تبلیغات
کابین آرتمیس - یکی رو که چشماش همرنگ چشمامه پیدا میکنم!
درووووود و سلااااام!:)
خب چیز خاصی واسه گفتن ندارم جز اینکه...بفرمایین ادامه:)


گشت زنی تو محوطه کمپ با دختر آتنایی که تند وبی حوصله حرف میزنه و سرش خیلـــــی شلوغه اصلا هیجان انگیز یا حتی خوشایند نیس!

از تنها جاهایی که خوشم اومده بود میدان شمشیر زنی اونم به خاطر تنها فرق اردوگاه با مدرسه بود که جایی مخصوص واسه مبارزه و دعوا داشت(خب اون بازم واسه آموزش بود ولی به هر حال بهتر از هیچی بود)! زمین والیبال چون ورزش مورد علاقم بود ودریاچه هم بخاطر آرامشش و سالن غذا خوری (البته اونم قبل از اینکه بفهمم باید بهترین تیکه غذاتو بندازه تو آتیش!!تازه اونم واسه خدایی که باعث به دنیا اومدنت و سروع بدبختی هات بوده)

به هر حال از هیچکودوم از این قسمت ها به جز دریاچه تو وقت آزادم تا شام نمیتونستم استفاده کنم.

قدم زنان در حالی که تو افکارم غرق شده بودم به سمت دریاچه رفتم.نمیفهمیدم چرا اینقدر میخواستم فکر کنم! ͵

وحالا...به پدرم فکر میکنمو با نفرت و خشم چشمام رو میبندم و دندون هام رو به هم میسایم...

تا حالا این وضعیتو تجربه کردید که هر چقدر هم با خودتون کلنجار برید و عصبانی باشید نمیتونید مشکلتون رو حل کنید؟تازه بدتر این میشه که متوجه بشید از هیچ کس نمیتونید کمک بخواید و تنهایید.!

ولی خب این وضع دیگه نمیتونست ادامه پیدا کنه.باید قبول میکردم که به عنوان یه دورگه وظایفی دارم و باید تصمیماتی درمورد زندگی دچار شده به تغییرم میگرفتم.

همونطور که مازو گفت اموزش ببینم تا بتونم از خودم محافظت کنم. نباید از کسی انتظار داشته باشم چون حتی پدرم هم به من اهمیت نمیداد چه برسه به بقیه.همه ی دنیا با من در جنگن ومن باید آماده جنگ بشم!

با پایان گرفتن افکارم درمورد تصمیم هام تو موقعیت الانم چشمام رو باز کردم با پوفی نفس عمیقی کشیدم حس کردم کمی با پذیرش قضایا سبک تر شدم اما هنوز هم برای آینده نگران بودم.انگار چیزی رو فراموش کرده بودم.

نفهمیدم چند وقت گذشته که کنار دریاچه نشستم.وقتی سرم رو بالا آوردم با منظره ای که بهش توجه نکرده بودم روبه رو شدم.منظره ای که اروم ترم کرد.

آب شفاف دریاچه همانند طلا زیر نور خورشید درحال غروب میدرخشید. آب تلاطم آرومی داشت و با جریان همرفتی ای که ایجاد میشد نسیم خنک موها و گونه هام رو نوازش میکرد. دلم میخاست تا ابد اونجا بشینم و از دیدن این منظره لذت ببرم و باهاش آرامش بگیرم.

صدای شیپور نماینگر این بود که وقت شامه پس به سمت سالن غذاخوری رفتم.

مازو با دختری لاغر اندام و قد بلند با موهای فرفری مشکی درحال بحث بود.

وقتی نگاهش به من که در آستانه در ایستاده بودم و سالن غذا خوری رو بر انداز میکردم افتاد ͵ بحث رو با جمله ای خاتمه داد و به من اشاره کرد.دختر مو فرفری به سمت من برگشت و در حال آنالیزم به سمتم اومد و لبخندی بزرگ تحویلم داد.

بعد از خوش آمد گویی مختصری خودش رو تولیپا معرفی کرد و گفت که اگه کار ضروری ای داشتم تو کابین 3 میتونم پیداش کنم و در آخر هم دستی تکون داد و با لحنی که خیلی هم امیدوارانه نبود گفت" به هر حال امیدوارم زودتر مشخص بشه تو فرزند کودومشونی اما تا اون موقه...͵در حالی که به نیمکتی خالی اشاره میکرد͵ ادامه داد: باید اونجا بشینی.

آبدار ترین تیکه ی استیک مرغم رو در آخر ͵طبق گفته ی مازو͵ در آتش انداختم در دل گفتم "واسه اونی که نمیدونم کیه!لطفا یه جوری بگو کی هستی!چون احساس بی هویتی میکنم..."

در حالی که از آتشدان بزرگ دور میشدم بوی خوبی از اون برخواست و به سمت سقف رفت که طراحی های مسحور کننده ای از خدایان و نماد های اون ها داشت.

لحظه ای به نظرم اومد که دود غذای سوخته ام به سمت نقاشی پوسایدون رفت و بعد محو شد.

اما بعد آهی کشیدم فکر کردم که حتما اون رو خیال کردم. اون گاز بود و به هر سمتی که میخواست میرفت!

صدای تولیپا رو که نامم رو صدا میزد شنیدم.

همیشه وقتی یه مدیر یا مسئولی صدام میکرد حتم داشتم خرابکاری ای کردم.

_هوم؟

اما اون به نگاه نمیکرد و حرفش رو ادامه نداد.داشت به بالای سرم نگاه میکرد.

_تولیپا کاری با مـ...

صبر کن ببینم به بالای سرم نگاه میکرد؟یا پشت سرم؟نکنه یه هیو...

این افکار با شتاب از ذهنم خطور کرد و باعث یخ شدن یکباره تنم شد!

روی پاشنه پا چرخیدم و باسرعت پشت سرم رو که چیزی نبود دیدم!

نفسی آسوده کشیدم .اما...پس بالای سرم چی بود؟!

در نهایت نمادی که در حال محو شدن که بود رو دیدم.نیزه ای سه شاخه , با نوری سبز رنگ ͵به رنگ چشم هایم͵ میدرخشید.

تولیپا جلو امد و همون موقه متوجه شدم که چشم هایی همرنگ چشمان من داره!

_اوه تبریک میگم کارا!واقعا خوشحالم که خواهر دار شدم!

دقیقا مطمئن نبودم که چه حسی دارم ولی میدونستم از پوسایدون که با این کارش به تصمیم هام هویت و اراده بخشیده تشکر کنم با اینکه هنوز هم از دستش دلخور بودم!

لبخندی زورکی در حالی که غرق در افکار های تازه درمورد پدرم و قدرتش بودم به خواهر جدیدم تحویل دادم و با مکثی گفتم:اممم...آه ممنون.و منم همینطور!

_بیا باید حرف بزنیم.

اون شب با اینکه جمع کمی دور آتش کمپ بودیم ولی واقعا بهم خوش گذشت به طرز عجیبی خودمو خوش بخت حساب کردم که کنار کسایی مثل خودم هستم.کسایی که درکم میکنن...

تولیپا درمورد کارها و برنامه های روزانه صحبت کرد و اینکه کار ها بعد سبک تر میشه چون افراد جدید به زودی به ما خواهند پیوست ولی تا اون موقه...

وقت رفتن به کابین ها برای خواب مشتی حواله ی بازوی مازو کردم و گفتم :فردا تو میدان شمشیر زنی میبینمت!

_اوه باشه حتما بیا تا اون مغز جلبکیت رو روی علوفه ها بریزم تا موجودات پدرت از خوردنش لذت ببرن!

:| خب به تنها نتیجه مطلوبی که رسیدم این بود که در نیوفتادن با مازوروکو رو تو لیست کارام ببرم!




طبقه بندی: داستان های کارا انریکو، 
برچسب ها: کابین آرتمیس، اردوگاه دورگه، داستان های کارا انریکو،  

تاریخ : جمعه 30 مرداد 1394 | 05:20 ب.ظ | شکارچی : کارا انریکو | شکارچی
.: Weblog Themes By BlackSkin :.