظه حس کردم یکی دیگه داره مغزم رو

کنترل میکنه اما این مهم نبود...مهم این بود که من میخواستم اون پسر رو قیمه قیمه کنم تا تیکه بزرگش عدسی

چشمش باشه...

با دست های خالی حمله کردم...غافلگیر شد...زدمش زمین و مشت هامو خوابوندم رو صورتش...داد میزدم...بد و

بیراه میگفتم...اون هم سعی میکرد متقابلا یه کاری بکنه ولی چون زانوی من رو سینه ی اون بود زیاد تاثیری نداشت

و فقط میتونست از خودش دفاع کنه...بعدها که به این اتفاق فکر میکردم واقعا تعجب میکردم چون من اصلا از اون

کار ها بلد نبودم و از من بعید بود(الکی مثلا :دی)...اصلا دور برم رو حس نمیکردم ولی متوجه شدم که دو تا دست

قوی که مسلما متعلق به دمبل بودن دور کمرم رو گرفت و منو جدا کرد.

دمبل-هی وایلدوست(Wild West)! آروم باش!

با لگد خودمو خلاص کردم...میخواستم دوباره برم طرفش که یه دست مردونه جوری بازوم رو گرفت که حس کردم

خون رسانی به نوک انگشتام به صورت کامل متوقف شد.

با حرکت دست آقای عالیجناب پرت شدم رو زمین و کم مونده بود بیوفتم توی یکی از گودال هایی که از قبل کنده

شده بود.

آقای عالیجناب-معلوم هس چیکار داری میکنی،موش کثیف؟

هم کابینی هام دورم رو گرفتن...کریپتون کمکم کرد تا سر پا وایسم:نباید این کارو میکردی وایلدوست!

-هر دوتون بیاین اینجا....بقیه!حرف نباشه...برگردین سر کارتون!

فورد و یه آقای دیگه که به احتمال زیاد مشاور اون پسره بود هم همراه ما اومدن!

-توضیح بدید ببینم چه شکری داشتین میخوردین؟هکتور تو شروع کن.

هکتور-آقای عالیجناب، من هیچ کاره ام...این تازه وارد فک کرده کیه...

از کوره در رفتم: تو هیچ کاره ای؟ تو هیچ کاره ای؟؟؟...آقای عالیجناب ایشون اولا با پررویی تمام خاک گودالشو

می ریخت تو گودال من بعدشم آبم رو ریخت!

-کی به شما اجازه داد که با هم حرف بزنید؟

-چی؟

هکتور-آقای عالیجناب خودش منو وادار کرد...اون به من اتهام زد منم مجبور شدم به خاطر دفاع از خودم حرف

بزنم!

-اتهام؟؟؟؟؟

-بله اتهام! تو از قوانین سرپیچی کردی!

آقای عالیجناب با خونسردی تمام گفت:سرپیچی از قوانین مجازات داره!

من-چه قانونی؟

-شما سر کار اجازه ی حرف زدن با همدیگه رو ندارید!

-اما...اما من همچین قانونی رو نمیدونستم!

هکتور-مجازات که شدی یاد میگیری!

داد زدم:کی تو رو مسئول کرده اینجا؟؟؟کی باشی که واسه من تعیین تکلیف کنی؟؟؟ همه اینا از گور تو بلند میشه

بعد میگی اتهام! اگه مجازاتی هس تو لایقشی!

آقای عالیجناب با خشونت گفت: کافیه! اینا همه شون دلایل بچگانه ان! ما اینجا بچه ها رو نگه نمیداریم! متاسفم

موش کثیف ولی تو امروز دو تا گودال...

دست خودم نبود ولی به صورت وحشیانه زل زدم به چشم های عالیجناب و اون حرفش رو ناقص گذاشت...با خودم

تو مغزم تکرار کردم:

"نه! من امروز دو تا گودال نمیکنم!بلکه این پسره میکنه...چرا؟ چون خطا کرده...بی عدالتی کرده!اون باید مجازات بشه نه من! اون باید دو

تا گودال بکنه نه من!"

چشم های عالیجناب برق زدن...سکوت مطلق حاکم بود.صدای هیچ بیلی نمی اومد...همه منتظر ادامه ی حرف

عالیجناب بودن.

عالیجناب با یه حالت هیستریکی در ادامه گفت: نمیکنی! نه! تو امروز دو تا گودال نمیکنی...بلکه این پسره

میکنه...چون خطا کرده...بی عدالتی کرده....هکتور مجازات میشه نه سارا!هکتور تو امروز دو تا گودال میکنی!

این شبیه حرف های ذهنی من نبود؟

هکتور داد و هوار راه انداخت و در حین ناباوریش اعتراض کرد ولی آقای عالیجناب با همون حالت هیستریک سوار

ماشینش شد و رفت.

مشاور ها و بعضی از بچه ها مشکوکانه نگام میکردن...انگار که من کاری کرده باشم...ولی خودمم گیج بودم...هکتور

هنوز تو شوک بود ولی وقتی چشمش به من افتاد زهرآلود نگام کرد و خواست بیاد طرفم که یکی از هم کابینی هاش

بازوشو گرفت و با خودش برد.

برگشتم سمت گودالم...فک میکردم به خاطر این موفقیتم انرژی گرفتم و با انگیزه بیشتری به کارم ادامه میدم(نه

که کارم به انگیزه نیاز داشت:/) ولی برخلاف تصورم همین که بیل رو برداشتم دیدم تار شد و رو زانو افتادم

زمین...چند بار پلک زدم تا بلکه دیدم درست بشه...خواستم بلند شم ولی سرم به طرز فجیعی گیج رفت و دوباره

افتادم. چم شده بود؟؟؟

هم کابینی هام اومدن پیشم...آرمپیت و کیسه صفرا کمکم کردن تا سر پا وایسم( که کاش آرمپیت نمیکرد چون یه

لحظه مجرای تنفسی ام به خاطر بوی عرقش مسدود شد!!!)

هدست-چطوری اون کارو کردی؟

من-کدوم کار؟

کیسه صفرا-گریس با دخترا خیلی خیلی بدرفتاری میکنه...چیکار کردی که نظرش عوض شد؟

-من؟؟؟؟ من کاری نکردم!

ناف-حتی...هکتور سوگلی گریسه...تا حالا اصلا اونو مجازات نکرده ولی تو...

عصبانی شدم-گفتم...من...کاری...نکردم...هکتور مجازات شد چون...چون حقش بود

دمبل-خیلی خب حالا برگردیم سر کارمون تا همه مون رو به جرم حرف زدن مجازات نکردن...تو هم سعی کن

آرامشت رو حفظ کنی،وایلدوست!

-این وایلد وست چیه هی میگید؟

-اسمته دیگه!

و با این حرف همه اشون برگشتن سر گودالشون و من موندم با یه اعصاب داغون که باعث شده بود بهم

"وایلدوست" بگن و یه گودال که فقط 6 ساعت وقت داشت که تموم بشه!

***

هوا داشت رو به تاریکی می رفت...به خاطر دیوارهای بلند اردوگاه نمیتونستم موقعیت خورشید رو تشخیص بدم ولی

از روشنایی میتونستم بفهمم که هنوز غروب نکرده بود و این در حین امیدوار کننده بودن ناامید کننده هم بود و

میگفت که وقتم داره تموم میشه...داشتم از تشنگی هلاک میشدم...یه بار از آقای فورد خواستم تا برام آب بگیره

ولی خیلی جدی گفت که نمیشه.از کسی هم نمیتونستم بگیرم چون ظاهرا خلاف قوانین بود و اگه هم نبود....احمق

نبودن که!

اولین کسی که گودالش رو تموم کرد هدست بود...تقریبا یه ساعت بعد از اتفاق ظهر کارش تموم شد و شاد و

شنگول بدون اینکه حتی خسته باشه به طرف کابین رفت...بقیه هم تا وقتی که خورشید هنوز تو محدوده ی آسمون

اردوگاه بود تموم کردن و رفتن تا اینکه کل اون قسمت من بودم و هکتور که دومین گودالش رو میکند...من حتی از

اون هم کند تر بودم...بازوهام به طرز وحشتناکی درد میکردن...حس میکردم به جای خون گدازه ی داغ تو رگ هام

در جریانه و داره همه چی رو نابود میکنه...حس میکردم با یه بیل زدن دیگه بازو هام منفجر میشن...

"باید تمومش بکنم....وقتم داره تموم میشه...باید تمومش بکنم"




طبقه بندی: داستان های سارا وایلد، 

تاریخ : شنبه 3 مهر 1395 | 04:58 ب.ظ | شکارچی : Sara Wilde | شکارچی
.: Weblog Themes By BlackSkin :.