تبلیغات
کابین آرتمیس

درود بر همه ی شما عزیزان 

 به کابین آرتمیس کابین ماه و شکار ,به دنیای شب خوش آمدید 

حضور گرم همراهانی که با کلمات خود شخصیت والا و ادب و منشی مثال زدنی را به نمایش می گذارند و با پیشنهاد و انتقاد های سازنده مارا در پیشروی یاری می رسانند باعث خوشحالی و خرسندی ماست و پذیرای چنین بزرگ منشانی بدون توجه به جنسیت هستیم.

هرگونه انتقاد یا پیشنهاد درباره عملکرد ,قالب ,برنامه ها و ... به ما یاری می رساند خواهشمندیم همراهیتان را از ما دریغ نکنید . 

همانطور که می دانید برخلاف دیگر کابین های اردوگاه عضویت در کابین ما با محدودیت جنسیتی همراه است اما این موضوع درباره همراهی با کابین صدق نمی کند . بنابراین :

اگر یک دورگه دختر هستید و درخواست شکارچی شدن دارید یا اگر در گروهبندی و تست تعیین از شکارچیان شناخته شدید سوگند یاد کنید


من خودم را به الهه آرتمیس متعهد می کنم 


من به مردان پشت میکنم وهرگز ازدواج نمی کنم وبه شکار می پیوندم


سپس دیگر مراحل عضویت و فعالیت  که به طور مفصل و کامل در ادامه ذکر شده را انجام دهید تا بتوانیم از حضورتان در این کابین بهره ببریم .

 برای خواندن قوانین کابین و نحوه عضویت به پیوند زیر مراجعه کنید . 

منتظر حضور و همراهی بی نظیرتان هستیم .

قوانین کابین 



 





طبقه بندی: الهه آرتمیس، 
برچسب ها: کابین ارتمیس، توضیحات، قوانین، نحوه عضویت،  

تاریخ : یکشنبه 7 تیر 1394 | 03:45 ب.ظ | نویسنده : دختر هخامنش | شکارچی


امشب شب یلداست.شبی که صدای قدم هایت بر روی خش خش برگ های خزان آواز دلنشین لالایی می شود برای پاییز و پلک هایش سنگین می شود طوری که حتی جادو ی سخنان آفرودایت هم نمی تواند او را بیدار نگه دارد و او به خواب زمستانی می رود اما رفتن خود را به یاد ماندنی می کند و برایت یلدایی ماندگار می سازد تا مشعل کانون گرم خانواده را روشن نگه داریم و نگذاریم باد سرد فاصله ها شمع محبت را خاموش کند.

امشب شب یلداست.شبی که با گرمای دستان خود انار محبت را دانه می کنیم و در کاسه های زندگی خود می ریزیم.شبی که پدربزرگ حافظ را به سفره هایمان می آورد و او برایمان غزلی می گوید از محبت و مهربانی .شبی که آخرین صفحات دفتر آذر ماه را ورق می زنیم و شمع های روشن پاییز را فوت می کنیم و دودش برای همیشه بر روی قفسه ی خاطراتمان می نشیند و به آسانی پاک نمی شود.

امشب شب یلداست.شبی که آتش گرم کرسی مادربزرگ بهانه ای می شود تا به دور از پیچ و خم و دست انداز های جاده زندگی کنار هم بنشینیم و از روز های خوب حرف بزنیم. دور آتش دوستی و محبت بنشینیم و خاطرات دیروز را  پلک بزنیم .بخندیم و برای دقایقی چند لباس سیاه غم و گرفتاری و فراموشی را از تن بیرون آوریم و لباس گرم عشق به خانواده را به تن کنیم تا مبادا سرمای فاصله و دوری بخوریم. می گذاریم هر چه تاریکی است،هر چه غم و خستگی هست تا سحر از وجودمان رخت ببندد.

فردا خورشید کمی دیر تر خواهد آمد.بیایید طولانی ترین شب سال آجیل حرف هایمان را در ظرف آشتی بریزیم.در ازدحام نگاه های مهربان پدر و مادر بنشینیم و پشمک لبخند بر روی لبانمان باشد.شمع خانه را با آهنگ دل برافروزیم و در چکاچک شمشیرهای سرد غم هندوانه شادی را ببریم.

امشب شب یلداست.سرهایتان را به سمت سفره ی شب یلدای آسمان پر آجیل ستاره بالا بگیرید. بوسه ای به میزبان تمامی سفره های کهکشان بفرستید و او را شکر گویید.لالایی شروع فصل سرما را برای درختان بخوانید و در آوازتان وعده ی شروعی به رنگ حیات بدهید

لبخند بزنید!!!شب همچنان ادامه دارد...






آنگاه که تولد دختری بیگناه مایه ننگ عربها بود! آنگاه که زندگی برای دخترکان ساعتی به طول نمی انجامید...نیاکان پاکمان,بلندترین شب سال را,شب تولد مینو(الهه زن) و میترا(الهه خورشید) را به نام یلدا نام نهادند,گرامی داشتند و شادی کردند.

ایران من... یلدایت مبارک





تاریخ : سه شنبه 30 آذر 1395 | 06:26 ب.ظ | نویسنده : Sara Wilde | آجیل های شما
تاریخ : پنجشنبه 18 آذر 1395 | 12:19 ق.ظ | نویسنده : Sara Wilde | شکارچی
به نام ایزد یکتا
درودی به غم انگیزی هوهو ی قطار بهشتی که نتوانست مسافرانش را به مشهد برساند
اول از همه جا داره که یه صلوات برای شادی روح هموطنانمون که در حادثه قطار تبریز-مشهد جان باختند بفرستیم...روحشان شاد
اینم از قسمت جدید بعد از ماه ها...یادتونه بهتون گفته بودم که این قسمت بهتره...کلا فراموشش کنید...اونی که میخواستم نشد...
و در آخر یه دو کلوم اتمام حجت با پسرا دارم که همچینم چیز مهمی نیست خواه بخوانند خواه نخوانند



ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان های سارا وایلد، 

تاریخ : چهارشنبه 17 آذر 1395 | 11:28 ب.ظ | نویسنده : Sara Wilde | شکارچی
درود دوستان

من تو قسمت قبل کلی بلغور کردم که کتابی که از روی اون فن فیک مینویسم رو پیدا کردم...و گفتم که آخر داستان میزارمش و خیلی شیک و مجلسی یادم رفت...و یکی هم پیدا نشد که بگه ای بشر پس کو اون کتابه( البته چرا یکی گفت...وگرنه من خودم نمیفهمیدم)
از اونجایی که داستان نیست و فقط به داستان مربوطه شمارشو 4.5 زدم
خب دیگه برید ادامه مطلب
لطفا هر کس هم که خونده نظرشو در موردش بگه...یا هم اگه تصمیم گرفتید بخونید بهم بگید ذوق مرگ بشم

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان های سارا وایلد، 

تاریخ : یکشنبه 18 مهر 1395 | 06:07 ب.ظ | نویسنده : Sara Wilde | نظرات
این میهن بلاگ چرا اینجوریه؟؟؟؟؟؟ من داستان اولم از اینم بلند تر بود
لطفا نظراتتون رو تو این پست بفرستید.....ادامه ی داستان:

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان های سارا وایلد، 

تاریخ : شنبه 3 مهر 1395 | 04:58 ب.ظ | نویسنده : Sara Wilde | شکارچی

درودی به دل انگیزی صدای خش خش برگ های پاییزی زیر قدم های شما دورگه های عزیز

قبل از هر چیزی جا داره فرا رسیدن این ایام بسی دل انگیز رو بهتون تبریک  یا تسلیت عرض کنم....خسته هم نباشید....روز اول!

اینم از قسمت جدید...خب در حقیقت پارت اول...داستان از این قراره که من این قسمت رو نوشتم تو A4 شد 18 صفحه...از اونجایی که طبق قرار نصف تایپ با من و نصف دیگه با اسکایلره من 9 صفحه اول رو تایپ کردم(البته تو ورد شد 11 صفحه) ولی اسکایلر جان به دلیل کمبود وقت نتونست 9 صفحه آخر رو تایپ کنه برای همین(و اینکه دلم به حال چشمایی که قراره مدتی زل بزنن به نمایشگر) قرار بر این شد که همون 9 صفحه ی اول رو بزاریم...

خب امیدوارم خوشتون بیاد...منتظر پارت دوم باشید خیلی بهتر از پارت اوله...راستی یادتونه بهتون گفته بودم که این داستان فن فیکشن یه کتاب دیگه هم هس؟ خب اسمشو پیدا کردم...آخر داستان در موردش توضیح دادم اونم بخونید...با سپاس

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان های سارا وایلد، 

تاریخ : جمعه 2 مهر 1395 | 08:15 ب.ظ | نویسنده : Sara Wilde | شکارچی
خب.اینم قسمت دوم فصل 6! امیدوارم بپسندین.فقط نظر وانتقاد یادتون نره.اگه غلط املایی هم داشتم حتما حتما بگین.ممنون!
zodi@c.k
تاریخ : سه شنبه 30 شهریور 1395 | 03:16 ب.ظ | نویسنده : زودیاک ... | zodi@c.k
سلام.خواستم این قسمت رو خلاصه بنویسم ولی خیلی طولانی تر از چیزی شد که انتظارشو داشتم. بنابراین قسمت بعدی رو سریع می نویسم تا داستان بقولا بیفته روی قلتک! در ضمن این فصل دو قسمت داره چون متاسفانه طولانی شد.
zodi@c.k
تاریخ : یکشنبه 28 شهریور 1395 | 09:03 ق.ظ | نویسنده : زودیاک ... | zodi@c.k
با سلام:خب اینم از فصل پنجم.فقط یه لطفی کنین و بخونین دیگه.چون وقتی مدارس شروع میشه شاید نشه کار خاصی انجام داد!



zodi@c.k
تاریخ : چهارشنبه 3 شهریور 1395 | 04:24 ب.ظ | نویسنده : زودیاک ... | zodi@c.k

من ؟! پر از بدی !یا غوطه ور در تاریکی! منی هست و...من بود و نبود تمام منیت...من که به وجودم نه کمی احساس مانده و نه به قول دیگران ذره ای رحم

نه لطافتی و نه ضعفی که برا رهایی از ان به اغوشی ارام پناه برم !

نمیدانم راست یا دروغ این حرف ها را  اما خوب میدانم و میگویم تا بدانید دنیای من پشت مردمک های ثابت چشمانم معنا میشود و دیدن سیاه و سفید اجسام به زور هاله هایشان

دنیای من در خون و خنجر واسلحه معنا میشود و گلوله ای که از لوله ی تفنگم خیز برمیدارد تا قفسه ی سینه مخاطبم را بشکافد دنیای من خلاصه می شود در متوقف کردن جریان خون در رگ های هدفم یا یافتن مدارک و کپی کردن اطلاعاتی که باید این شغل من است یک ماموریت یک ازمون اجباری که روزی ازاردهنده بود

من کیستم ؟ادمی که واقعا دیگر کسی انتظار زنده بودن از او ندارد من همگام مرگم من شاید دیگر هیچ کس نیستم ...


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان های دختر هخامنش، 

تاریخ : چهارشنبه 3 شهریور 1395 | 02:16 ق.ظ | نویسنده : دختر هخامنش | دیدگاه ها
بنا به دلایل نامعلومی این قسمت حذف شد!ولی دلیل خوبی بود که بتونم از اول این قسمت رو بنویسم.  خب چون حجم اطلاعات زیاده شاید یکمی داستان براتون سریع بگذره ولی خب تمام سعیمو میکنم تا مطالب عادی تر بنظر برسه.
zodi@c.k
تاریخ : یکشنبه 31 مرداد 1395 | 10:01 ب.ظ | نویسنده : زودیاک ... | zodi@c.k
درودی به زیبایی ماه شب چهاردهم بر دورگه های عزیز 
اینم قسمت دوم خدمت شما....متاسفانه یا خوشبختانه از قسمت اول کوتاه تره...نظر و نمره از ده فراموش نشه...ممنون
راستییی لوگوی داستان به لطف اسکایلر نایت ساخته شد
اینم کاور داستان ما:

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان های سارا وایلد، 

تاریخ : جمعه 29 مرداد 1395 | 11:34 ق.ظ | نویسنده : Sara Wilde | شکارچی
میدونم که یه هفته ای از روز دختر میگذره...اما هفته ی پیش هرچقدر تلاش کردم گفت ارسال نمیشم که نمیشم (غلط نکنم مدیرش یه پسر عقده ای باشه)
خب امروز هم عیده پس ایرادی نداره که تبریک بگیم
خوندن این متن و نظر دادن بهش به همه دخترای کمپ واجبه
پس دخترا برید ادامه مطلب (آقا پسرای فضول اصولا شما نباید بخونید اما اگه خوندید به من ربطی نداره اگه بهتون بر بخوره...پس حق اعتراض ندارید...وگرنه باید طعم تیرها منو بچشید...مو ها ها ها )
راستی سه متن اول رو از اینترنت برداشتم...چهارمی از "اوشو" ئه و متن آخر رو خودم نوشتم خیلی هم زحمت کشیدم پس خواهش میکنم بخونید و نظر بدید
                                  

ادامه مطلب
تاریخ : یکشنبه 24 مرداد 1395 | 07:01 ب.ظ | نویسنده : Sara Wilde | روز دختر مبارک
به نام ایزد یکتا
درودی به گرمی امروز بر شما دورگه های عزیز
اینم قسمت اول داستان من...امیدوارم که باب میلتون باشه و بپسندید...
فقط یه نکته بگم که داستان من علاوه بر اینکه فن فیکشن پرسی جکسونه فن فیکشن یه کتاب دیگه هم هست...پس اگه خوندید و براتون آشنا اومد...بعله یه کتاب دیگه با این ماجرا خوندید...
منتظر نظرات پر نشاطتون هستم...


 "به عنوان خوش آمد گویی چاقویی کنار گوشم میگیرم"


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان های سارا وایلد، 

تاریخ : جمعه 22 مرداد 1395 | 01:05 ب.ظ | نویسنده : Sara Wilde | شکارچی
درود درود
گفتم چند تا از لباس های شکارچی ها رو در موقعیت های مختلف بزارم...برید ادامه

"Be A Hunter Of Artemis &...Hate Boys"

لباس برای داخل کابین و کمپ:

                 

ادامه مطلب
تاریخ : یکشنبه 10 مرداد 1395 | 10:13 ب.ظ | نویسنده : Sara Wilde | شکارچی
.: Weblog Themes By BlackSkin :.

تعداد کل صفحات : 4 ::      1   2   3   4