تبلیغات
کابین آرتمیس

درود بر شما دورگه های ستیز خو و تدبیر منش

 

اینجا  کابین ارتمیس است هشتمین کابین از اردوگاه دورگه ها

 

کابین ما از دیرباز برای مواقع افتخاری بوده و است و بیشتر زمان های که مشکلی موجب ماندن شکارچیان د ر اردوگاه شود مورد استفاده قرار می گیرد

اما این کابین با یک شکل ظاهری منحصر به فرد همیشه و همیشه یادآور الهه ارتمیس بوده و هست

 

اگر یک دورگه دختر هستید و درخواست شکارچی شدن دارید یا اگر در گروهبندی و تست تعیین از شکارچیان شناخته شدید سوگند یاد کنید


من خودم را به الهه ارتمیس متعهد می کنم


من به مردان پشت میکنم وهرگز ازدواج نمی کنم وبه شکار می پیوندم


سپس الهه خواهد گفت که به شکارچیان پذیرفته خواهید شد یا نه


 برای خواندن قوانین کابین و نحوه عضویت به پیوند زیر مراجعه کنید 

قوانین کابین 


1- همانطور که مطلعید مدتی است که اطلاع رسانی هایی جهت سرشماری های اعضا توسط مدیران کمپ انجام شده است 

و طی این سرشماری تنها سه تن از اعضای این کابین اعلام کردند میخواهند در کابین بمانند در صورت عدم اعلام طی دو روز (تا تاریخ 95/06/01) اینده اکانت شما حذف خواهد شد 

2- اعضای کابین که تمایل به ادامه ی فعالیت دارند لطفا روند فعالیت خود را طبق قوانین تنظیم و حفظ نمایند 
با سپاس 

شکارچیان پیر نمی شوند و نمی میرند تا زمانی که اخرین قطره های خونشان با افتخار در نبرد ریخته شود

 

بانو آرتمیس ارشد یا معاونی برای شکارچیان در نظر گرفته اند  که بر طبق فعالیت منتخب است اما ما خود نیز دیدار با الهه داریم و همواره با وی در سفر

 

و حالا درباره بانو آرتمیس ایزدبانوی ماه بیشتر بدانیم:

 

( این مطالب تنها به گونه ای تقلید از کتاب پرونده یک نیمه خدا و نوشته های گزارش تابستان پرسی است و به قلم خود نوشته شده(با کمی کپی برداری البته) توی پرونده یک نیمه خدای ریک ریوردان چیزی از بانو آرتمیس گفته نشده )

 

ارتمیس

 

ار-تی-میس

 

ایزد بانوی شکار، حیات وحش، دختر ها، ماه و حاصلخیزی

 

محافظ دختران تا قبل از ازدواج- محافظ زنان در حال زایمان ( البته او می تواند موجب بدون درد به دنیا آمدن کودک شود ولی اگر اراده بر مرگ کودک باشد نوزاد بیچاره با یک تیر و بدون درد کشته خواهد شد)

 

فرزند زئوس و لتو.......خواهر همزاد و  دوقلوی اپولو است. البته از دید زمانی از آپولو یک روز بزرگ تر است و در همان یک روزگی هنگام زایمان آپولو ,لتو را بسیار یاری می کند . با این حال آپولو همواره سعی در آزارش دارد

 

آرتمیس یکی از الهه های باکره و مظهر پاکدامنی المپ به شمار می رفت.

 

آرتمیس همواره از گروه مردان و پسران می پرهیزد 

 

نشانه او خودش است! و البته نمادش کمان نقره ای که هفاستئوس برایش ساخته

 

حیوان مقدسش خرس و گوزن نر است!

 

او ملکه ی شب است!

 

گروهی از شکارچیان را دارد که همواره به همراه ان ها به شکار حیوانات و هیولا ها و البته مراقبت از انسان ها می پردازد. شکارچیان او باید عهد کنند از گروه مردان دوری کنند تا به همراه الهه باشند

کابین آرتمیس  ساختمانی نقره ای رنگ است که در شب میتابد .مانند این  که  پرتو های نور ماه را بازتابش میکند

و اما در مدت روز کابین آرتمیس مثل دیگر کابین هاست.کابین الهه ی محافظ جنگل ها و شکار با حکاکی نقاشی هایی از حیوانات چنگل تزیین شده که بیشتر گوزن که نشانه ی سمبلیک آرتمیس هست در بین نقاشی ها یافت میشود.

در زمان حال:

 

 

 

بانو ارتمیس را امروز زیاد در میان مردم عادی نمی توان دید او معمولا محافظت را این روزها به شکارچیانش سپرده است تا بیشتر مشغول تدبیر و اندیشه و البته شکار باشد!

 

امروز می توانید ارتمیس را در حالی ببینید که تیری نقره ای را به سمت یک پسر در حال اذیت یک دختر نشانه رفته است. یا او را در حالی ببینید که در مسابقه ای میان رقیبان پسر پیروز شده ان ها را به ستوه اورده یا شاید درحال قدم زدن با چند تن از همراهانش در شب و در طبیعت زیر نور نقره گون ماه!

 

بنابراین:

 

اگر پسر هستید و با جرعت به این کابین امده اید حرفی نیست اما باید خیلی مواظب باشید کافی است با دختری ذره ای بد رفتار کنید تیری نقره ای مستقیما روی پیشانی شما خواهد بود( البته در مورد نحوه مرگ شک دارم می توانید امتحان کنید تا مطمعن شوید) و اگر دختر هستیدو می خواهید به شکارچیان به پیوندید یا با الهه سخن بگویید درست امده اید سوگند گویید و نشان گیرید بر کابین ارتمیس
 





طبقه بندی: الهه آرتمیس، 
برچسب ها: کابین ارتمیس، توضیحات، قوانین، نحوه عضویت،  

تاریخ : یکشنبه 7 تیر 1394 | 03:45 ب.ظ | شکارچی : دختر هخامنش | شکارچی
سلام.خواستم این قسمت رو خلاصه بنویسم ولی خیلی طولانی تر از چیزی شد که انتظارشو داشتم. بنابراین قسمت بعدی رو سریع می نویسم تا داستان بقولا بیفته روی قلتک! در ضمن این فصل دو قسمت داره چون متاسفانه طولانی شد.
zodi@c.k
تاریخ : یکشنبه 28 شهریور 1395 | 09:03 ق.ظ | شکارچی : زودیاک کو کلاس کلان | zodi@c.k
با سلام:خب اینم از فصل پنجم.فقط یه لطفی کنین و بخونین دیگه.چون وقتی مدارس شروع میشه شاید نشه کار خاصی انجام داد!



zodi@c.k
تاریخ : چهارشنبه 3 شهریور 1395 | 04:24 ب.ظ | شکارچی : زودیاک کو کلاس کلان | zodi@c.k

من ؟! پر از بدی !یا غوطه ور در تاریکی! منی هست و...من بود و نبود تمام منیت...من که به وجودم نه کمی احساس مانده و نه به قول دیگران ذره ای رحم

نه لطافتی و نه ضعفی که برا رهایی از ان به اغوشی ارام پناه برم !

نمیدانم راست یا دروغ این حرف ها را  اما خوب میدانم و میگویم تا بدانید دنیای من پشت مردمک های ثابت چشمانم معنا میشود و دیدن سیاه و سفید اجسام به زور هاله هایشان

دنیای من در خون و خنجر واسلحه معنا میشود و گلوله ای که از لوله ی تفنگم خیز برمیدارد تا قفسه ی سینه مخاطبم را بشکافد دنیای من خلاصه می شود در متوقف کردن جریان خون در رگ های هدفم یا یافتن مدارک و کپی کردن اطلاعاتی که باید این شغل من است یک ماموریت یک ازمون اجباری که روزی ازاردهنده بود

من کیستم ؟ادمی که واقعا دیگر کسی انتظار زنده بودن از او ندارد من همگام مرگم من شاید دیگر هیچ کس نیستم ...


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان های دختر هخامنش، 

تاریخ : چهارشنبه 3 شهریور 1395 | 02:16 ق.ظ | شکارچی : دختر هخامنش | دیدگاه ها
بنا به دلایل نامعلومی این قسمت حذف شد!ولی دلیل خوبی بود که بتونم از اول این قسمت رو بنویسم.  خب چون حجم اطلاعات زیاده شاید یکمی داستان براتون سریع بگذره ولی خب تمام سعیمو میکنم تا مطالب عادی تر بنظر برسه.
zodi@c.k
تاریخ : یکشنبه 31 مرداد 1395 | 10:01 ب.ظ | شکارچی : زودیاک کو کلاس کلان | zodi@c.k
درودی به زیبایی ماه شب چهاردهم بر دورگه های عزیز 
اینم قسمت دوم خدمت شما....متاسفانه یا خوشبختانه از قسمت اول کوتاه تره...نظر و نمره از ده فراموش نشه...ممنون
راستییی لوگوی داستان به لطف اسکایلر نایت ساخته شد
اینم کاور داستان ما:

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان های سارا وایلد، 

تاریخ : جمعه 29 مرداد 1395 | 11:34 ق.ظ | شکارچی : Sara Wilde | شکارچی
میدونم که یه هفته ای از روز دختر میگذره...اما هفته ی پیش هرچقدر تلاش کردم گفت ارسال نمیشم که نمیشم (غلط نکنم مدیرش یه پسر عقده ای باشه)
خب امروز هم عیده پس ایرادی نداره که تبریک بگیم
خوندن این متن و نظر دادن بهش به همه دخترای کمپ واجبه
پس دخترا برید ادامه مطلب (آقا پسرای فضول اصولا شما نباید بخونید اما اگه خوندید به من ربطی نداره اگه بهتون بر بخوره...پس حق اعتراض ندارید...وگرنه باید طعم تیرها منو بچشید...مو ها ها ها )
راستی سه متن اول رو از اینترنت برداشتم...چهارمی از "اوشو" ئه و متن آخر رو خودم نوشتم خیلی هم زحمت کشیدم پس خواهش میکنم بخونید و نظر بدید
                                  

ادامه مطلب
تاریخ : یکشنبه 24 مرداد 1395 | 07:01 ب.ظ | شکارچی : Sara Wilde | روز دختر مبارک
به نام ایزد یکتا
درودی به گرمی امروز بر شما دورگه های عزیز
اینم قسمت اول داستان من...امیدوارم که باب میلتون باشه و بپسندید...
فقط یه نکته بگم که داستان من علاوه بر اینکه فن فیکشن پرسی جکسونه فن فیکشن یه کتاب دیگه هم هست...پس اگه خوندید و براتون آشنا اومد...بعله یه کتاب دیگه با این ماجرا خوندید...
منتظر نظرات پر نشاطتون هستم...


 "به عنوان خوش آمد گویی چاقویی کنار گوشم میگیرم"


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان های سارا وایلد، 

تاریخ : جمعه 22 مرداد 1395 | 01:05 ب.ظ | شکارچی : Sara Wilde | شکارچی
درود درود
گفتم چند تا از لباس های شکارچی ها رو در موقعیت های مختلف بزارم...برید ادامه

"Be A Hunter Of Artemis &...Hate Boys"

لباس برای داخل کابین و کمپ:

                 

ادامه مطلب
تاریخ : یکشنبه 10 مرداد 1395 | 10:13 ب.ظ | شکارچی : Sara Wilde | شکارچی
اینم از پست معرفی من...به صورت کامل و مفصل...منتظر نظراتون هستم
+توضیح در مورد قدرت اضافه شد+

ادامه مطلب
تاریخ : دوشنبه 4 مرداد 1395 | 11:21 ب.ظ | شکارچی : Sara Wilde | شکارچی
با عرض سلام.رسیدیم به قسمت سوم:تو این قسمت اتفاقات عجیبی میفته که امیدوارم لذت ببرید...نظر یادتون نره لطفا.خدانگهدار
zodia@c.k
تاریخ : دوشنبه 31 خرداد 1395 | 05:33 ب.ظ | شکارچی : زودیاک کو کلاس کلان | zodia@c.k
با سلام و درود فراوان.فصل دو رو براتون نوشتم.امیدوارم لذت ببرین!


zodi@c.k برچسب ها: اردوگاه دورگه ها-کابین ارتمیس-شکارچی ارتمیس-زودیاک کولاس کلان،  

تاریخ : یکشنبه 30 خرداد 1395 | 11:37 ب.ظ | شکارچی : زودیاک کو کلاس کلان | zodi@c.k

درودی به عظمت کوه های المپ خدمت دورگه های عزیز هلف ایلند

به معرفی خاصی نیازی ندارم;اسمم زودیاک کو کلاس کلان هست.که توی شهر جنگ زده گروزنی واقع در روسیه زندگی می کردم.یک برادر (carroll)دارم که حدودا 24سالش هست ولی 8 سال هست که ندیدمش.از وقتی که16 سالش بود برای کار به تجار اروپایی پیوست.بنابراین تنها با پدر و مادرم زندگی میکنم.و همه ی اعضای خانواده ها به خاطر شرایط فوق العاده بد این منطقه مجبور به کار هستند.محل تولدم کالیفرنیا هست ولی بنا به دلایلی مجبور میشیم که به روسیه بیایم.

برای شناختن بهتر بنده پیشنهاد میکنم که به ادامه مطلب تشریف ببرین!
zodi@c.k
تاریخ : چهارشنبه 19 خرداد 1395 | 07:42 ب.ظ | شکارچی : زودیاک کو کلاس کلان | zodi@c.k
درود بر شما 
بابت همراهیتان در طول داستان ها بی نهایت سپاس 
این قسمت نیز با فاصله ی بسیار طولانی از قسمت های قبلی نگاشته شد .بابت این دیرکرد پوزش میخواهم 
سرنوشت شخصیت های نام برده در داستان تا حدودی در این قسمت مشخص میشود 
امیدوارم مورد پسند باشد

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان های دختر هخامنش، 
برچسب ها: اردوگاه دورگه، کابین ارتمیس، شکارچی ارتمیس، داستان های دخت هخامنش،  

تاریخ : سه شنبه 6 بهمن 1394 | 01:26 ق.ظ | شکارچی : دختر هخامنش | شکارچی
  

شامگاه یلدا تنها یک دقیقه از دیگر شب های سال بلند تر است اما همین دقیقه غنیمتی شد تا در دوران کهن خانواده ها را دور هم گرد آورد امروز این سنت زیاد مودر استقبال قرار نمیگیرد . هندوانه معروف شب یلدا با ان تزیین زیبا اجیل و خوراکی هایی که در این شب به فروانی از یخدان ها بیرون می امدند تا روی کرسی قرار بگیرند در تار و پود دنیای بی حوصله و پرسرعت امروز دنیای به ظاهر مدرن این روز ها گم شده اند افسوس دارد که دیگر هیچ کس معنی شب یلدا را نمی فهمد فقط کلیشه ای از این شامگاه زیبا مانده و بس شب یلدا برای ارج نهادن است ارج نهادن به باور هایی که در تمام طول سال فراموش می شوند این شب را پاس میداریم تا صبح به همین علت نه چیزی دیگر . این شب یادآوری کننده فال حافظی است که مدت هاست کسی با خواندنش ارامش نیافته. یادآورنده ی دستانی است که مدت هاست نوازش نکرده این شامگاه تنها یادآورنده است و بس

در سال های کهن و دورترین دوران ها با دانش ان روز چطور توانستند بلندای این شب را دریباند این نیز از معما هایی درباره دانش فراخ ایرانیان باستان است . در افسانه های اروپایی نیز از چنین شبی به عنوان شبی یاد می شود که مرز میان دنیای زندگام مردگان باریک می شود برای همین هم در این چنین شبی اجرای مراسمات توسط جادوگر ها در این قاره رایج است

اما شب یلدا ایرانیان چیزدیگری است این شب در سال های کهن بسیار مورد احترام بوده به گونه ای که ممکن بود حتی برای دور هم بودن به خانه هایی بروند که کسی را از ان نمی شناسند این شامگاه ها را با انان به سحر برند .

بیایید شب یلدامان را شده با گوشه یادی از دیگران پاس داریم بیایید بیاد اوریم فراموش شدگان را تا فراموش نشویم

چه اندیشه‌ی پاکیست در یک تمدن و فرهنگ ، و آداب و رسومی که از آن تفکر متاثر گشته است ، اینکه تمام تاریکی شب را به امید حضور روزی روشن و تولد نور جشن بگیریم و تاریکی طولانی شب را اهمیتی نداده و آنرا به زیبایی هر چه تمام تر بگذرانیم همین اندیشه را در تمامی وجودمان درک کنیم که خود دنیایی از دانش و اندیشه را در دل خود برای تمامی انسانیت به ارمغان می آورد. با کجارو همراه باشید تا به شناخت بیشتر  شب یلدا  یا همان شب چله بپردازیم.

یلدا یا شب چله

یلدا یکی از کهن‌ترین جشن‌های ایرانی است. در این جشن، طی شدن بلندترین شب سال و به دنبال آن بلندتر شدن طول روزها در نیم‌کره شمالی، که مصادف با انقلاب زمستانی است، گرامی داشته می‌شود.

جشن شب یلدا جشنی است که از ۷ هزارسال پیش تاکنون در میان ایرانیان برگزار می‌شود. ۷ هزار سال پیش نیاکان ما به دانش

گاه شماری دست پیدا کردند و دریافتند که نخستین شب زمستان بلندترین شب سال است.

یلدا به زمان بین غروب آفتاب از ۳۰ آذر (آخرین روز پاییز تا طلوع آفتاب در اول ماه دی ) نخستین روز زمستان گفته می‌شود

شب‌چله، شب‌یلدا،‌ میلاد مهر، خورشید شکست‌ناپذیر، یا هر آن‌چه آن را بنامید، آخرین شب پاییز و دیرپا‌ترین شب سال است. ساکنان فلات ایران، از چندین هزار سال پیش این شب را گرامی داشته‌اند. درحالی‌که در هیچ دوره‌ای از تاریخ کشورمان، هیچ حکومتی اصراری به گرامی داشت این شب نداشته است، اما همچنان ایرانیان این شب را پاس می‌دارند و در زنده نگه‌داشتن این آیین می‌کوشند. تداوم دیرگاه این جشن، سخن از کهنسالی و قدمت آن دارد. یلدا-1 مردم دوران کهن با طبیعت و تضادهای آن خو داشتند و از آن‌جا که به دامداری یا کشاورزی مشغول بودند گردونه‌ی زندگی خود را بر چرخه‌ی طبیعت استوار ساختند. چرا که تغییر فصول و بلندی یا کوتاهی شب و روز تأثیری مستقیم بر زندگی آن‌ها داشته است. گرما، نور و بلندی روزها نشانه‌هایی نیک و پسندیده بودند و در مقابل سرما، زمستان و تاریکی شب پدیده‌هایی نه چندان مطلوب.

در زمانهای بسیار قدیم (حتی پیش از زرتشت) آیین مهر در میان ساکنان فلات ایران رواج داشته است. مهر و ناهید (میترا و آناهیتا) به‌عنوان دو ایزد نیایش می‌شده‌اند. «مهر»، ایزد فروغ، نگهبان پیمان و پشتیبان پرتو پگاهی است و «ناهید»، ایزد پاکی، زایش و برکت، فرشته‌ی آب‌ها و باران. پیروان آیین مهر آخرین شب پاییز را مصادف با تولد خورشید می‌‌دانسته‌اند، همان‌گاه که از دل سیاهی شبی درازآهنگ و سرد، ایزدمهر در یک غار گود و کم‌ارتفاع از میان کوه‌های البرز ظهور می‌کند و خورشید گرم و نورافزا را به ارمغان می‌آورد. برخی به اشتباه مهر را همان خورشید گرفتند و شب چله را در واقع شب میلاد خورشید می‌دانند. در کتاب «از اسطوره تا تاریخ» به نقل از دکتر مهرداد بهار می‌خوانیم: «شب یلدا، تولد مهر یا میترا نیست، بلکه تولد خورشید است. مهر با خورشید تفاوت‌هایی دارد». از نظر تقویم مردم ایران باستان، چله، شب تولد خورشید است و حال آن‌که بر اساس اسطوره‌ها خورشید و مهر ارتباط نزدیکی دارند ولی یکی نیستند.

پس از گرویدن ایرانیان به آیین زرتشت، آداب و رسوم آیین مهر نه‌تنها فراموش نشد بلکه جزوی از آیین و مراسم زرتشتی به‌حساب می‌آمد. بنا بر روایت ابوریحان بیرونی در کتاب آثارالباقیه، زرتشتیان روز اول دی را خور‌روز (روز خورشید) می‌نامند و جشن این روز را نودروز می‌نامند.چرا که از شب یلدا تا نوروز ۹۰ روز در پیش است . هم‌چنین در کتاب قانون مسعودی آمده‌است که اولین روز از دی‌ماه را خرم‌روز یا خره‌روز می‌نامند. این روز را منتسب به اهورامزدا می‌دانستند. حتی هنگامی که ساسانیان دین زرتشت را دین رسمی کشور کردند اهمیت آیین مهر در زندگی مردم و در نهادهای حکومتی آشکار بود. این اهمیت در نقوش بازمانده‌ی عهد ساسانی به‌روشنی نمایان است. در نقش رستم، ناهید تاج پادشاهی را به شاه اعطا می‌کند و در طاق بستان میترا شاهد اعطای فرایزدی از طرف اهورامزدا به اردشیر اول است. بنابر یک سنت دیرینه آیین مهر شاهان ایرانی در روز اول دی‌ماه تاج و تخت شاهی را بر زمین می‌گذاشتند و با جامه‌ای سپید به صحرا می‌رفتند و بر فرشی سپید می‌نشستند. دربانها و نگهبانان کاخ شاهی و همه‌ی برده‌ها و خدمتکاران در سطح شهر آزاد شده و بسان دیگران زندگی می‌کردند. رئیس و مرئوس، پادشاه و آحاد مردم همگی یکسان بودند.

این شامگاه زیبا گرچه دیر شادباش به شما هم میهنان

باتاخیر*





تاریخ : سه شنبه 1 دی 1394 | 11:52 ب.ظ | شکارچی : دختر هخامنش | شکارچی

سلام من ملیس دختر الهه اتلانتا هستم به دلایلی به کابین ارتمیس رفتم

سیزده سالمه و تو پاریس متولد شدم و  رنگ ابی و مشکی رو خیلی دوست دارم.

 

خب میشه گفت شخصیت جدی و سنگینی دارم و دربرابر مشکلات منطقی عمل میکنم.

همیشه تو تیم بسکتبال جدی ترین فردی که میتونی پیدا کنی من هستم!

پس فکر کنم متوجه شده باشید که بسکتبال ورزش مورد علاقه!

همیشه با جدیت توی بازی حضور پیدا میکنم.

کافیه مصمم باشم که تیم من بازی رو ببره!!!

اونوقته که حریف باید فاتحه تیمش رو بخونه و بره حلوا بخوره.


برچسب ها: اردوگاه دورگه، کابین ارتمیس، شکارچی ارتمیس، داستان های ملیس،  

تاریخ : چهارشنبه 20 آبان 1394 | 02:50 ب.ظ | شکارچی : ملیس | شکارچی
.: Weblog Themes By BlackSkin :.

تعداد کل صفحات : 4 ::      1   2   3   4