تبلیغات
کابین آرتمیس - من هم اسم جدیدی میگیرم: 1+15 قانون مزخرف در اردوگاه گرین لیک و یک عوضی1 (Two Hunters-Sara Wilde3)

درودی به دل انگیزی صدای خش خش برگ های پاییزی زیر قدم های شما دورگه های عزیز

قبل از هر چیزی جا داره فرا رسیدن این ایام بسی دل انگیز رو بهتون تبریک  یا تسلیت عرض کنم....خسته هم نباشید....روز اول!

اینم از قسمت جدید...خب در حقیقت پارت اول...داستان از این قراره که من این قسمت رو نوشتم تو A4 شد 18 صفحه...از اونجایی که طبق قرار نصف تایپ با من و نصف دیگه با اسکایلره من 9 صفحه اول رو تایپ کردم(البته تو ورد شد 11 صفحه) ولی اسکایلر جان به دلیل کمبود وقت نتونست 9 صفحه آخر رو تایپ کنه برای همین(و اینکه دلم به حال چشمایی که قراره مدتی زل بزنن به نمایشگر) قرار بر این شد که همون 9 صفحه ی اول رو بزاریم...

خب امیدوارم خوشتون بیاد...منتظر پارت دوم باشید خیلی بهتر از پارت اوله...راستی یادتونه بهتون گفته بودم که این داستان فن فیکشن یه کتاب دیگه هم هس؟ خب اسمشو پیدا کردم...آخر داستان در موردش توضیح دادم اونم بخونید...با سپاس


سارا وایلد:




-اهااااااااااااالی مفت خور کاااابین ...

-هوووووی روانی!چته؟چرا میزنی؟

با صدای دمبل و کیسه صفرا از خواب بیدار شدم.بدنم حسابی کرخت شده بود...از دیشب که اون عنکبوت رو دیده

بودم کز کرده بالای تخت خوابیده بودم...میدونم بزدلی بود ولی از بچگی به طرز عجیبی با عنکبوت ها مشکل داشتم

و اگه شبا عنکبوتی تو اتاقم پیدا میشد اونقدر بالش رو جلو دهنم میگرفتم و جیغ میزدم که بالاخره خفه شم...اما

مسئله اصلی وقتی نمایان میشد که عنکبوته گم و گور میشد 0-o حاضرم زیر تختم یه یوزپلنگ بخوابه تا یه

عنکبوت!

کیسه صفرا همچنان داشت سر دمبل داد میزد که چرا با ملاقه زده تو سرش!

کیسه صفرا-مگه مریضی انسان؟

دمبل-خواستم ژست خفن بیام و با صدای زنگ بیدارتون کنم.

-دِ بیمار روانی!چرا میزنی تو سر من؟ بزن به میله...البته میدونم شعورت به اینجا ها قد نمیکشه !

- د ن د...بیشعور خودتی....تحقیقات نشون داده که اگر جسمی که بهش ضربه میزنی پوچ باشه صدا بلند تر و با اکو

در میاد....دیدم این میله ها تو پرن...سر تو بهترین گزینه بود عزیزم شک نکن!

کیسه صفرا جوری به دمبل زل زد که گفتم دیگه تموم شد...دمبل فرت!...همون موقع ناف کارد به دست اومد و کارد

رو فرو کرد تو بازوی کیسه صفرا!!!

کیسه صفرا-هوووو...تو دیگه مرضت چیه؟

ناف- هیشی خواشتم ببینم اگه کارد بژنم خونت در میاد یا نه!

کیسه صفرا یه بار با ناامیدی پلک زد.بعد یه چاقو از جیبش در اورد (این بشر با چاقو میخوابید؟) و گفت: نظرت چیه

اول من رو تو امتحان کنم؟

دمبل با عصبانیت تمام چاقو رو از دست کیسه صفرا کشید و پرت کرد رو زمین. بعد داد زد: بشین بینیم بابا...فک کردی رییسی اینجا؟؟؟

-تووو....تو چطور جرئت کردی با من اینجوری حرف بزنی؟ تو چطور جرئت کردی...

ناف شونه های کیسه صفرا رو ماساژ داد: اوه بانوی من! عفو بفرمایید...خونتونو کثیف نفرمایید....خودم میدم شلاقش

بزنن این جنایتکار ملعون رو....

کیسه صفرا با حرص خودشو از دست ناف آزاد کرد و گفت: برو بابا....دیوونه ها...شریک شید با هم یه دیوونه خونه

بزنید

دمبل-مطمئن باش اول از تو دعوت میکنیم!

-تو هم مطمئن باش من...

و حرفش با صدای یه شیپور عجیب و غریب نصفه موند...بعد ده ثانیه صدای یه مرد که احتمال میدادم صدای

عالیجناب باشه،پخش شد.

-توجه!توجه! تمامی اعضای اردوگاه گرین لیک برای صرف صبحانه به غذاخوری مراجعه فرمایید. توجه بفرمایید که

ما با کمبود غذا مواجه هستیم در صورت دریرکرد سهمتان خورده خواهد شد!

کریپتون- :/ الان این نهایت سعیش بود واسه رسمی حرف زدناااا !

همه یکی یکی از کابین بیرون رفتن...از تخت پایین اومدم. جسد له و لورده شده ی عنکبوته هنوز اونجا بود. حس

کردم هرچی تو معده خالیمه رو قراره بالا بیارم.بازوهام رو دورم حلقه کردم و چشم بسته صحنه ی جرم رو ترک

کردم!

هدست- همیشه اینقدر از عنکبوت ها میترسی؟

خواستم بگم که به تو ربطی نداره ولی پشیمون شدم...بالاخره اون نجاتم داده بود...و همین طور نمیخواستم روز اول
با یکی در بیوفتم.

من-آره از اول مشکل داشتم.

-از من به تو نصیحت جلو کیسه صفرا تابلوش نکن...اون عادت داره ترس های مردم رو بیاره جلو چششون...اصلا

واسه همینه بهش میگیم کیسه صفرا!

-مگه با دلیل این اسم ها رو  انتخاب کردید؟

- :/ ن پ همین جوری عشقیه ...

-خب دلیل بقیه چیه؟

از کابین خارج شدیم. خورشید تازه طلوع میکرد برای همین هنوز تو محوطه ی آسمون اردوگاه نبود.از هر نقطه از

کمپ افراد زیادی در حال حرکت به سمت یه ساختمون،درست وسط اردوگاه، بودن.

-خب من به خاطر اینکه خوره ی موزیکم و همیشه آهنگ گوش میدم اسممو گذاشتن هدست

دمبل هم که...خب کاملا واضحه چرا میگیم دمبل!

کیسه صفرا رو هم که بهت گفتم عادت داره زهر بریزه و زهرتو بترکونه...میدونم شاید یه ذره بی معنی و پیچیده

بیان ولی دیگه رو این اسما سلیقه به خرج داه نمیشه...اولین لقب تبدیل به اسم طرف میشه

خب...ناف واسه اینه که ناف همه اس و تا شجره نامه ی خانوادگی تو حفظ نکنه ول کنت نیست

آرم پیت مشکل...امم...مشکل عروقی داره و ...خب خودت امشب میفهمی

پلانکتون هم ریزه میزه اس واسه همون

کریپتون هم نمیدونم میدونی یا نه اسم یه عنصر...

-آره یکی از گازهای نجیب پایدار با عدد اتمی36 تو ردیف چهارم و گروه هجدهم جدول مندلیفه.

خندید- کامل هم میدونی...خب کریپتون ما هم حالتش پایداره اصلا عوض نمیشه.هیچکی چیزی ازش نمیدونه حتی

ناف هم روش تاثیر نداره

-جالبه!حالا اسم من چی؟

-باید صب کنی...گفتم فی البداهه میاد...شاید اصلا ربطی بهت نداشته باشه...خب رسیدیم!

یه ساختمون که چه میشه گفت بیشتر شبیه یه آلاچیق خیلی خیلی بزرگ بود...میزش طوری بود که انگار چند تا میز

مستطیلی رو کنار هم گذاشتن و یه مربع تشکیل دادند...یا جور دیگه نگاه کنیم مربعی تشکیل شده بود که میز ها رو

محیط این مربع چیده شده بودند و دو طرفش هم 8 تا صندلی قرار داشتند.میز ها و صندلی ها با 4 رنگ

سفید،خاکستری کمرنگ،خاکستری پررنگ و سیاه از هم متمایز بودن.

هدست-هر کسی باید تو قسمت مخصوص خودش بشینه...این رنگا هم به نسبت جرممون تیره تر میشن

من-یعنی ما قسمت سیاه میشینیم؟

-ما قسمت سیاه بشینیم بچه های معدن کجا بشینن؟

-بچه های معدن؟

-آره اونایی که آدم کشتن...ما قسمت خاکستری پررنگیم!

-پس اینجا کسایی هم هستن که به جرم قتل اینجان؟

-آره...سختترین کار کمپ رو اونا دارن...تا 18 سالگی اینجان و کار میکنن بعدش طبق قانون اعدام میشن

-اگه قراره اعدام بشن دیگه چرا کار میکنن؟

پوزخند زد-چون دولت معتقده که حتی افراد محکوم به مرگ هم باید قبل مردنشون یه خدمتی به دولت بکنن!

با تموم شدن حرفش به قسمت خاکستری پررنگ رسیدیم...هم کابینی هام سریع دور یه میز نشستن...دیدم که

روش برچسب حرف D هست که یعنی جای ما بود...پیش اسکایلر نشستم و نگاهی به میز انداختم...سطح میز به سه

قسمت تقسیم شده بود قسمت وسط یه جنسی شبیه سینی استیل داشت.

من-این چیه؟

دمبل-این سینی متحرکه از اون اول...از اول میزهای سفید غذا ها رو میزارن رو این تا با این سینی برسه دست ما...باید زرنگ باشی و زودتر برداری...بعضی وقتا به قسمت سیاه چیزی نمیرسه...در مواقعی هم به ما!

سرم رو برگردوندم قسمت سیاه...همه اشون چهره های خسته داشتن...چشم هاشون خالی از هرگونه امیدی

بود...دست و صورت هاشون کثیف و سیاه بودن...اکثرا پسر بودن شاید دو سه نفر دختر داشتن.

با این فکر یه نگاهی به قسمت خودمون انداختم و متوجه شدم کابین ما تنها دخترا اون قسمت رو داشت...و همین

روال تو دو قسمت باقی مونده هم صدق میکرد...با صدای غژ غژ یه دستگاه سینی حرکت کرد...بعد دو دقیقه غذا به

ما هم رسید...سریع یکیش رو برداشتم . گذاشتم جلوم...یه قیافه ی شبیه این :/ یا این 0-o یا شایدم این 8o8  

داشتم.

"دو تا بیسکویت خشک و یه لیوان شیر"

ندا آمد:نکنه انتظار مربای بالنگ و آلبالو و سرشیر و عسل داشتی؟

نمیدونم فقط ندای درون من اعصاب نداره یا مال همه اینجوریه!!!!!!

یه نگاهی به بقیه کردم:همه اشون برای نرم شدن بیسکویت میزدنش به شیر و میخوردنش.

"همینه...فقط همین...تو باید همین رو بخوری...نباید از خودت ضعفی نشون بدی...تو باید همین رو بخوری تا بتونی کارتو بکنی"

ولی آخه من با این نمیتونستم تا دم در غذاخوری برم چه برسه به اینکه کار کنم...همراه با یه فحش به کسی که

باعث شده بودکارم به اینجا برسه و یه فحش به آنتونی ریزو شروع کردم به خوردن صبحونه ی بسی شاهانه ام که

دستی به شونه ام خورد!

آقای عالیجناب-هی تو! زودتر تمومش کن باید بریم قوانین رو بکنم تو اون مغز پلاسیده ات

دمبل-به به! احوال گریس خان! دیگه یادی از ما نمیکنی!!!

آقای عالیجناب سرخ شد- دختره ی احمق...اسم من آقای عالیجنابه...یه بار دیگه اسم کوچیک من اشاره کنی میدم

پوستتو قلفتی بکنن

-اوووو...مطمئنی خودت این اسم رو از یکی که تصادفا تو شعبه تگزاس پست تو رو داره ندزدیدی؟

-این  به تو مربوط نمیشه کثافت!

و محکم بازوی منو کشید و با خودش برد بیرون...ابوقراضه اش رو باز با خودش آورده بود سوار شدم و برگشتیم به

بخش ما....یه جا پا رو ترمز گذاشت و پیاده شد منم تبعیت کردم

-اینجا مخصوص کابین شماست...هر روز یه قسمت دلخواه رو میکنید...اینم وسایلت

یه بسته و بیل بهم داد.بسته دو دست لباس سفید بود که روشون 4 تا چیز نوشته شده بود:

S   W

3   D

فهمیدن اینکه دو حرف اول اسم من بودن و سطر دوم هم بخش 3 کابین D رو نشون میده کار سختی نبود.(یا هم

من زیادی مخم :دی )...بیل رو برداشتم سنگین تر از اونی بود که تصورشو میکردم

آقای عالیجناب گریس شروع به صحبت کرد: و اما قوانین و روال کار ! نمیدونم میدونی یا نه ولی اردوگاه ما شعبه ی

دوم اردوگاه اصلی ولی مبتدی تر تو تگزاسه واسه همین روال کار و قوانینمون یکیه:

          1.    ساعت 4 و نیم از خواب بیدار میشی

          2.    5 الی 5 و نیم صبحونه اس...5:35 باید اینجا باشی مشاورت حضور و غیاب میکنه اگه غیبت و تاخیرت غیر موجه باشه به جای یه گودال دو تا میکنی و تاکید میکنم منظورم از موجه بودن فقط و فقط خوابیدن تو بیمارستان کمپه

          3.    گودالت 5 فوت در 5 فوت باید باشه یعنی دقیقا اندازه ی این بیل.آخر کارت میایم و چک میکنیم که بیل هم از طول و هم از پهنا تو گودالت جا بشه...اگه نشه باید از کار هات بزنی و علاوه بر اینکه اون گودال رو به اندازه استاندارد برسونی بلکه یه گودال دیگه بکنی...پس حواستو جمع کن دور زدن ممنوع!

          4.    ساعت 12 من میام و یه بطری آب و یه تیکه نون میارم واسه همه...حکم ناهار رو داره...تو آبت قناعت میکنی چون به هیچ وجه من الوجوه اضافه نخواهم داد

          5.    تا غروب خورشید وقت داری...تموم کردی،کردی...نکردی...باس کارها تو ول کنی و ... دیگه تَهِشو بخون

          6.    فقط و فقط 4 دقیقه حق دوش گرفتن در هر روز رو داری که بعد اینکه گودالتو کندی میتونی بری اون ساختمون و دوش بگیری...و خب هر چقدر زودتر  تموم کنی آب گرم گیرت میاد

          7.    تا 7 وقت داری شام بخوری...البته اگه دیر برسی تضمین نمیکنم غذا گیرت بیاد

          8.    از 7 تا 10 تو آموزشگاه دو تا کلاس داری و 10 و نیم هم ساعت خاموشیه

          9.    فقط لباس هایی که بهت دادم رو میپوشی.این لباس ها که تنته رو بنداز دور دیگه به دردت نمیخورن...هر شب لباس کارت رو میشوری تا برای فردا خشک بشه واسه کلاس ها اون یکی دست رو میپوشی

          10. گودال خودتو میکنی نه کس دیگه رو...یادت باشه که گودال میکنی تا کاراکتر خودت رو اصلاح کنی

         11.انتظار نداشته باش که کسی اینجا نازتو بکشه

         12. گستاخ و پررو نمیشی و درخواست و آب و غذا و استراحت بیشتر نمیکنی

         13. یادت باشه که تنها خودتی و خودت...مشاور ها اینجا نیستن که نازتو بکشن و لوست کنن...تو اینجایی چون باید یه درس یاد بگیری

     14. 7 روز هفته هم کار میکنی فقط روز های یکشنبه از بین هم کابینی هات یه پارتنر انتخاب میکنی و دوتایی یه گودال دو برابر یعنی 3 متر در 3 متر حفر میکنید

         15.و اما این یکی....فکر فرار رو به کلی از اون کله ی پلاسیده ات می اندازی بیرون...بیرون از اینجا یه جنگله پر از جونور های درنده...باید هوس جرواجر شدن بکنی اگه بخوای فرار کنی

خب دیگه فک کنم همینا باشه...حالا اگه چیزی یادم افتادبهت میگم...حالا برو یه ربع وقت داری بری کابین لباساتو  عوض کنی و برگردی اینجا.

و سوار ابوقراضه اش شد و رفت و من تمام اون مدت به افق خیره شده بودم و فقط و فقط به انتقام گرفتن ازآنتونی ریزو  و دزد اصلی کفش ها فکر میکردم.

راه افتادم به سمت کابین...اگه دستم به اون آنتونی ریزو برسه...با همون کفشاش می افتم به جونش....سرخش میکنم...کاری میکنم بقیه عمرشو پابرهنه زندگی کنه...دزد اصلی رو هم...خوب دارم واسش...همون کفش ها رو از عرض میکنم تو حلقش...اصلا مجبورش میکنم با کفشاش روزی یه گودال بکنه !!!!!!




طبقه بندی: داستان های سارا وایلد، 

تاریخ : جمعه 2 مهر 1395 | 09:15 ب.ظ | شکارچی : Sara Wilde | شکارچی
.: Weblog Themes By BlackSkin :.