خب.اینم قسمت دوم فصل 6! امیدوارم بپسندین.فقط نظر وانتقاد یادتون نره.اگه غلط املایی هم داشتم حتما حتما بگین.ممنون! مهماندار لبخندی زد و گفت:"البته!"منو را گرفتم ولی چون چیزی ازش سر در نمی اوردم,مرتب به صورت مهماندار زن و منو, نگاه میکردم و لبخند مسخره ای میزدم.چشمم را بستم و انگشتم را دوبار روی صفحه بالا و پایین بردم تا اینکه به اتفاق پیتزا پپرونی در امد.خیلی دوست داشتم برای یک بار هم که شده پیتزا بخورم ولی فقط تعریفش را شنیده بودم!
مهماندار که سعی میکرد خنده اش را مخفی کند,گفت:"اگه نمی خوای..."حرفش را قطع کردم و دستم را به نشانه نفی تکان دادم و گفتم:"نه!خب پیتزای پپرونی با سالاد سیب زمینی و سوپ پیاز فرانسوی با نوشابه میخوام!"خودم هم نمیدانستم دارم چه میگویم و فقط کلماتی را که در قسمت های مختلف منو دیده بودم بلغور میکردم.دعا میکردم که فقط غذاها خوشمزه باشند! 
مهماندار با لب اویزان شده اش گفت:"بله خانم جوان!" و بعد فیس و افاده ای که بخاطر تعجبش ناقص شده بود رفت تا سفارش های بعدی را بگیرد.بدنم خیلی درد میکرد و خسته بودم;کمی چرت زدم تا حداقل موقع غذا خوردن خوابم نبرد!داشتم خواب میدیم که کمند عجیب و بلندی داشتم که باهاش مار هزار سری را تکه تکه میکردم.مار هیس هیس میکرد و به ازای هر سری که از دست میداد,سه سر دیگر جایش سبز میشد!بوی تعفن و خون همه جا را گرفته بود و قلبم به شدت میتپید. ناله های ناقصی دم گوشم وز وز میکرد که تمرکزم را بهم میریخت.همین که کمند را دور گردنش حلقه کردم,ناگهان بوی پنیر پیتزا و سوسیس دودی جای بوی خون را گرفت! توی خواب فهمیدم که قضیه چیست و با کف دست روی پیشانیم کوبیدم و بلند فریاد زدم:"بیدار شو احمق!"وقتی چشمم را باز کردم,دوباره همان زن مهماندار را دیدم که با لبخند تمسخر امیزی نگاهم میکرد و گفت:" بفرمایید.غذا حاضره خانم جوان!"فکر کنم که این"خانم جوان"را برای اینکه حرصم را دربیاورد میگفت! چشمانم برق خبیثانه ای زد و بدون معطلی شروع کردم به خوردن غذا ! زن با حالت تاسف باری نگاهم کرد;شرط میبندم که پیش خودش میگفت چه احمق دیوانه ای. بدون توجه به اداب و معاشرت,غذا میخوردم چون واقعا گرسنه بودم.حداقل دو روز بود که چیزی نخورده بودم.انهم بعد از اینهمه دویدن و شکنجه! بعد از اینکه دلی از عزا دراوردم 6-5لیوان اب خوردم و چراغ بالای سرم را خاموش کردم و به صندلی گرم و  راحت هواپیما تکیه دادم.خیلی زود خوابم برد ...
"مسافران عزیز,صبح روز پاییزی تان بخیر!سفر شما عزیزان به اتمام رسید.از مهمانان گرامی خواهشمندیم که هواپیما را ترک کرده و محموله های خود را بعد از خروج تحویل بگیرید.سفر خوشی را برایتان ارزومندیم!با تشکر:شرکت هواپیمایی بریتیش ایر رویز و کاپیتان ادوارد کلینتون!"و بعد این متن مسخره را به صد زبان دیگر گفت که واقعا داشت حالم را بهم میزد!ولی باز هم جای شکرش باقی بود که  ان را به لهجه های مختلف لندن نگفت یا مثلا درخواست سوغاتی از مسافرانی که میخواستند با همین شرکت برگردند,نکرد! با انرژی بلند شدم.هوا در لندن سرد  بود البته نه به اندازه مسکو. وقتی از هواپیما پایین امدم متوجه شدم که هوا مه الود و ابری بود و نم نم باران سردی می امد. و بعد تاکسی گرفتم و ادرس را با کمک خود راننده, برایش خواندم تا مرا به انجا ببرد!مرد تاکسی ران,مردی کچل و مسن با لهجه غلیظ بریتیش بودکه کلاه کلاه کوچک و زیبایی روی سرش داشت و مرتب لبخند میزد تا مهمان نوازی اش را نشان دهد.فکر کنم تمام لندن را دور زدیم!لندن واقعا شهر بزرگ و تحسین بر انگیزی بود! تاکسی کمی از شهر بیرون رفت,البته معلوم بود که تمامی ان منطقه ملک های خصوصی بود.هر چه جلو تر میرفتیم مه غلیظ تر و هوا سرد تر میشد. باد نسبتا تندی می وزید که تیر های چراغ برق را به ارامی تکان میداد.جنگل های کاج به مراتب سرسبز تر و انبوه تر میشدند و نکته قابل توجه این بود که بخاطر اب  وهوای مرطوب لندن,سبزه ها و چمن ها فسفری رنگ بودند!باد برگ های رنگارنگ پاییزی را وادار به رقصیدن میکرد!خودم را جمع کردم و البته خیلی دلشوره داشتم.راننده بالاخره کنار جاده ایستاد و با لبخند گفت:"رسیدیم مادمازل!با عرض پوزش کرایه لطفا!" دستم را در جیبم کردم و با دستپاچگی کرایه را دادم و پیاده شدم.راننده لبه کلاه نقلی و بامزه اش را به نشانه احترام گرفت و تعظیم کوچکی کرد و رفت.سرم را بالا گرفتم و خودم را روبروی یک در بسیار بلند و سیاه با رگه های طلایی رنگ یافتم.در جلوی در,دو باغچه بزرگ پر از گل های صد تومانی و رز قرمز دیده میشد که پیچک های سبز رنگی دور ان ها پیچ خورده بودند.جلوی در کاملا سنگ فرش بود و سر درش نوشته بود:ملک شخصی پرنسس پلانتاگینیت


تاریخ : سه شنبه 30 شهریور 1395 | 03:16 ب.ظ | شکارچی : زودیاک کو کلاس کلان | zodi@c.k
.: Weblog Themes By BlackSkin :.