تبلیغات
کابین آرتمیس - تهدید به شقه شقه شدن میشم!

سلام و درود:)

بازم این قسمت بخاطر ایرادای میهن بلاگ کوتاه شد:/

خب این قسمت یکمی سبکم رو عوض کردم چون مورد انتقاد توسط یکی از دوستان قرار گرفتم.حتما بگید که چطوریه برام خیــــــلی مهمه.خوشحال میشم از انتقادا.

این قسمت کاملا معمولیه و خب مثل همیشه ورود به کمپ اونقدر ها هم هیجان انگیز نیست.

آخرشم بنظرم لوس شده!

همه ی انتقادا رو هم خودم کردم.

یه وخت هم به خودتون زحمت ندین چیز دیگه ای بگینا
حس غریبی داشتم شایدم چیزی حس نمیکردم ولی چیز هایی رو به یاد می آوردم...مثل یک رویا

انگار که به تنهایی در رویاهایی غوطه ور باشم

رویاهایی ترسناک تر از یک خواب...رویاهایی از جنس واقعیت. رویاهایی که منو به طرف مشکلات و قضایای پیچیده ای میفرستادن تا به تنهایی باهاشون رو به رو بشم.

رویاهایی که برای تغییر من و زندگیم اومده بودن...رویاهایی که از ابتدای زندگیم همراهم بودن ولی کمتر حسشون کرده بودم. من برای اونا آماده نبودم ولی حالا توی موقعیتی بودم که باید قبولشون میکردم.

***

یه حس گرم و یک بوی نا اشنا و تاریکی محض...

حس کردم دستی رو شونم قرار گرفت...دستی گرم

شاید علامت هشداری بود؟شاید خواب بودم و الان مادرم سعی در بیدار کردنم داشت؟ ولی اون رویا...ساحل...دریا...موجودی که...

به وضوح حس کردم که توسط اون دست که شونمو گرفته بود تکون داده میشم!

چند بار پلک زدم و سعی کردم چشمای خواب آلود و خمارم رو باز کنم...

بوی چیزی مثل الکل یا بتادین بود از اون بوهایی که وقتی پاتونو تو درمانگاه یا بیمارستان میزارین حس میکنین.

باید میفهمیدم کجام و از کی اینجام؟پس با نوری که  درست توی چشمام بود مبارزه کردم و سر انجام صورت تار دختری رو بالای سرم دیدم...

چند بار دیگه هم پلک زدم و صورت اونی که بالاخره دست از تکون دادنم برداشته بود واضح تر شد.

به نظرم آشنا میومد قبلا جایی دیده بودمش؟یا جزو معدود دوستای قدیمیم بود؟

حدس زدم قیافم باید مثل علامت سوال شده باشه! ولی همچنان خیره به دختر نگاه کردم تا شاید معجزه ای بشه و بتونم رویاهام و او رو به یاد بیارم...

ثانیه هایی در سکوت گذشت تا اینکه دختر مو قهوه ای حوصلش از نگاه های احمقانه ام سر رفت و گفت : هی! چرا ماتت برده؟

خب شروع ناگهانی ای برام بود پس همچنان به سکوت مسخره ام ادامه دادم :/

دختر چشماشو گردوند و مثل کسی که داره به چیز کسل کننده ای که بارها براش تکرار شده گوش میده سرشو به چپ و راست تکون داد و با بی حوصلگی گفت: ببین من اونقدرا هم وقت ندارم که تو بخوای دو ساعت بهم خیره بشیاااا!!!

بعد زیر لب چیزی مثل "اه من خودم کار داشتم حالا مسئولیت اینم افتاده گردنم!" زمزمه کرد.

خوشبختانه در همون لحظه تصمیم گرفتم که سوالام رو بپرسم و همون موقه فهمیدم تقریبا از وقتی که بهوش اومدم نفسمو حبس کردم :| و چراش رو هم خدا میدونه!

نفسمو بیرون دادمو صدامو صاف کردم نگامو از صورت دختر گرفتم و همینطور که به بدن کرخت شدم کش و قوس میدادم به نرمی پرسیدم : اینجا کجاست دقیقا؟اصن من واسه چی اینجام؟تو کی ای؟

ابروهاش رو در هم کشید و مثل اینکه از توضیح دادن دوباره یک مطلب به یه آدم خنگ خسته شده باشه دندوناشو بهم فشار داد.

خب اول بگو یادت میاد یا نه؟خب اممم منظورم اینکه من باید برات اونو توضیح بدم...
 -خب چیو دقیقا؟
 -درمورد چیزایی که تاحالا تو عمرت دیدی...
 یه لبخند تلخ روی لبم نشست...انگار که ضمیر ناخودآگاهم داشت به قسمتای ژلبکی مغزم نهیب میزد درمورد همه اون چیزا...که واقعی بودن...و من شک کردم....و من نادیدش گرفتم!!!
 وقتی دید ساکت شدم همه چیزو که به قول خودش پروتکل تو یه درورگه ای بود رو توضیح داد...اصلا راضی بنظر نمیرسید هم عجله داشت هم میترسید از عجله کردن و هم عصبیو نگران بود..ومن خیلی از حرفاشو نمیشنیدم!بعد از تموم شدن حرفاش تنها حسی که داشتم مثه کسی بود که بهش خیانت شده یود اونم از طرف خانوادش...هنوز اون لبخند رو لبم بود و آروم گفتم پدر...
 -آره آره...حالا ببین تو باید الان باهام بیای میدونم که میخوای توی شوک بری و یکم اینو هضم کنی ولی من واقعا پیشنهاد میکنم با من بیای و سرتو با یه چیزی گرم کنی...و اون...خودش بعد یه مدت...تقریبا..درست میشه...

اینو قبلا گفته بودم که تمام حرف های این دختر باعث میشه دریای سوال تو مخم بریزه؟

نمیخاستم احمق به نظر بیام ولی کجا میخواستیم بریم؟

منگ نگاهش کردم . بعد از پلک زدنی پرسیدم: کجا؟واسه چی؟چرا؟

فک کردم اگه میشد الان از کلش دود غلیظی بلند میشد و با اون دوده تمام درمانگاه رو پر میکرد و منو خفه!نه من به حرفاش اهمیت دادم!! ولی خب...وضعیت خودمو هم درک نمیکردم-_-

تو این فکرا بودم و میخواستم با مازو به اشتراکش بزارم که به ناگاه مازو خان کبیر چنان دستمو کشید که از 798 جا در رفت و با پوز رفتم تو دیفالو!

در لحظه ی برخورد درصدی شک نداشتم که سرم از 374 جا ترک برداشته و با ضربه ای دیگه بلقطع متلاشی میشه! پس در حالی که سرمو با دو دست گرفته بودم و تلو تلو خوران به سمت تخت میرفتم تا با اه ناله ای بگم که حالم بده و از دست این یارو که سراغم فرستادین شاکیم و دوباره اونجا بخوابمو منتظر کس دیگه ای بشم تا به جای این بیاد و به کارهای نامعلومم برسه ͵ عربده مازو رو شنیدم که نه تنها چهارستون بدن من بلکه چهار ستون درمانگاهم لرزوند "اگه حتی موهات به اون بالش برسه به 495 تکه ی نامساوی قسمتت میکنم!"

و اینگونه بود که دختر خوبی شدم و تغییر مسیری به سمت مازو ژون ͵ دوست مهربون دادمو مطیعانه گفتم :باشه بریم!

خب حق بدین که هنگ کنم از رفتار دوستانه اش!چند لحظه به اینگونه :| رفتنشو تماشا کردم و بعدقبل از اینکه شقه شقه ام کنه  پشت سرش راه افتادم.




طبقه بندی: داستان های کارا انریکو، 
برچسب ها: اردوگاه دورگه، کابین آرتمیس، داستان های کارا انریکو،  

تاریخ : جمعه 16 مرداد 1394 | 04:48 ب.ظ | نویسنده : کارا انریکو | شکارچی
.: Weblog Themes By BlackSkin :.