تبلیغات
کابین آرتمیس - فرار(escape)
سلام.خواستم این قسمت رو خلاصه بنویسم ولی خیلی طولانی تر از چیزی شد که انتظارشو داشتم. بنابراین قسمت بعدی رو سریع می نویسم تا داستان بقولا بیفته روی قلتک! در ضمن این فصل دو قسمت داره چون متاسفانه طولانی شد. جایی را نمیدیدم و فقط توی تاریکی دست و پا میزدم,میخواستم جیغ بزنم ولی دستش را محکم روی دهانم گرفته بود . "هیش. اروم باش.منم."خوشبختانه صدای مادرم بود.بعد دستش را ارام از روی دهانم برداشت.نفس عمیقی کشیدم .واقعا خوشحال بودم که خفه نشدم!خیلی به خودم فشار اوردم تا سوالی نپرسم چون میدانستم اصلا موقعیت خوبی برای سوال پرسیدن نیست.
بدون مقدمه دستم را کشید و سعی کرد بلندم کند که تقریبا موفق شد.به زحمت پاهایم را صاف کردم و دنبالش راه افتادم.بعد از طی مسافت نسبتا طولانی در راهروی تنگ و تاریکی,به سالنی که  نور کمرنگی درش افتاده بود,رسیدیم.کمی که دقت کردم دیدم نور ماه بود که به زیبایی میدرخشید.بنظر میرسید توی انباری بودیم که انبار اسلحه و مواد منفجره بود.جعبه ها و کارتون ها که روی همگیشان علامت خطر(danger)بود,خیلی منظم و تا سقف روی هم چیده شده بودند که مثل ستون های مقوایی بودند.
زمین سرامیکی و بخاطر نور مهتاب براق و درخشان بود.دقیقا جلویمان روی دیوار,دریچه کولری به ارتفاع7فوت(2متر)قرار گرفته بود.هر چه که بود,حتی یک دوربین هم نداشت.همینطور که اطرافم را نگاه میکردم,مادرم دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:"میدونم خیلی سوال برای پرسیدن داری ولی...منو ببخش دخترم!باید خیلی زود تر از اینا حقیقتو بهت می گفتم. منو ببخش که بخاطر خودخواهیم تو رو توی خطر انداختم و مجبور شدی تموم عمرتو توی یه منطقه عقب افتاده زندگی کنی." ناگهان بغضش ترکید ولی سعی کرد گریه اش را سرکوب کند.خب راست میگفت ولی سعی کردم دلداریش دهم و گفتم :" مامان... من..."بغضش را قورت داد و حرفم را قطع کرد و گفت:"نه عزیزم...تو باید منو ببخشی.در حقیقت خیلی بیشتر از اینکه بدونی بهت بدی کردم ولی بدون سهل انگاریم نشونه این نبوده که دوستت نداشتم!"اشک هایش را پاک کرد و گفت:"از این خوب مواظبت کن.هر چی که لازم بود رو توی این پاکت گذاشتم.فقط...اگه هر اتفاقی افتاد,هیچوقت برنگرد.نگران منم نباش . قول میدم که سالم بمونم.حالا برو.باید فرار کنی!"خیلی خوب میدانستم که وقت تردید نیست پس بدون مخالفت و لجبازی کمکش کردم تا چندتا  جعبه را با کمک هم جابجا کنیم و ان ها را روی هم چیدیم و بعد مادرم زیر بغلم را گرفت و روی جعبه ها پریدم و بعد از کلی سر وکله زدن با دریچه کولر و سر وصدا که حسابی سفت و محکم بود,بالاخره دریچه را از جا کندم.سعی کردم که نفسی تازه کنم که ناگهان صدای پوتین های سربازها روی زمین امد!با عجله و ترس پریدم و دستم را تکیه گاه قرار دادم و داخل دریچه خزیدم.بعد رویم را برگرداندم و به مادرم نگاه کردم و مادرم با حالتی عاجزانه فریاد زد:"خواهش میکنم سریع برو..."سرم را به نشانه اطاعت برای اینکه خاطرجمعش کنم,تکان دادم و بدون معطلی به جلو خزیدم.داخل جیبم خرت و پرت زیاد داشتم و همین حرکتم را خیلی کند میکرد.کانال تنگ و تاریک وسرد بود;خیلی مزخرف تر از اتاق نازنینم بود!وقتی دستم را روی سطح کانال میگذاشتم,بدنم از شدت سرما مورمور میشد.نفرینی میکردم و ادامه میدادم.وقتی که جلوتر رفتم,فضا روشن تر شد.و خودم را در مقابل یک سه راهی یافتم.با نامیدی اهی کشیدم و گفتم:"اه,حالا باید از کدوم طرف برم؟" سه راهی ها شیب دار بودن و بالای محل تقاطع,یک دریچه فلزی نرده نرده ای قرار داشت.جای شکرش باقی بود که موقعیت یابی خیلی خوبی داشتم!جلو تر رفتم و به اسمان خیره شدم تا بتوانم با موقعیت ستارگان,مسیرم را پیدا کنم:"خب...اینکه ستاره قطبیه ... اینم که...آهان!شمال از اینطرفه,خب مسلما غربم اینطرفیه,شرقم همون سمتیه که ازش اومدم...خب مسکو... آهان! از سمت غرب باید برم!"حرکاتم واقعا احمقانه بود چون واقعا بخیال بودم!با شیبی,خودم را داخل کانال هل دادم و جلو رفتم.هر چه جلو تر میرفتم,کانال تنگ تر و تاریک تر میشد و این حرکت کردن را خیلی سخت تر میکرد.کتم را که بنظر خودم برای خرس های گریزلی دوخته شده بود,در اوردم و درحالی که روی زمین سینه خیز میرفتم,کت را با پایم روی زمین میکشیدم.کارم واقعا سخت بود خصوصا زمانی که در حالت سربالایی یا سر پایینی قرار میگرفتم.از این مسیر طولانی فهمیدم که پایگاه خیلی بزرگتر از انچیزی بود که بنظر میرسید.
داشتم زور های اخرم را میزدم تا ایکه دیدم جلویم روشن شد و باد سردی به صورتم خورد.خوشبختانه بالاخره این کانال حال بهم زن تمام شده بود!جلو تر رفتم و سعی کردم که دریچه را با دستم باز کنم ولی خیلی سفت و محکم بود.به این فکر کردم که نصابش حتما با چوب بیسبال دریچه را به دیوار کوبانده بود تا با دیوار یکی شود!همینطور که داشتم زور میزدم احساس کردم که دیواره های کانال دارد گرمتر میشود,خیلی گرم!غرغری کردم و گفتم:"اه,باید بچرخم!"توی ان فضای تنگ بهر زحمتی که بود چرخیدم تا پایم روبروی دریچه قرار بگیرد.کتم را در بغلم گرفتم و نفس عمیقی کشیدم و با تمام جانی که در پاهایم مانده بود لگدی محکم به دریچه زدم و دریچه با سرعت پرت شد و با صدای بلندی که خرد شد,فهمیدم که ارتفاع خیلی زیاد است.به محض خرد شدن دریچه,صدای بال زدن کلاغ های زیادی با ان صدای نکره شان,به گوش رسید.دلم را به دریا(نخیر اسمان!) زدم و بدون اینکه حتی به خودم زحمت بدم و پایین را نگاه کنم,در همان حالت خوابیده پایین پریدم.وقتی که در هوا معلق بودم و گودال را زیر پایم دیدم فریادی زدم و فکر کردم که حتما کارم تمام است,در ان لحظه تنها چیزی که ارزویش را داشتم, مرگ راحت و بدون خرد شدن استخوان ها بود!ناگهان فکری در ذهنم جرقه زد;کتم را خیلی سریع داخل لباسم هل دادم و بعد دست و پایم را در چهار طرف گسترش دادم و به محض ورود به گودال,با دست و پاهایم محکم روی دهانه ی گودال افتادم و گیر کردم.یک لحظه حس کردم دماغم زمین را سوراخ کرد وخرد شد!پاهایم را به هم چسباندم و روی زمین به سمت گودال کشیدم و با محض اینکه اویزان شدند, به کمک دستانم خودم را بالا کشیدم و روی زمین افتادم. همینطور که نفس نفس می زدم و خدا را شکر میکردم,یکدفعه فکر وحشتناکی به ذهنم رسید و با تمام سرعت دویدم;وقتی که کانال یکدفعه گرم شد,پس حتما انفجار و اتش سوزی در کار می بود.در حالی که میدویدم امیدوار بودم که به اندازه کافی دور شوم.به بالای سرم نگاه کردم و سعی کردم با ابر های خاکستری در حال حرکت بالای سرم مسابقه بدهم!بعد از حدود 2متری که دویدم;ناگهان چشمم به گودال اب روی زمین که تصویر ماه و ابر در ان افتاده بود,افتاد و بعد ناگهان پرتو های اتش و انفجار جایش را گرفت و صدای  دلهره اور و مهیبی را از پشت سرم شنیدم!به سرعت ایستادم و ضربان قلبم به شدت بالا رفت;سرم را با وحشت و ترس بر گرداندم.پایگاه منفجر شده بود و در دریایی از اتش و شعله های بلند میسوخت و تخریب میشد.صدای شکستن شیشه ها و خرد شدن دیوار ها را میشنیدم که ترسم را ده برابر میکرد! گرچه این اتفاق را قبلش پیش بینی کرده بودم ولی هنوز برایم قابل هضم نبود.فقط ایستاده بودم و به انفجار خیره شده بودم.گرمای بدی به صورتم میخورد.از سر خشم و ترس فریاد زدم:" مامان ,نه..."بعد بغضم بی اختیار ترکید و بخاطر خشمم,بدون معطلی به سمت اتش دویدم تا نجاتش دهم ولی ناگهان بخودم امدم و حرف هایش یادم امد;باید فرار میکردم تا قبل از اینکه پلیس ها سر برسند و به عنوان فرد مظنون دستگیرم کنند.مطمئن بودم اگر مادرم انجا بود مرا بخاطر کارم,سر زنش میکرد. اشک هایم را پاک کردم و بغضم را قورت دادم و گفتم:"منو ببخش مامان,خداحافظ..."تلخ ترین خداحافظی عمرم بود,مطمئن نبودم که بتوانم دوباره ببینمش یا نه,یا اینکه اصلا میتوانست زنده بماند یا نه! اهی کشیدم و بعد از حدود2km دویدن,بالاخره به جاده رسیدم ولی سرعتم زیاد بود و نتوانستم خودم را کنترل کنم و روی جاده پرت شدم.ناگهان ماشینی از فاصله نزدیک با سرعت بهم رسید و به شدت ترمز کرد.اینقد نزدیک بود که گلگیر ماشین به صورتم چسبید!راننده با عصبانیت پیاده شد و گفت:"هی بچه معلوم هست داری..."بعد حرفش را خورد و با تعجب بهم زل زد.سرم را بالا گرفتم و گفتم:"در بست تا مسکو! انعام هم بخاطر نپرسیدن سوال اضافه از طرف جنابعالی.قبوله؟"ناگهان صورت مرد بطور خنده داری عوض شد و چشمانش برقی زد و با هیجان گفت:"قبوله! بپر بالا ببینم!"
بلند شدم و کتم را از یقه ام بیرون اوردم و روی صندلی عقب نشستم. به دستان زخمیم که از شدت سرما قرمز شده بود خیره شدم.به اتفاقاتی که ممکن بود برای مادرم بیفتد فکر کردم,به علت ان انفجار وحشتناک,به این که...ناگهان حرف مادرم که میگفت:"اگر هر اتفاقی افتاد برنگرد و من حالم خوبه,افتاد!یهنی ممکن بود که خودش از این اتفاق خبر داشته باشد؟!" اهی از سر گیجی کشیدم و به قطرات بخاری که روی شیشه ماشین سرسره بازی میکردند,نگاه کردم.گرما خمار و خواب الودم کرده بود که ناگهان یادم به کرایه تاکسی افتاد و خواب از سرم پرید.من اصلا پولی نداشتم که به این مرد بدبخت که طمع انعام چشمش را کور کرده بود بدهم! از گوشه چشمم نگاهم به کنسول ماشین افتاد که سرش باز بود و پر از پول بود.معلوم بود که جای کرایه هاست.خواستم یواشکی کمی پول بدزدم و بهش جای کرایه بدهم ولی ناگهان یادم به پاکت افتاد. پاکت را از جیبم بیرون اوردم و  با دستم صافش کردم و بعد با دندان سرش را باز کردم:خب,عالی بود.مقدار زیادی پول و بلیت هواپیما و مدارکم دو تا تکه کاغذ کج و کوله!خدا را شکر کردم که موقع پریدن کتم از دستم نیفتاد و گرنه بیچاره میشدم! کتم را پوشیدم که مطمئنم شوم جایش نمی گذارم و بعدصدایم را صاف کردم و گفتم:"اهم اهم...خب,کرایه؟!"مرد از توی اینه جلوی ماشین نگاهم کرد و لبخند مرموزی زد و گفت:"اهم اهم...100دلار ناقابل!"چشمانم گرد شد و با صدای بلندی گفتم:"چی؟100دلار؟عمرا!بزن کنار!"با نگاهی خشمگین به اینه نگاه کردم چون میدانستم او هم همین کار را میکند!مرد ترسید و دستپاچه شد و گفت:" خب باشه.اروم باش...80دلار!"
اخمی کردم و گفتم:"همین که میگم,بزن کنار.عمرا بیشتر از 20دلار بدم!"دست هایم را به سینه زدم.مرد هم برای اینکه خودی نشان دهد,غرولندی کرد و گفت:"خب ببین نزدیکیم,باشه پیاده شو ولی با تحویل 100دلار!"با تمام خشم بهش زل زدم و توی دلم گفتم کور خوندی.مرتب نفس عمیق میکشیدم که خشمم بخاطر مسائل ربط و بی ربط را سرش خالی نکنم و ارام شوم.مرد با سرعتی کنار زد که کم مانده بود چپ کنیم!خاکی بلند شد.من هم در را با عصبانیت باز کردم و تا میخواستم پیاده شوم,مرد به التماس افتاد و گفت:"خیله باشه.هرچی تو بگی!20دلار."چشمانم برقی زد چون واقعا  هم نمیخواستم پیاده شوم و هم ان چیزی شد که میخواستم,گفتم:"خیله خب برو."این دفعه در را با ارامش بیشتری بستم و نامه کوچکتر را باز کردم:
"برو به انگلستان.طبق بلیتی که برات گرفتم.پرواز ساعت10 امشب مستقیم به سمت لندنه."بعد نامه را تا کردم و از ساعت جلو ماشین دیدم که ساعت8/5بود.خدا را شکر کردم.بعد سر جایم تکانی خوردم و گفتم:"میرم فرودگاه.25دلار."مرد از اینه نیم نگاهی انداخت و با حالتی عاجزانه گفت:"بچشم".
وقتی که رسیدیم و در ماشین را باز کردم,حس کردم نیزه های کوچک یخی به دست و صورتم برخورد کرد.هوا کاملا ابری بود و سوز (برف ریز)سردی می امد.پیاده شدم و راننده بالاخره25دلار را با کمی چانه زدن پذیرفت و با سرعت تمام رفت;مثل اینکه میخواست از دستم فرار کند! کتم را دورم جمع کردم و در محوطه کمی چرخیدم و با کمی جست و جو و پرس و جو,بالاخره سرویس های بهداشتی زنانه را پیدا کردم.با احتیاط وارد شدم.خوشبختانه کسی انجا نبود.همه جا از شدت تمیزی برق میزد و در ضمن بوی خیلی خوبی می امد!(خوشبختانه!)همینطور که در اطراف سرک میکشیدم,ناگهان تمام تصویر خودم را در اینه دیدم و وحشت کردم;تمام بدنم خونی زخمی بود,لباس زیر کتم هم تکه پاره شده بود!بدون معطلی و وقت تلف کردن, وارد یکی از دستشویی ها شدم و لباس زیر کتم را در اوردم و در سطل انداختم.بدنم را در همان دستشویی به هر فلاکتی که بود شستم و بعد با صد تکه دستمال و حوله خشکش کردم ولی وقتی روی زخم هایم دست میکشیدم ولقعا دردناک بود!کتم را که هنوز نسبتا سالم بود پوشیدم و دکمه هایش را بستم و بعد بیرون امدم و شیر اب سرد روشویی را تا اخر باز کردم و بعد نفسم را در سینه حبس کردم و سرم را زیر اب گرفتم!شوکه شدم و نفسم گرفت ولی سعی کردم با ارمش و احتیاط زخم هایم را بشویم و بعد موهایم را زیر سشوار دیواری,خشک کردم.صاف روبروی اینه ایستادم و سعی کردم به موهایم حالتی بدهم تا زخم هایم را بپوشانم,مخصوصا جای نفرت انگیز سوختگی!ولی چون موهایم بلند و لیز بود,اصلا نمیشد.اعصابم خورد شد و نفرینی کردم ولی ناگهان چشمم به تکه شیشه شکسته کنار شیر اب افتاد.با هزار زحمت و البته بریدگی عمیقی که روی کف دستم ایجاد شد, بالاخره توانستم قسمت جلوی مویم را که روی سمت چپ صورتم می افتاد تا نیمه و مورب ببرم.خوشبختانه جای سوختگی را پوشاند.و بعد موهایی را که به دستم چسبیده بود با اب شستم و با عجله وارد سالن اصلی فرودگاه شدم;هوا خیلی گرم و دلچسب بود و حس خوبی میداد!ساعت9/5 بود.خب چمدانی برای تحویل دادن نداشتم پس با ارامش و تقریبا بدون دردسر بعد از نشان دادن مدارکم,وارد ورودی(gate)شدم و بلیتم را نشان دادم و وری صندلی شماره13 نشستم. خوشبختانه رو به پنجره و تک نفره بود.کمربندم را بستم.برف تازه شروع شده بود.بعد از چرت و پرت گویی مهماندار,بالاخره پرواز کردیم.هواپیما خیلی بزرگ(airbus)و مدرن بود.البته خیلی هم شلوغ بود.بچه های کوچک زیادی روبرویم نشسته بودند و مرتب جیغ میزدند و با هم دعوا میکردند.خیلی دوست داشتم یک جوری خفه شان کنم ولی پدر و مادرشان خلی ریلکس کنارشان نشسته بودند.چیزی به سنگینی سرب در قلبم سنگینی میکرد;قطعا خیلی ها مرده بودند.هنوز با مرگ النا کنار نیامده بودم که متوجه حقایق بدی شده بودم و از همه بدتر مادرم در ان پایگاه... . سعی کردم خودم را جمع و جور کنم و بعد با مشغول خواندن بقیه نامه شدم:
"خب,قصه زندگی خودم طولانیه.مطمئنم بعدا از جزئیات زندگیم بخوبی میفهمی.خب توی لندن مادرم,خاله بزرگم,خواهر بزرگم زندگی میکنن.اگه بچه خوبی باشی مطمئنا دوستت خواهند داشت.با تاکسی خود فرودگاه به این ادرس برو............................... (سعی کردم ادرس را بخوانم ولی نتوانستم!)اونجا که رسیدی نامه بعدی رو نشونشون بده تا مدرکی باشه که تو بچمی و بتونن بشناسنت.گمش نکنیا!(باز هم از همان نصیحت ها همیشگی مادرم)فقط بدون که اقامتت اونجا موقتیه پس اگه ناراحتت کردن نگران نباش."سرم را بالا گرفتم و به طغیان رعد و برق های سرکش اسمان خیره شدم;باورم نمیشد تمام ان چیزی که میخواست بهم بگوید همین بود! و اینکه جایی که احتمال بود بروم چجور جایی بود.
"سلام خانم جوان!چی میل دارید؟!" صدای مهماندار هواپیما بود.سرم را بالا گرفتم و گفتم:"می تونم منو رو ببینم؟"


تاریخ : یکشنبه 28 شهریور 1395 | 09:03 ق.ظ | نویسنده : زودیاک کو کلاس کلان | zodi@c.k
.: Weblog Themes By BlackSkin :.